<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576</id><updated>2012-02-17T06:31:16.588+09:00</updated><category term='Friendly Chat (English)'/><category term='Friendly Chat (Persian)'/><category term='The Words of Day'/><category term='Short Stories (Persian)'/><category term='Short Stories (English)'/><category term='My Playlist'/><title type='text'>اشک</title><subtitle type='html'>اشکها حاصل اشتیاق و خوشحالی سرشار یا التیام بخش دردهای ما هستند پس بیایید شریک اشکهایمان باشیم ...</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>167</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-8835609945121054862</id><published>2010-05-08T00:03:00.000+09:00</published><updated>2010-05-08T00:04:02.194+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='My Playlist'/><title type='text'>Persian Playlist</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.youtube.com/view_play_list?p=3E13B2A24EAB0F26"&gt;http://www.youtube.com/view_play_list?p=3E13B2A24EAB0F26&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-8835609945121054862?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/8835609945121054862/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=8835609945121054862' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/8835609945121054862'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/8835609945121054862'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2010/05/persian-playlist.html' title='Persian Playlist'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-3236676003565338985</id><published>2010-03-12T04:49:00.004+09:00</published><updated>2010-05-08T00:04:37.673+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='My Playlist'/><title type='text'>International Playlist</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.youtube.com/view_play_list?p=405294A2C4B99E92"&gt;http://www.youtube.com/view_play_list?p=405294A2C4B99E92&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-3236676003565338985?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/3236676003565338985/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=3236676003565338985' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/3236676003565338985'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/3236676003565338985'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2010/03/my-playlist.html' title='International Playlist'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-5750946822488684415</id><published>2009-10-18T23:13:00.001+09:00</published><updated>2009-10-19T21:49:48.367+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Short Stories (Persian)'/><title type='text'>طناب گاو</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هوای بعد از ظهر تابستانی بسیار گرم و غیر قابل تحمل شده است و بیرون روستا اثری از هیچکس پیدا نیست ، ته دلم یکم دلخور هستم از اینکه پدرم بعد از نهار اجازه نداد چای را شیرین کنم بخورم. او عقیده دارد با هر چای فقط یک قند باید بخوریم ، خوردن قند برای بچه ها خوب نیست. اما خوب چای با یک قند شیرین نمی شود. این کار را بارها کرده ام اما ممکن نیست. آرام به کنار جوی آب می روم و با گِلهای (آب و خاک) کناره آب شروع به بازی می کنم. درست کردن خانه و مزرعه با گِل سفت را خیلی دوست دارم. نیم ساعتی بازی می کنم و بعد که ساختمان خانه به اتمام می رسد کنار جوی دراز می کشم و به آن نگاه می کنم. در تمام محیط اطراف فقط صدای حرکت آب و جیرجیرکها که از فشار گرما در حال شکایت کردن هستند به گوش می رسد. آرام به پشت خوابیده و به تابش خورشید که از لابلای برگهای درخت به زمین می تابد نگاه می کنم و چشمهایم به آرامی گرم می شود و به خواب می روم. با صدای تند و بلند پدرم از جا می پرم. او که کمی عصبانی به نظر می رسد به من نگاهی می کند و می گوید: پسر اینجا مگر اینجا جای خوابیدن است. نمی گویی حیوانی چیزی بیاد لگدد کند یا آدم نا مربوطی به تو صدمه بزند بلند شو که کلی کار برای کردن داریم. من پدرم را خوب می شناسم و می دانم کاملا آرام نمی شود مگر اینکه یک پس گردنی به من بزند. این یکی از خصوصیات بارز اوست. در حالی که سعی می کنم یک دستم را پشت سرم نگاه دارم به زحمت بلند می شوم. اما خوب خبری از پس گردنی نیست ولی هنوز جرات برداشتن دستم را ندارم خیلی دوست دارم از او بپرسم که بلاخره می زند یا نه چون انتظارش را کشیدن از خوردنش سختر است، بلاخره چند قدمی که می رویم دستم را کنار می کشم اما پشت گردم آرام مور مور می کند انگار که به تنهای منتظر ضربه خوردن است. پانزده متری راه می رویم و به امید اینکه پدر موضوع را از یاد برده آرام می گیرم که یکهو با یک حرکت دست او بر پشت گردنم به جلو پرت می شود. با دست پس کله ام را می مالم تا مگر اینکه دردش کاهش پیدا کند. و بدون اینکه اعتراضی بکنم ادامه می دهم. صدای خنده آرامی از پشت سر می شنوم به عقب بر می گردم پدرم را می بینم که تلاش می کند خنده اش در مورد تلنگر خوردن من را مخی کند. من هم با خنده او خنده ام می گیرم. در حالی که به سمت مرزعه می رویم پدر دست روی شانه من می گذارد و با دست دیگر گاوهای سفید و سیاه مزرعه را که حالا خیلی از خانه دور شده اند نشان می دهد و می گوید با برادرت یک ساعت دیگر آن گاوها را به خانه بیاورید. نکند خودت تنها دوباره فراریشان بدهی. راست می گوید برگرداندن گاوها به خانه کار آسانی نیست و اگر موظب نباشی همه با هم سر از آبادی دیگری در می آورید. خلاصه بعد از یک ساعت به خانه می روم تا برادرم را پیدا کنم اما خبری از او نیست و هیچکس هم نمی داند او کجا رفته. معمولا در چنین مواردی او در دو روستا بالا تر روی دیوار گلی خانه در حال نگاه کردن به درون خانه مردم است با اینکه یکی دوبار در حد مرگ از اهالی آن روستا کتک خورده و پدرم هم چند بار تنبه اش کرده اما علاقه او به دخترهای روستاهای بالا کمتر نشده است که هیچ حریصترش هم کرده است. او همیشه قبل رفتن به خواب شبانه روی پشت بام از اینکه بلاخره یکروزی به سربازی می رود و بر می گردد زن می گیرد حرف می زند و این موضوع پایان دهنده مکالمه شبانه ماست و شروع رویاهای شبانه او. خلاصه بعد از قرقر کردن من خواهر بزرگترم با من می آید تا با هم از پس گاوها بر آییم. در هر صورت غیبت برادرم نباید به گوش پدرم برسد وگرنه یک دعوای دیگه امشب داریم. با خواهرم به سمت گاوهها راه می افتیم و در بین راه من یک ساقه پونه وحشی که خیلی لخت هست می کنم و به اسم اینکه بچه مار گرفته ام دنبالسر خواهر می دوم و وقتی می بینم که تا مرحله گریه کردن ترسیده است دست از سرش بر می دارم و می گویم که ساقه گیاه هست با این حال راضی نمی شود که لمسش کند و به گوشه ای پرتابش می کنم . کم کم به گاوها می رسیم ولی هدایت کردن آنها به سمت خانه کار آسانی نیست. بدتر از همه دو گاو سیاه رنگ هستند که از همه بیشتر ناآرامی می کنند. با دیدن طنابی که در گردن یکی انها است فکری به ذهنم می رسد. طناب را می گیرم و سر دیگرش را به گردن گاو دوم می بندم اینطوری لااقل هر دو را در یک جهت بهتر می شود هدایت کرد، اولش به نظر می رسد پروژه به خوبی جلو می رود اما بلافاصله طناب دور گردن یکی از آنها سفتر می شود و گاو می ترسد و شروع به دویدن در جهت مخلاف می کند و گاو دوم هم به همین ترتیب برای اینکه آزار کشیده شدنش کم شود به همان سمت می دود. ما پشت سر انها هستیم اما آنها بدون در نظر گرفتن این حقیقت از کنار ما رد می شوندو من با سرعت می دوم تا جلویشان را بگیرم و بعد با یک حرکت وسط طنابها می پرم تا بتوانم هر دو را متوقف کنم اما تا طناب به من می رسد انگار که تیری از میان تیرکمان شلیک شده باشد به عقب پرت می شود و لگدهای یکی از گاوها از چند سانتیمتری من رد می شود و بعدش را به خاطر ندارم. در رویا هایم هستم که کشیده شدن دستمال خیسی را بر صورتم احساس می کنم. چشمهایم را باز می کنم. صدای هم همه ای بلند می شود و همه ابراز خوشحالی زیادی می کنند. تقریبا همه هستند، دائی جواد ، زنش ، پدرم و بیقه خانواده. حالا کم کم در حاشیه صحبتها می شنوم که می گویند. نگفتم چیزیش نیست فقط ترسیده از هوش رفته و یا اینکه برایش کمی آب و قند بیاورید یا سرش را زیاد تکان ندهید و تا می ایم بلند شوم به من اجازه نمی دهند و بعد از خوردن کمی آب و قند و غذا به خواب می روم. صبح از خوب بیدار می شوم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده طبق معمول به حیاط پشی می روم و صورتم را می شویم و برای خوردن صبحانه رو تراس می آیم. پدرم را می بینم که در حال خوردن چای است رو به من می کند می گوید حالت بهتره. نگاهی می کنم و تازه بیاد می اورم که دیروز چه اتفاقی افتاده آرام می گویم بله. پدرم می گوید راه برو ببینم تعادلت بهم نخورده ، حالت تهوع نداری یکم بالا پایین بپر ببینم. من هم که فرصت خوبی برای یکم لوس کردن خودم می بینم می گویم: نه فکر کنم خوبم. بعد بالا می پرم و کمی راه می روم انگار نه انگاره که اتفاقی افتاده و بعد با حالت مظلوم می گویم. فکر کنم اگر یکم چایی شیرین بخورم حالم بهتر شود. پدرم با دست اشاره می کند که در کنارش بشینم و بعد چند تا حبه قند در استکان چای می اندازد و جلوی من می گذارد. آرام و با خوشحالی چای شیرین را تا ته با ولع می خورم. نگاه معصومانه ای به پدرم می کنم و بلند می شوم. پدرم آرام دستی روی شانه ام می کشد و می گوید مطمئنی که خوبی به آرامی می گویم بله و هنوز دور نشده ام که به جلو پرت می شوم. صدای پس گردنی توی گوشم می پیچد و بدون اینکه تکان بخورم دنبال مرور اینکه چه شد هستم که پدرم می گوید. این را زدم که دفعه بعد بدون کمک برادرت این کار را نکنی. و من که حالا تمام شیرینی چای تو دلم به ترشی معده تبدیل شده به سمت درب حیاط حرکت می کنم. جلوی در برادرم را می بینم که روی زمین نشسته وبه در تکیه داده. روی صورتش دو جای کبودی است از او می پرسم: بابا حسابی کتکت زده آره. او بازویش را که کبود شده نشان می دهد می گوید: اینکار باباست آمد پسکلگی بزند در رفتم خوردم زمین بازو حسابی کبود شده درد می کند. و من هم بدن اینکه بپرسم پس کبودی روی صورتش برای چیه کنار او می نشینم و هر دو به جوی آب خیره می شویم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-5750946822488684415?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/5750946822488684415/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=5750946822488684415' title='15 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/5750946822488684415'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/5750946822488684415'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/10/blog-post_18.html' title='طناب گاو'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-907517043316449866</id><published>2009-10-11T22:39:00.001+09:00</published><updated>2009-10-11T22:42:16.802+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Short Stories (Persian)'/><title type='text'>کليور</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;صبح که از خواب بيدار می شوم آرامش خوبی دارم بعد از مدتها يک جای آرام و بدون سر وصدا با هوای تمييز خوابيده ام کمی روی تشک خودم را اين طرف آنطرف می کنم بعد با يک حرکت از جايم بلند می شوم مدتها بود که دلم می خواست به روستای قديمی پدرم بيايم بلاخره موفق شدم توی روستا سالهاست کسی زندگی نمی کند خانه قديمی پدريم هم حسابی فرسوده شده. برادر بزرگترم تنها کسی است که آن را سر پا نگه داشته اخه ما ۷ هکتار زمين توی اين آبادی داريم که داداشم روی آنها کار می کند برای همين يک جای نياز دارد تا وسايل را بگذارد و يا روزهای که می آيد به زمين سر بزند ظهر را در آن بگذراند. هوا حسابی خوب است آخرين باری که اينجا آمده بودم مراسم تدفين زن بابام بود کمی دورتر از خانه ما يک قبرستان قديمی است و به نوعی قبرستان خانوادگی ما هم حساب می شود مادر بزرگ و پدر بزرگ و کلی و فاميلهای ما در اينجا دفن هستند.&lt;br /&gt;توی باقچه حياط می روم و با دو تا گوجه فرنگی بر می گردم من عاشق املت برای صبحانه هستم معمولا فرصت درست کردنش را ندارم ولی امروز حسابی با آمده کردنش حال کردم . وقتی املت را می خوردم تابه را روی دستشوی رها می کنم و کلاه و عينک آفتابی می زنم و با کوله پشتيم به سمت روستای سرآسياب حرکت می کنم اين روستا نزديک قبرستان است و بزرگترين روستای است که در آن حوالی وجود دارد توی ذهنم مرور می کنم که برای نهار چه چيز می توانم تهيه کنم که گلها و صدای پرنداگان مرا به خودشان جلب می کنند و در تمام طول راه مدام بالا و پايين می پرم.&lt;br /&gt;تنها مغازه و قهوه خانه ده در کنار رودخانه ی بالای روستا است از اينکه بايد از داخل روستا عبور کنم تا به مغازه برسم احساس خوبی ندارم مردم مدام به آدم نگاه می کنند عينک را از روی چشمم بر می دارم تا کمتر جلب توجه کند واکمن را هم توی کوله می گذارم نرسيده به مغازه روی يک سکو چند پسر ايستاده اند همه آنها از من بزرگتر هستند از دور که من را می بينند دست از حرف زدن بر می دارند و به من زل می زنند اصلا دوست ندارم با آنها در گير شوم جلوی کلاه را کمی پايين تر می آورم و فقط به جلو نگاه می کنم و تا از کنار آنها عبور می کنم شروع می کنند به حرفهای بی ربط زدن از توی جملات چندتا کلمه شبيه ٫ بچه شهری  ٫ بابا کلاهشو را می شنوم ديگه حالا به مغازه رسيده ام وارد مغازه می شوم اصلا انتظار نداشتم  ٫ مغازه حسابی خاکی و کثيف است و تقريبا هيچی برای خوردن در آن پيدا نمی شود بلاخره يک کنسرو لوبيا پيدا می کنم و يک نان کهنه يکم هم تخمه می خرم کنار دَخل مغازه دار يک کيسه پر از آبنبات است تو همين فکرها هستم که آبنبات بخرم يا نه که سر کله چند تا از همان بچه ها پيدا می شود و شروع می کنند با مغازه دار حرف زدن آبنباتها را می گيرم و قبل از اينکه آنها عکس العملی نشان دهند آنجا را ترک می کنم. جلوی قهوه خانه يکم تامل می کنم که برم تو يا نه حسابی هوس چای کردم اما با يکم برانداز کردن آنجا تصميمم عوض می شود و به آرامی به سمت قبرستان حرکت می کنم.&lt;br /&gt;روی مزار تمام آشنايان يک حمد می خوانم علتش را نمی دانم شايد چون احساس ميکنم تنها کاری است که می توانم برای آنها انجام دهم بعد کنار جوی آب به يک درخت تکيه می دهم و کفشها را در می آورم و پاها را در آب فرو می برم راستی که توی اين گرما چقدر لذت بخش است دوباره واکمن را در می آورم و آرام چشمها را می بندم و به موسيقی گوش می دهم.&lt;br /&gt;ساعت ۳ بعد از ظهر شده بود کنسرو لوبيای که ظهر خوردم کمی حالم را بد کرده بود اما خوب هنوز می توانستم از اطرافم لذت ببرم کم کم قبرستان شلوغ می شد آخر امروز پنجشنبه است و مردم اين منطقه آخر هفته سر مزار بستگانشان می آيند وقتی جمعيت يکم زياد می شود پاکت شيرينی خشک را که ديروز خريده بودم از توی کوله در می آورم و شروع به تعارف کردن می کنم هنگام پخش کردن شيرينی چشمم به يک مرد با لباس کهنه می افتد که کنار يکی از قبرها نشسته و دارد به من نگاه می کند ريش وسيبيلش حسابی بلند هستند و سرو وضعش نشان می دهد که مدتها حمام نرفته نگاه او با عث می شود که برای تعارف شيرينی به سمتش حرکت کنم اما هنوز به او نرسيده ام که بلند می شود و پا به فرار می گذارد . پير زنی که در همان نزديکی نشسته بلند می گويد:&lt;br /&gt;- مادر اون مرد ديونه است کر و لال هم هست نمی تواند صحبت کند اگر می خواهی بهش چيزی بدهی برو بزار کنار آن سکو خودش می رود بر می دارد اصلا از دست آدمها چيزی نمی گيرد&lt;br /&gt;بعد با انگشت سکو را به من نشان می دهد به سمت سکو می روم و چند تا شيرينی و يک پرتغال که يک نفر ديگر به من داده بود را روی آن می گذارم و دور می شوم از دور آن مرد را می بينم که آرام به سمت غذا ها می رود و بعد آنها را بر می دارد و با سرعت شروع به خوردن می کند هر از چند گاهی يکی از دهاتيها يک چيز ديگر در آنجا قرار می دهد. کنار يک مرد دیگر که به درخت تکيه داده می نشينم و بعد از سلام کردن می گويم :&lt;br /&gt;- ببخشيد شما آن مرد را می شناسيد&lt;br /&gt;- نه زياد خيلی وقته که توی اين روستا زندگی می کند اما هيچ کس ازش هيچی نمی داند همه می گويند کر ولال است به هيچکس نزديک نمی شود آخر هفته مردم براش روی آن سکو غذا می گذارند از همه می ترسد . اوايل که آمده بود اصلا بهش نمی خورد که ديوانه باشد اما حالا ديگه همه بهش عادت کرده اند&lt;br /&gt;بلند می شوم و چند قدم به سمت سکو می روم اما تا من را می بيند که دارم به سکو نزديک می شوم پا به فرار می گذارد .&lt;br /&gt;از قبرستان بيرون می آيم و به سمت خانه حرکت می کنم يکم که از روستا دور می شوم خرابه ای توجه مرا به خودش جلب می کند يک خانه بزرگ و قديمی که درست آن  طرف مزرعه ها است و دو مناره بلند دارد بنای خانه نشان می دهد که در گذشته خانه بزرگ و عالی بوده است بی اختيار به سمت خانه حرکت می کنم خانه دو طبقه کاملا جدا دارد اما ديوارهای حياط و سقف چند تا از اتاقهای آن فرو ريخته است خانه را دور می زنم . تقريبا همه اتاقها ويران شده است اما هيچ راهی برای رفتن به اتاقهای طبقه بال پيدا نمی کنم ظاهر خانه نشان می دهد که برای مدتهای طولانی خالی بوده است با کمی بررسی به اين نتيجه می رسم که اگر از يکی از ديوارها بالا بروم می توانم به طبقه دوم برسم و شروع به تلاش می کنم خلاصه با هر بد بختی که شده خودم را بالا می کشم حسابی خاکی شده ام يکی از اتاقهای طبقه بالا  سقفش ريزش کرده است از درون اتاق عبور می کنم . در همين جستجو هستم که می بينم جلوی دريکی از اتاقها يک پتو آويزان است پتو را کنار می زنم داخل اتاق تاريک است پتو را بالا زده و به يک ميخ که به ديوار کوبيده شده است آويزان می کنم تا نور داخل اتاق شود اتاق دو پنجره دارد که با پلاستيک پوشيده شده است و نور ضعيفی از پلاستيکها به درون می تابد . درون اتاق حسابی شلوغ است يک گوشه اتاق يک صندوق قديمی بزرگ است و گوشه ديگر يک دست رختخواب کامل ولی حسابی کثيف قرار دارد چيزی که خيلی توجه من را به خودش جلب می کند عکسهای است که روی ديوار آويزان شده است در تمام عکسها يک نفر مشترک است اکثر عکسها يک مرد را با کت شلوار و پيراهن نشان می دهد نوع پوشش نشان می دهد که عکسها همه مربوط ه تقريبا ۳۰ سال پيش است بعضی عکسها که خيلی قديم تر هستند و در آن مرد مورد نظر جوان تر است به راحتی از روی عکس ها می توان فهميد که صاحب آنها آدم پول داری بوده چون اکثر عکسها در کشورهای اروپايی گرفته شده مثلا کنار برج ايفل يا کليسای در لندن و يا عکسهای گروهی که در خيابانهای کشورهای مختلف گرفته شده اند . هرچی به عکسها بيشتر نگاه می کنم کنجکاو تر می شوم . همه عکسها را که نگاه می کنم به سمت صندوق بزرگ می روم درب صندوق را باز می کنم . وای خدای من کلی لوازم جالب توی صندوق است يک کت شلوار قديمی و يک عصای حسابی زيبا و چند جعبه کوچک خيلی قشنگ خلاصه کلی لوازم جالب ٫ درب جعبه ها را باز می کنم توی آنها سکه های خارجی و دکمه سر دستها قديمی و سنجاق کراواتهای رنگارنگ و خلاصه کلی زرق و برق است در پايين صندوق يک سری دفترچه يادداشت پيدا می کنم يکی از آنها را بر می دارم روی آن نوشته پاريس ۱۳۴۱ شروع به ورق زدن می کنم پر از نوشته است يک صفحه را شروع به خواندن می کنم&lt;br /&gt;** امروزم را به پايان رساندم اما تنها صدای نفس کشيدنهايم را بخاطر دارم و تصوير يکسری  آدمهای سر گردان . کم کم مادرم را فراموش کرده ام گاهی دوست دارم که در کوچه های هميشه بارانی اين شهر فرياد بزنم و دوان دوان به دنبال مادرم بگردم ديگر هيچکس را نمی خواهم ديگر خنده مرگ را نمی توانم تحمل کنم کجا بروم کجا بروم می خواهم بيابمش ....***&lt;br /&gt;ناگهان صدای بلندی مرا به خود می آورد مردی محکم در آستانه در ايستاده است و فرياد می زند&lt;br /&gt;- چه کسی بتو اجازه داد که اينجا بيايی تو با چه حقی وارد خانه من شدی يا الله برو بيرون برو بيرون&lt;br /&gt;سريع کتابچه را زمين می گذارم و از جايم بلند می شوم مرد آرام چوبی را که به ديوار تکيه داده شده در دست می گيرد جلو تر می روم چهره مرد مرا بخودم می آورد اين همان کسی است که در قبرستان از همه مردم فراری بود با حالت ترس و نگرانی می گويم&lt;br /&gt;- ببخشيد اصلا فکر نمی کردم که کسی در اينجا زندگی کند خيلی اتفاقی به اينجا آمدم ....&lt;br /&gt;بعد دوباره با همان صدای بلند حرف من را قطع می کند و می گويد :&lt;br /&gt;- برو نمی خواهم برايم توضيح بدهی سريع برو بيرون&lt;br /&gt;با عجله بيرون می آيم احساس خيلی بدی دارم اصلا نمی توانم خودم را کنترل کنم من کار خيلی بدی کرده بودم نبايد داخل خانه او می شدم و مرد را به خاطر می آوردم که با چه شدتی جملات را بيان می کرد تمام تنش از ناراحتی می لرزيد دوان دوان وارد جاده می شوم .&lt;br /&gt;۲ مرد روستای در طول جاده در حال حرکت هستند . قدمهای خودم را سريعتر می کنم و خودم را به آنها می رسانم و سلام می کنم بعد از کمی صحبت کردن و حال و احوال پرسی يکی از آنها سوال می کند&lt;br /&gt;- پسر آقای حسينی هستی&lt;br /&gt;- بله توی شهر اين روزها خيلی شلوغ و کثيفه آمدم اينجا يکم استراحت کنم واقعا که هوا اينجا خيلی خوبه&lt;br /&gt;- خوب معلومه از داداشت چه خبر ديگه خيلی کم مياد اين طرفها&lt;br /&gt;- امسال توی زمينها چيزی نکاشته فکر کنم موقع آيش زمينش باشد اما سال بعد قصد دارد سيب زمينی بکارد&lt;br /&gt;- زمينهای شما خيلی خوبه مخصوصا اينکه ۱۰ ساعت آب هم در هفته دارید&lt;br /&gt;- ببخشيد راستی شما می دانيد چه کسی توی آن خانه قديمی زندگی ميکند&lt;br /&gt;- آنجا را می گويی آنجا الان فقط يک ديوانه زندگی می کند اما قبلا مال آقای کليور بوده است از اربابهای قديمی اين منطقه است پدرت حتما او را می شناسد&lt;br /&gt;درست می گفت پدرم در مورد کليور خيلی صحبت می کرد و کلی خاطره برای ما تعريف کرده بود . کليور از اربابهای بزرگ منطقه بود بابام می گفت حتی با دربار شاه هم رفت و آمد داشته و تمام زمينهای اين اطراف تا چند تا آبادی آنطرف تر مال او بوده است موقع انقلاب دستگيرش می کنند و مدتها توی زندان بود تا اينکه اعدامش کردند و سه تا پسر داشت که دو تای بزرگتر بچه های معقولی بوده اند برای گرفتن مدرک پزشکی به خارج رفته اند فقط پسر کوچکش اينجا بود که او هم معتاد شد همان موقع که باباش زنده بود آخر هم يک روز جسدش را توی رودخانه پيدا کردند همه می گفتن پدرش به خاطر اينکه آبرويش نرود او را کشته است . بعد انقلاب هم هيچ خبری ديگه نه از پسراش شد و نه بقيه خانواده&lt;br /&gt;از دو مرد روستای خداحافظی ميکنم چند قدم به عقب بر می گردم دوست دارم دوباره توی همان خانه خرابه برگردم اما  پشيمان می شوم . هوا کم کم تاريک ميشود بايد سريعتر برگردم به سمت خانه حرکت می کنم . چقدر هوای روستا تمييز است و چقدر اينجا آرام است دوست دارم برای هميشه اينجا بمانم برای هميشه ......&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-907517043316449866?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/907517043316449866/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=907517043316449866' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/907517043316449866'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/907517043316449866'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='کليور'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-3422509617722984071</id><published>2009-08-19T07:01:00.001+09:00</published><updated>2009-08-19T07:06:32.013+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Short Stories (English)'/><title type='text'>Little squirrel</title><content type='html'>A little squirrel is living far from his land. He came to this island by a wind surf ship when he was searching for foods and the ship was sunk in the stone beach of this island and never left it again. It took him few years until he found out how he could survive easily in the cold winter and the humidity of summer without any other squirrel around. Every night after long searching for food and saving them in safe place, he is standing on the highest stone near the beach, looking faraway into the east, and hoping for a new ship to come into island and bring him back to his home land. Day goes after days and winter comes after winters, he is getting elder and it becomes more difficult for him to search for foods and keeps them safe or even remembers their hidden place. Now there is an only one way left, he should pack everything he has and makes a small raft and driving it into east and crosses the big ocean in his way. During packing he finds out how much he will miss this land, but his home is a place that his heart pointing it. The sea is calm and the sun is shiny and after few days he runs out of every water and foods. He lies down on his back, looks up straight to the sun and he is waiting for his last moment to come. His eyes are closing slowly and his body starts getting lighter and colder. He starts remembering his entire wild homeland, the pure nature and the trees. All those beautiful and scary times he had and he knows nothing will make him happy as much as seeing his old friends and family. The draft is going slowly to the unclear destination and the squirrel is taking his last breaths. (to be continued) …&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-3422509617722984071?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/3422509617722984071/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=3422509617722984071' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/3422509617722984071'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/3422509617722984071'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/08/little-squirrel.html' title='Little squirrel'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-4257277246718544552</id><published>2009-08-08T23:47:00.003+09:00</published><updated>2009-08-08T23:54:02.313+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-054</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;گاهی لبخند ساده رهگذری نا شناس یادآور تمام باورهای زیبایی فراموش شده من است&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;Sometime a simple smile of crossing by stranger on street reminds me the whole beautiful-forgotten-believes of mine.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-4257277246718544552?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/4257277246718544552/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=4257277246718544552' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/4257277246718544552'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/4257277246718544552'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/08/twod-054.html' title='TWOD-054'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-6554956983789668125</id><published>2009-08-08T23:14:00.003+09:00</published><updated>2009-08-08T23:45:17.233+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Friendly Chat (English)'/><title type='text'>Instants لحظات</title><content type='html'>&lt;p&gt;Instants&lt;br /&gt;by Jorge Luis Borges &lt;/p&gt; &lt;p&gt;——————————————————————————–&lt;/p&gt; &lt;p&gt;If I could live again my life,اگر می توانستم دوباره زندگی کنم&lt;br /&gt;In the next - I’ll try, در زندگی جدید - تلاش می کردم - که&lt;br /&gt;- to make more mistakes, اشتباهات بیشتری انجام دهم&lt;br /&gt;I won’t try to be so perfect,سعی نکنم که بهترین باشم&lt;br /&gt;I’ll be more relaxed,بلکه تلاش کنم آسوده ترین باشم&lt;br /&gt;I’ll be more full - than I am now,سعی می کردم ساده تر بنگرم حتی ساده تر از اکنون خود&lt;br /&gt;In fact, I’ll take fewer things seriously, در حقیقت چیزهای کمتری را جدی بگیرم&lt;br /&gt;I’ll be less hygenic, کمتر محتاط باشم&lt;br /&gt;I’ll take more risks, بیشتر خطر کنم&lt;br /&gt;I’ll take more trips, به سفرهای بیشتری بروم&lt;br /&gt;I’ll watch more sunsets, غروب آفتاب را بیشتر تماشا کنم&lt;br /&gt;I’ll climb more mountains, از کوهها بیشتر بالا بروم&lt;br /&gt;I’ll swim more rivers, در رودخانه ها بیشتر شنا کنم&lt;br /&gt;I’ll go to more places - I’ve never been, جاههای بیشتری را ببینم که تا حالا ندیده ام&lt;br /&gt;I’ll eat more ice creams and less (lime) beans, چیزهای شیرین را بیشتر و چیزهای ترش را کمتر بخورم&lt;br /&gt;I’ll have more real problems - and less imaginary مشکلات واقعی بیشتری از مشکلات تخیلی خود داشته باشم&lt;br /&gt;                                       ones,&lt;br /&gt;I was one of those people who live  روزی من هم مانند یکی از افرادی بودم که هر دقیقه از زندگیشان را&lt;br /&gt;               prudent and prolific lives -  با دقت و احتیاط بالا زندگی می کنند&lt;br /&gt;                       each minute of his life, تمام دقایق زندگی را&lt;br /&gt;Offcourse that I had moments of joy  - but, البته که روزهای خوبی هم داشته ام - اما&lt;br /&gt;if I could go back I’ll try to have only good moments,اگر دوباره برگردم تنها تلاش می کنم که روزهای خوب داشته باشم&lt;br /&gt;&lt;/p&gt; &lt;p&gt;If you don’t know - thats what life is made of, اگر اکنون نمی دانی که زندگی از چه ساخته شده است&lt;br /&gt;Don’t lose the now! پس اکنونت را بیهوده هدر نده&lt;br /&gt;&lt;/p&gt; &lt;p&gt;I was one of those who never goes anywhere من یکی از افرادی بودم که هیچ جا نمی رفتم&lt;br /&gt;               without a thermometer, مگر اینکه دماسنجم با من بود&lt;br /&gt;without a hot-water bottle, بطری آب داغم باید با من می بود&lt;br /&gt;and without an umberella and without a parachute, چتر باران و چتر نجاتم باید با من می بود&lt;br /&gt;&lt;/p&gt; &lt;p&gt;If I could live again - I will travel light, اما اگر دوباره زندگی کنم اینبار سبک سفر خواهم کرد&lt;br /&gt;If I could live again - I’ll try to work bare feet اگر دوباره زندگی کنم اینبار با پای پیاده سفر خواهم کرد&lt;br /&gt;               at the beginning of spring till چه در اوایل بهار&lt;br /&gt;                 the end of autumn, چه در اواخر پاییز&lt;br /&gt;I’ll ride more carts, ارابه های بیشتر سوار خواهم شد&lt;br /&gt;I’ll watch more sunrises and play with more children,طلوع آفتاب را بیشتر تماشا خواهم کرد با بچه ها بیشتر بازی خواهم کرد&lt;br /&gt;If I have the life to live - but now I am 85,  همه بسته به این است دوباره زندگی کنم&lt;br /&gt;       - and I know that I am dying اما اکنون ۸۵ سال دارم و می دانم که به زودی خواهم مرد&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-6554956983789668125?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/6554956983789668125/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=6554956983789668125' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/6554956983789668125'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/6554956983789668125'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/08/instants.html' title='Instants لحظات'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-8491068592936244675</id><published>2009-07-13T09:57:00.002+09:00</published><updated>2009-07-13T09:58:46.764+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-053</title><content type='html'>&lt;p style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; font: 12.0px Lucida Grande"&gt;everybody&lt;span style="font: 12.0px Geeza Pro"&gt; &lt;/span&gt;are regretted to be like her/him but nobody actually want it to be like her/him and this makes winners stand alone. &lt;/p&gt; &lt;p style="text-align: center;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 12px/normal 'Geeza Pro'; "&gt;همگان حسرت بودنش را می خوردند اما هیچ حاضر به شدنش نبود و این باعث می شود که برندگان همیشه تنها بمانند.&lt;/p&gt; &lt;p style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; font: 12.0px Geeza Pro; min-height: 15.0px"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-8491068592936244675?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/8491068592936244675/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=8491068592936244675' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/8491068592936244675'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/8491068592936244675'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/07/twod-053.html' title='TWOD-053'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-4754855587511732916</id><published>2009-06-02T21:10:00.002+09:00</published><updated>2009-06-02T21:21:53.041+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-052</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;سادگیها در پشت مفاهیم پیچیده زندگی گم شده اند و فرعیات امروز اصلیترین نیازهای بشری به حساب می آیند&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;every simple is lost in the middle of complex concept of life and every minor leads the basic need of modern society!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-4754855587511732916?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/4754855587511732916/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=4754855587511732916' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/4754855587511732916'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/4754855587511732916'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/06/twod-052.html' title='TWOD-052'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-2409747211036760306</id><published>2009-06-02T21:07:00.003+09:00</published><updated>2009-06-02T21:22:36.664+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-051</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;گاهی بعضی خواسته های قویتر مانعی بزرگی بر خواسته های کوچکتر هستند و دلیل اصلی نرسیدن به آنها&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;Sometime our small dreams are hidden under bigger one and because of that never had chance to become true!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-2409747211036760306?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/2409747211036760306/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=2409747211036760306' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/2409747211036760306'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/2409747211036760306'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/06/twod-051.html' title='TWOD-051'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-2838249405456316945</id><published>2009-06-02T03:27:00.001+09:00</published><updated>2009-06-02T03:27:59.718+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Short Stories (Persian)'/><title type='text'>سوغاتی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;تا خانه دوان دوان حرکت کردم از هرچي کلاس تابستاني و برنامه فوق العاده که براي تابستان داشتم متنفر بودم آخه نمي دانستم چرا من نبايد از اين تعطيلات همان طور که خودم مي خواهم استفاده کنم حالا براي فردا کلي کار هم دارم معلم علوم گفته بايد نفري يک حشره با خودمان بياوريم تا بتوانيم روي آن تحقيق کنيم ... اه ... سعي مي کنم زياد کلمات معلم را به خاطر نياورم ... کم کم به نفس نفس افتاده ام دوست ندارم دوباره دير برسم و تمام هدايا تقسيم شده باشد. آخه پدرم از سفر مکه دیشب برگشت و قرار شد امروز صبح هدايا را تقسيم کنند همه هم آمده اند مخصوصا که بچه های برادرم به هیچی رحم نمی کنند هرچه به مادرم التماس کردم که امروز را بي خيال شود و من کلاس نروم قبول نکرد. جلوي در مي رسم ديگر نفسم بالا نمي آيد هواي گرم تابستان امان آدم را مي برد با سرعت داخل ميشوم مادر تا من را می بيند مي گويد : بدو دست و صورتت را بشور مي خواهيم نهار بخوريم و من بدون مقدمه مي گويم مامان بابا براي من چي آورده.&lt;br /&gt;-         من نمي دانم خودت برو ازش بپرس الات توي اتاقه&lt;br /&gt;با سرعت به سمت اتاق مي روم و وارد مي شوم و بلند سلام مي کنم پدرم تا من را مي بيند سوال مي کند مدرسه بودي&lt;br /&gt;-         آره&lt;br /&gt;-         چيه تجديدي داري امسال&lt;br /&gt;-         نه اينها کلاس تقويتي است اصلا هم بدرد نمي خورد مامان من را بزور مي فرستد&lt;br /&gt;-         نه بچه وقتي مامانت مي گويد برو حتما دليل دارد&lt;br /&gt;-         رضا یک سال از من جلوتر است پس چرا او نمی آید تازه پارسال هم نرفت.&lt;br /&gt;-         خوب دليل ندارد يک چيز براي همه بدرد بخور باشد راستي بتو هنوز چيزي ندادم درسته&lt;br /&gt;-         نه! ( قلبم از هيجان مي زد تمام هفته پيش منتظر بودم ببينم بابا براي من چي مي آورد  پدر دست در کيف کنارش کرد و يک بسته کوچک در آورد و به من نشان داد)&lt;br /&gt;-          پدرم گفت بيا فقط همين براي من باقي اينم براي تو&lt;br /&gt;دست کردم بسته را گرفتم با سر تکان دادم گفتم ممنون و با سرعت از اتاق خارج شدم تا ببينم توي بسته چي هست توي راهرو سريع بازش کردم توش يک ساعت SEIKO5 بود يک ساعت مردانه بزرگ. دور دستم بستم خيلي بزرگتر از من بود تازه خيلي هم سنگين بود آخه کي براي يک بچه ساعت به اين گنده اي مي آورد ساعت را توي جيبم کردم و رفتم سراغ رضا گفتم رضا بابا براي تو چي آورده است&lt;br /&gt;-         يک هواپيما که با نخ به سقف مي بنديش و مي چرخد خيلي باحال است انگار پرواز مي کند براي محسن هم يک قطاربرقی آورده تو هم اگر بودي چند تا تفنگ و ماشين برقي باحال بود اما نبودي همه را بقيه برداشتند&lt;br /&gt;همان طور که رضا داشت حرف ميزد اشک در چشمان من جمع شد چرا توي روزي به اين مهمي من نبايد خانه باشم من اين ساعت را نمي خواهم بعد رضا با سرعت جعبه بزرگي را از بالاي کمد پايين آورد و گفت اين همان است و درد من دوبرابر شد سرم را پائين انداختم تا رضا اشکهايم را نبيند و به سمت پله ها رفتم و روي پله هاي خروجي خانه سرم را دستها گرفتم و شروع کردم به گريه.&lt;br /&gt;صداي مامان بلند بود مدام من را صدا مي کرد مي گفت بيا نهار اما اصلا دوست نداشتم آنجا بروم آنقدر ناراحت بودم که خدا مي داند. بعد مادر آمد و چند بار گفت چي شده چرا گريه مي کني بلند شد غذا سرد شد و من که ديگه طاقتم سر آمده بود بلند گفتم : نمي خواهم نمي خواهم و بعد ساعت را از جيبم در آوردم و به طرفي پرت کردم گفتم آخه اين هم شد هديه يک ساعت پير مردي براي من اورده. &lt;br /&gt;مادر پش کلم زد و گفت دگيه اين حرف را نزن حالا بلند شو بيا نهار&lt;br /&gt;-         نمي خواهم نهار نمي خورم ديگه هم از فردا  اين کلاسهاي بدرد نخور را نمي روم&lt;br /&gt;-         چه ربطي به کلاسها دارد&lt;br /&gt;-         خيلي هم ربط دارد من هم اگر نمي رفتم الان يک هواپيما يا قطار شايد هم ماشين داشتم تازه اصلا چرا رضا و محسن نبايد اين کلاسهاي تابستاني را بروند&lt;br /&gt;-         من که از خدام هست آنها هم بيايند اما خوب آنها هيچ وقت به حرف من گوش نمي دهند حالا خودت را ناراحت نکن تاره ساعت که بهتر هم هست. پاشو بيا نهار بخور ديگه نمي گم.&lt;br /&gt;بعد رفت من هم براي اينکه اعتراض خودم را بيشتر نشان بدهم داخل حياط رفتم و کنار در ورودي نشستم ... اه ... حالا بايد براي فردا يک حشره هم پيدا کنم. از آن طرف کوچه حميد و علي رضا با يک توپ پيدايشان مي شود با سرعت به سمت آنها مي روم  و تا پايم به توپ مي خورد همه چيز را فراموش مي کنم.&lt;br /&gt;هوا کم کم تاريک شده است به خانه بر مي گردم و يواشکي وارد آشپزخانه مي شوم کمي نان و پنير با سبزي بر مي دارم و به روي پله ها بر مي گردم و تا ته همه اش را مي خورم و کمي دوباره گريه ام مي گيرد و بلاخره بلند مي شوم مي روم بخوابم هنوز سرم را زير ملافه نکرده ام که مادر مي رسد تا من را براي خوردن شام ببرد اما دوباره با اعتراضهاي من روبرو مي شود خلاصه او مي رود و من هم توي رختخواب آنقدر فکرها عجيب غريب مي کنم مثل ول کردن خانه و رفتن به یک جای دور و یا فروختن ساعت تا اینکه خوابم مي برد.&lt;br /&gt;صبح با صداي مادر بلند مي شوم و تا چشمهايم را باز مي کنم دوباره تمام حوادث ديروز جلوي چشمهايم مي آيد با ناراحتي مي گويم من مدرسه نمي روم مادر مي گويد&lt;br /&gt;-         خيلي خوب حالا بلند شو صبحانه بخور نمي خواهد تو هم بروي اصلا اگر من شانس داشتم خدا بچه هاي لجبازی چون شما ها به من نمي داد پاشو تو هم برو توي کوچه براي خودت ولگردي دلم را خوش کرده بودم لااقل تو يکي يکم حرف گوش کن هستي. ديگه  نمي خواهم تو هم برو بيا برو هرجا که دلت خواست.&lt;br /&gt;از حرفهاي مادر ناراحت مي شوم و مي فهمم که او هم به اندازه من ناراحت است اما خوب کاری از او ساخته نيست و طبق معمول من بايد دوباره کوتاه بيايم. آرام بلند مي شوم همه سر سفره صبحانه هستند آرام با قيافه بق کرده مي نشينم و سريع صبحانه را مي خورم و تا مي خواهم بروم پدر مي گويد امروز صبح جاي نرويد مي خواهم ببرم برايتان لباس و کيف و کفش بخرم من با ناراحتي به راهم ادامه مي دهم و مي گويم من کلاس دارم بايد بروم براي آن دو تا بخريد من اصلا نمي خواهم.&lt;br /&gt;به سمت مدرسه مي روم ... اه ... تازه يادم آمد بايد يک حشره با خودم ببرم. تو راه مدام دنبال مورچه یا پروانه و از اینجور چیزها می گردم. يکهو يادم مي آيد جلوي مغازه گوشت فروشي آقا صفدر هميشه کلي مگس و زنبور و حشره هاي عجيب غريب جمع مي شوند اتفاقا تو راه من هم هست. يک پلاستيک از مغازه آرش مي گيرم و به سمت قصابي آقا صفدر حرکت مي کنم درست حدس زده بودم روي آشغال گوشتهاي جلو مغازه کلي مگس و زنبور جمع شده است يک زنبور قهوه اي و سه تا طلائي آرام به سمت آنها مي روم چند بار تلاش مي کنم آنها را بگيرم اما موفق نمي شوم بطوريکه زنبور قهوه اي حساس مي شود و ديگر روي آشغالها نمي نشيند سعي مي کنم او را روي هوا بگيرم که صداي آقا صفدر بلند مي شود&lt;br /&gt;-         بچه چکار مي کني ببينم کاري مي کني اين سر صبحي زنبور ها را به جان ما بياندازي ولشون کن&lt;br /&gt;-         من فقط مي خواهم يکي از آنها را بگيرم&lt;br /&gt;-         برو بچه برو ... اه ... زنبور مي خواهي چکار ... برو&lt;br /&gt;به کنار مي آيم و هنوز خيلي دور نشده ام که يک زنبور طلائي را روي يک پوست خربزه کنار خيابان مي بينم با سرعت کنار او مي روم و با پلاستيک او را شکار مي کنم و به سمت مدرسه مي دوم.&lt;br /&gt;توي کلاس همه يکي يک حشره گرفته اند و تو ي همان اوضاع  چشمم به توپال مي افتد از او با آن لباسهاي اتو کشيده و جعبه مداد رنگي 24 تاي اش بدم مي آيد. او تا من را مي بيند با سرعت جلو مي آيد و مي پرسد چي آورده اي مي گويم زنبور تو چي&lt;br /&gt;-         من ديروز با بابام رفتيم دانشگاه از آزمايشگاه آنجا دو تا  عنکبوت نپتون گرفتم دکتري که آنجا بود دوست بابام بود مي گفت نسل آنها توي طبيعت دارد انقراض پيدا مي کند براي همين من مي خواهم دوتا از آنها را بزرگ کنم . ببين چقدر قشنگ هستند&lt;br /&gt;بعد جعبه خيلي خشگل ديوار هاي شيشه اي را به من نشان مي دهد که توي آن دو تا عنکبوت خيلي قشنگ هست. هنوز کاملا از ديدن آنها لذت نبرده ام که توپال مي گويد راستي بابات برايت چي آورد .&lt;br /&gt;کاش اصلا ديروز موضوع پدرم را نمي گفتم خواستم برايش کلاس بگذارم گفتم پدرم رفته خارج تازه برگشته کلي هم سوغاتي آورده اما حالا مانده ام براي که حسابي حال او را با اين حشرات عجيب و باحالش بگيرم مي گويم&lt;br /&gt;کلي چيز آورده فرصت نداشتم همه اش را باز کنم چيزهاي مثل هواپيما و قطاربرقی ، ماشين برقی و خلاصه کلي چيزه ديگه و بعد با سرعت سر جايم مي نشينم.&lt;br /&gt;از مدرسه با سرعت بيرون مي آييم معلم بما گفته هر کس حشره اي را که گرفته براي يک هفته نگه دارد و به او غذا بدهد و تمام خصوصيات آنها را با دقت نگاه کنيد و گزارش بنويسيم  به زنبور بيچاره توي پلاستيک نگاه مي کنم چه کسي حال دارد او را براي يک هفته نگاه دارد درب پلاستيک را باز مي کنم تا برود. هفته بعد دوبار يکي ديگه مي گيرم مي برم تازه سر حال تر هم هست اگر هم پرسيد معلوم است زنبور چي مي خورد گوشت و آشغال . آره ... و قدم زنان بسمت خانه مي روم&lt;br /&gt;توي خانه همه دارند نهار مي خورند من هم به جمع بقيه اضافه مي شوم پدر مي گويد نهارت را خوردي جاي نرو تا براي تو هم برويم خريد. رضا مي گويد محمد اگه ببيني چه کفشهاي خريدم همان هاي که پشتش ابي بود بندهاي سفيد سياه داشت که نشانت دادم. محسن هم مي گويد : آره .. لباسهاي من هم خيلي باحال شد آن شلوار مشکي را خريدم.&lt;br /&gt;با خودم فکر مي کنم من هم حتما همان کفش قرمز و سفيد بسکتبال را مي خرم خيلي باحال بود.&lt;br /&gt;با پدرم بيرون مي آئيم مستقيم مي برمش درب همان مغازه کفش فروشي به صاحب مغازه کفش را نشان مي دهم او هم مي اورد اما تا پدر کفش را مي بيند مي گويد :&lt;br /&gt;-         بابا اين که قرمزه دخترانه نيست تازه خيلي هم گران  است با اين پول مي تواني دو تا کفش بخري&lt;br /&gt;-         نه بابا کفش بسکتبال است ببين ساقش هم بلنده تازه دختر ها که پاي به اين بزرگي ندارند&lt;br /&gt;-         نه بابا جون اين بدرد مدرسه نمي خورد يک چيز مردانه تر بر دار بيا مثل همان که براي رضا خريديم براي تو بخريم&lt;br /&gt;اصلا دوست نداشتم از آن کفش بخرم تازه  رضا همش مصخره ام کند بگويد رفته عين مال من خردي خلاصه من هرچي اصرار مي کنم پدرم قبول نمي کند و عين همان کفش رضا را براي من هم مي خرد و من ديگر توي هيچ چيز نظر نمي دهم و با کلي لباس بد رنگ و عجيب بر مي گرديم. پدرم جلوي بازار يک تاکسي مي گيرد و لباسها  را به اتفاق کمي خريد که براي خانه کرده ايم عقب ماشين مي گذاريم و سوار مي شويم پدر و راننده مدادم از قيمتها و گراني حرف مي زنند و من دوباره ناراحت و شاکي یک گوشه نشسته ام و از شیشه بیرون را نگاه می کنم ديگه اصلا هيچي برايم مهم نيست دوباره از پدرم بدم مي آيد آخه چرا نگذاشت من آن کفشها را بخرم  تازه شلوار و کاپشن سورمه اي هم اصلا دوست ندارم اگر آن کفشها را مي خريد کلي مي توانستم تو مدرسه حال کنم. خلاصه تاکسي ايستاد و پدر با راننده هنوز گرم صحبت بودند پدرم در حين صحبت پول را حساب کرد و پياده شد و ماشين دور شد پدر آنقدر سرگرم صحبت بود و من آنقدر ناراحت که هر دو يادمان رفت که وسايلمان عقب ماشين جا مانده کمي که جلو تر رفتيم بابام يادش امد ولي کلي دير شده بود يک 15 دقيقه هم آنجا ايستاديم اما خبري نشد خلاصه با دست خالي خانه برگشتيم من که داشتم از ناراحتي مي مردم. حالا همان کيف و کفش را هم ندارم با لباهي آويزان به پدرم نگاه کردم گفتم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-         بابا بر نمي گرديم دوباره براي من خريد کنيم آخه همه چيز را با خودش برد&lt;br /&gt;-         نه بابا ... نه حوصله دارم و نه پولي براي من مانده امروز چقدر تو غر زدي ديوانه ام کردي بچه همين مي شود از بس که سر آن کفش نق نق کردي که پاک من را گيج کردي يک دقیقه آرام باش.&lt;br /&gt;-         من به قول بابام خفه خون گرفتم و تا خانه فقط با خودم غرغر کردم.&lt;br /&gt;  شب دوباره سر ميز شام نيامدم مادرم مدام مي گفت حالا مي رويم دوباره مي خريم بگذار اول ماه بشود الان که ديگه پولي نداريم . اما من نمي توانستم قبول کنم که روز ثبت نام سال جديد که دو هفته ديگر است با همان لباسهاي سال پيش بروم همه حتما به من مي خندند. خودم را به رختخواب رساندم و فردا هم هر کار مادرم کرد ديگر سر کلاس نرفتم چون احساس مي کردم مقصر تمام بد بختي هاي من اين کلاس تقويتي احمقانه است که اگر نبود من الان صاحب يک هديه خوب و لباس نو بودم. تمام آن روز تو حياط پرسه زدم و براي اينکه واقعا از دست تمام چيزهاي دوروبرم خلاص شوم با اسرار مادرم را راضي کردم تا همان شب به اتفاق برادر بزرگترم به شهرستان بروم او همیشه هفته ای دوبار می امد و می رفت . فرصت خوبی بود تا در  اين مدت کوتاهي که از تابستان مانده توی روستا باشم آنجا را خيلي دوست داشتم. دوستهاي خوبي هم توي روستاي خودمان داشتم.&lt;br /&gt;کم کم در روستا همه چيز را فراموش کردم دوباره يک بچه آفتاب سوخته شيطان شدم و از فکر توپال و مدرسه و آن معلم حشره باز خلاص شدم بلاخره دو هفته هم سريع گذشت و من بايد بر مي گشتم خانه تا براي ثبت نام برويم در تمام طول راه دوباره به مشکلات و بي لباسي فکر مي کردم مدادم با خودم تکرار مي کردم که اگر براي من لباس نخرند من اصلا مدرسه هم نخواهم رفت آخه چطور مي توانم مدرسه بروم.&lt;br /&gt;از پله هاي خانه بالا رفتم مادر تو راهرو نشسته بود و داشت برنج پاک مي کرد بلند سلام کردم و رفتم او را بوسيدم مادر گفت که سريع بروم حمام.&lt;br /&gt;لباسهايم را در آوردم و با لباسهاي که مادر به من داد وارد حمام شدم حسابي خودم را شستم ايامي که در روستا هستم کمتر به نظافتم خودم مي رسم البته حمام رفتن آنجا هم خيلي سخت است بايد برويم حمام بيرون.&lt;br /&gt;توي دلم مدام مي خواستم حرف و صحبت لباسها را پيش بکشم. اما چون تازه رسيده بودم خجالت مي کشيدم خلاصه کنار مادر که الان توي آشپزخانه داشت غذا درست مي کرد ايستادم و شروع کردم به او نگاه کردند مادرم که فهميده بود من چيزي مي خواهم گفت:&lt;br /&gt;-         خوب خوش گذشت. از دست ما راحت شدي. ما هم از دست غرغر کردنهاي تو دو هفته اي راحت بوديم. چيزي مي خواهي که اينجوري به من نگاه مي کني&lt;br /&gt;-         نه&lt;br /&gt;و بعد  بيرون آمدم رفتم سر کمد وسايلم درب کمد را به سختي باز کردم چيز بزرگي را به زور توي کمد کرده بودند .. يک جعبه مقواي بزرگ بود اندازه يک جعبه ميوه بزرگ با زحمت آن را بيرون آوردم و درب آن را باز کردم خداي من چي مي ديدم.&lt;br /&gt;کفشهاي که مي خواستم و همان کاپشن زرد رنگ و شلوار جين چه باحال تازه يک چيزه ديگر هم بود که اصلا باورم نمي شد يک پاچينکوي کوچک که مدتها عاشق او بودم چون عين همين را توپال توي خانه خودشان داشت خيلي باحال بود ... خيلي ... به سمت آشپزخانه دويدم گفتم مامان ... مامان ... آنها همه مال منه.&lt;br /&gt;-         آره فکر کردي براي کي هست&lt;br /&gt;-         چه خوب همان کفشهاي که مي خواستم و همان کاپشن و بازي پاچینکو. ولي آن بازي که خيلي گران بود. من تا حالا نگفته بودم برام بخریدش&lt;br /&gt;-         آره ولي از بس تعريف کرده بودي همه مي دانستيم که چي هست حالا برو از بابات تشکر کن تو آن اتاق نشسته برو&lt;br /&gt;به سمت اتاق مي روم کمي لباسم را مرتب مي کنم و موهايم را صاف مي کنم وارد مي شوم و مي گويم سلام بابا خيلي ممنون.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-2838249405456316945?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/2838249405456316945/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=2838249405456316945' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/2838249405456316945'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/2838249405456316945'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='سوغاتی'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-2907948393895230839</id><published>2009-05-15T20:55:00.002+09:00</published><updated>2009-05-15T20:58:22.563+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-050</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;چقدر فرو رفته ایم در باور جامعه تا شاید بتوانیم بر اقتباس ناقص خود از آرزوهای بی سرانجام انسانی سر پوش بگذاریم&lt;br /&gt;We were gone down deeply to the severe social believes to cover our defective accuracy of vain human dreams&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-2907948393895230839?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/2907948393895230839/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=2907948393895230839' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/2907948393895230839'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/2907948393895230839'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/05/twod-050.html' title='TWOD-050'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-395032680507942749</id><published>2009-05-15T20:53:00.003+09:00</published><updated>2009-06-02T21:23:48.167+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-049</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;چگونه سکون معنی پیدا می کند وقتی هدف رسیدن به انتهای خط دوار بشریست&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;How can we be stabilize when arriving to the end of circular mankind line is the main goal of living&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-395032680507942749?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/395032680507942749/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=395032680507942749' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/395032680507942749'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/395032680507942749'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/05/twod-049.html' title='TWOD-049'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-1011381289546377908</id><published>2009-05-14T05:32:00.002+09:00</published><updated>2009-05-14T05:40:06.708+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Short Stories (Persian)'/><title type='text'>سنگکی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;تمام طول شب به مسافرت شمال فکر می کردم اصلا خوب نخوابيده بودم از اينکه فردا می رويم شمال حسابی خوشحال بودم مامانم با بقيه پريروز راه افتاده بودن اما چون من و رضا توی ماشين جا نشديم قرار شد با بابام دو روز بعد برویم. مامانم موقع رفتن خيلی سفارش کرد که حتما لباس تازه بپوشيم و مثل بچه يتيمها بلند نشويم بياييم. آخه هفته پيش کلی خريد کرده بوديم برای من يک شلوار خاکستری کتان با يک بلوز مخمل و کفشهای سفيد خريده بودن خيلی آنها را دوست داشتم.&lt;br /&gt;توی خواب و بيداری مدام  به سفر شمال فکر می کردم که با صدای بابام از جا بلند شدم بلند بلند اسم رضا را صدا می زد با چشمهای پف کرده تا دم در اتاق رفتم و بابام را ديدم که کنار در ايستاده تا من را می بيند بلند می گويد :&lt;br /&gt;- مگه بچه نمی شنوی دارم صدات می کنم چرا بيدار نمی شوی&lt;br /&gt;- آخه شما رضا را صدا می کرديد او هنوز خوابيده می خواهيد بيدارش کنم&lt;br /&gt;- نه نمی خواهد تو مغازه نان سنگکی را بلدی&lt;br /&gt;- آره چند بار با زهرا خانم رفتم از آنجا نان گرفتم پشت بازاره&lt;br /&gt;- خيلی خوب اين ده تومان پول خورد را می گيری و دوتا نان می خری. بدو می روی مي ایی می خواهم تا قبل از بيدار شدن آقا مهدی اينجا باشی. سریع بدوی ها و بدون نان هم بر نگردی خانه که پس کلگی می خوری.&lt;br /&gt;از خانه بيرون می ايم هوای بيرون هنوز سرمای صبح را دارد به طرف ديگر خيابان می روم آخه ان طرف آفتاب هست و می توانم گرم بشوم توی راه مدام به برنامه های امروزم فکر می کنم بايد يادم باشد که حمام بروم و بعد شلوارم را اتو کنم . اين اولين بار است که خانه دوست مامان می رويم آنها توی شمال  زندگی می کنند. مامان می گوید شمال تنها جای است که خستگی آدم کامل از تن بیرون می شود. اما من نمی دانم منظورش چیست اما توی این ده روزی که مدرسه ها تعطیل شده فقط مدام به رفتن فکر می کنم خیلی دوست دارم برای اولین بار دریا را ببینم. مامان می گفت خانواده آقای ادبی آدمهای پولداری هستند و زمانی تمام زمينهای منطقه سرآسياب مال آنها بوده آنها از اربابهای قديم بوده اند به همين خاطر ما باید کلی در مورد بازی کردن مان و حرف زدن مان مراقب باشیم. موقع راه رفتن به سمت نانوایی مدام خودم را توی لباسهای جديد می ديدم  به کفشهايم توی پام نگاه می کنم حسابی کهنه شده اند حتی لنگ چپ آن هم سوراخ شده ولی خوب به زودی از دست آنها راحت می شوم و با کفشهای نو راهی مسافرتم. توی همين فکرها هستم که به مغازه نانوائی می رسم صف نانوائی حسابی شلوغ است فکر کنم حدود ۱۸ نفر توی صف باشند آخر صف می ايستم اما هوا هنوز سرد است کنار جوی آب روبروی نانوائی يک سکوی سيمانی است که پرتو آفتاب به آن تابيده است به نفر جلوی نگاه می کنم و به او می گويم :&lt;br /&gt;ببخشيد من جايم پشت سر شماست و اونجا روی سکو نشسته ام اشکالی ندارد&lt;br /&gt;مرد با تکان دادن سر تاييد می کند و من هم روی سکو روبروی آفتاب می نشينم پرتو آفتاب به صورتم برخورد می کند و صورتم را حسابی گرم می کند. احساس خوبی دارم آرام چشمهايم را می بندم و به برنامه امروزم فکر می کنم اول شلوارم را اتو خواهم کرد و بعد ...&lt;br /&gt;مردی شانه ام را تکان می دهد و بلند می گويد بچه بلند شو برو خانه خودتان بخواب اينجا که جای خواب نيست بلند شو می خواهم اينجا را جارو کنم. سراسيمه از خواب بلند می شوم صف نانوائی کاملا خلوت است سريع خود را به مغازه می رسانم شاگرد نانوا هم دارد سنگريزهای  روی  زمين را جمع می کند از او می پرسم ببخشيد من دو تا نان می خواهم&lt;br /&gt;- نان تمام کرديم برو بعد از ظهر بيا&lt;br /&gt;- حتی دوتا هم نداريد&lt;br /&gt;- نه گفتم که نداريم&lt;br /&gt;- اينجا نانوائی نزديک سراغ نداريد نان سنگکی داشته باشد&lt;br /&gt;- فکر کنم  چند تا خيابان بالاتر بعد از تقاطع سعدآباد یک نانوایی باشد. شاید آنجا چیزی گیرت بیاید.&lt;br /&gt;با سرعت به سمت نانوائی حرکت ميکنم يکم دلهره دارم می ترسم دست خالی برگردم خانه. یادم هست که رضا مي گفت اگه بابا بهت پشت گردنی بزند برای هميشه لکنت زبان پيدا می کنی مثلا همين اکبر آقا کارگر بابا اون يک بار از دست بابا کتک خورده برای همين هم هست که  هميشه موقع حرف زدن  لکنت زبان دارد.&lt;br /&gt;موقع راه رفتن دستم را به ديوار خانه ها توی پياده رو می کشم و به سمت نانوائی حرکت می کنم گاه گاهی هم از روی موزايکهای که سر راهم قرار دارد بالا پايين می پرم سعی می کنم که پايم روی موزايکهای که قرمز رنگ نرود . به سر تقاطع اصلی که می رسم آدرس نانوائی را از يک نفر می پرسم و او جای آن را به من نشان می دهد.  از دور به نانوائی نگاه می کنم کسی توی صف نيست به سرعت قدمهايم اضافه می کنم ولی وقتی به نانوائی می رسم می بينم که تعطيل است داخل مغازه کنار نانوائی می نشینم پسری با يک دستمال دارد ويترين مغازه را تمييز می کند از او می پرسم ببخشيد اين نانوائی کی باز ميکند&lt;br /&gt;- امروز روز تعطيلش هست تا فردا باز نمی کند اگه نان می خواهی برو يک جای ديگر&lt;br /&gt;- اين طرفها نانوائی سنگکی غير از اين نيست&lt;br /&gt;- برو سمت ميدان پایینی يکی آنجا هست&lt;br /&gt;- الان دارم از آنجا می آيم نان تمام کرده بود جای ديگه سراغ ندارید&lt;br /&gt;- يکی دیگر هم هست اما يکم دوره باید تا انتهای این بلوار بروی.&lt;br /&gt;بدون اينکه جمله ديگه ای  بگویم به سمت انتهای بلوار حرکت می کنم. فکر اینکه تا آخر عمر باید با لکنت زبان حرف بزنم باعث می شود به سرعت قدمهایم اضافه می کنم. دوباره موقع حرکت بازی با موزائيکهای کف پياده رو را شروع می کنم. تند تند از روی آنها می پرم. بعد از مدت زیادی بالا پایین پریدن به جلوی نانوائی کاملا خلوت است می رسم. يک نفر از کنارم رد می شود و جلوی نانوائی می ايستد و دست در جيبش می کند احساس می کنم که بايد صاحب نانوائی باشد از او می پرسم ببخشيد کی پخت می کنيد&lt;br /&gt;- تا يک ساعت ديگر ولی اگر نان می خواهی همين جا بايست چون تا چند دقيقه ديگر صف شلوغ می شود. آرام به ديوار تکيه می دهم و درنانوائی با صدای بلندی باز می شود  و مرد وارد آن می گردد. صف لحظه به لحظه شلوغتر می شود وقتی نانوا اعلام می کند نان آماده است صف طولانی درست شده خيلی خوشحالم که بلاخره نان می گيرم. مرد نانوا رو به من می کند و می گويد چند تا می خواهی بلند می گويم ۱۰ تومان بعد دست می کنم توی جيبم تا پول خوردها را در بیاورم وقتی دستم را بيرون می آورم تنها ۳ تومان توی آن دستم هست. فکر کنم يک ۵ تومانی و يک ۲ تومانی از جیبم بیرون افتاده. مرد نانوا دو تا نان جلوی من می گيرد بهش می گويم ببخشيد من ۳تومان بيشتر ندارم  با ناراحتی يک نان روی سکو پرتاب می کند و نان ديگر را با تيغ نصف می کند و به من می دهد و بلند می گويد نفر بعدی...&lt;br /&gt;هوا حسابی گرم شده و آفتاب کم کم دارد اذيتم می کند. حالا از توی سايه حرکت می کنم تا از نور آفتاب در امان باشم بی اختيار از نان گرم می کنم و می خورم چقدر لذت بخش است بوی نان مدام اشتها من را زياد می کند. از کنار مسجدی رد می شوم که صدای اذان مرا بخودم می آورد تازه می فهمم که الان چه موقع از روز است با سرعت به سمت خانه می دوم در راه مدام موزايکها را می بينم که با سرعت از زير پايم می گذرند. اه پايم رفت روی يک موزايک قرمز رنگ و بعد بدن توجه به رنگ موزاییکهای پیاده رو تند تند روی آنها می دوم.&lt;br /&gt;از پيچ سر کوشه دور می زنم و وارد کوچه می شوم ماشن خودمان را می بينم که جلوی در پارک شده و بابام  جلوی ماشين تکيه داده از دور معلوم است که حسابی عصبانی است قدمهايم را آهسته تر می کنم بابام تا من را می بيند با سرعت به سمت من حرکت می کند من در جای خودم ميايستم و چشمهايم را می بندم چند لحظه می گذرد حالا سنگينی سايه اش را کاملا احساس می کنم. تمام موهای پشت گردنم سیخ می شود. بر خلاف انتظارم او بازوی من را می گيرد و من را به سمت جلو حل می دهد و می گويد تا حالا کجا بودی زود برو سوار شو دير شد تا نصف شب هم نمی رسيم و من دوان دوان به سمت درب حياط حرکت می کنم به درب که می رسم می بينم بسته است بابام ميگوید:&lt;br /&gt;- داری چکار می کنی برو سوار شو بچه&lt;br /&gt;-آخه لباسهايم را نپوشيده ام&lt;br /&gt;- نمی خواهد برو سوار شو وقت نداريم . من عقب ماشين کنار رضا می نشينم و رضا هم که انگار يک آدم مريض بهش نزديک شده خودش را عقب می کشد و کنار پنجره ديگر ماشين می نشيند و از گوشه چشم يک نگاه عبوس به من می کند و بعد به بيرون خيره می شود . لباسهای نو خودش را تنش کرده و دکمه های پيراهنش را تا آخر بسته و موهايش را به يک طرف شانه کرده بوی عطر من را می دهد ديشب کلی خواهش می کرد که من اجازه بدهم از عطرم استفاده کند ولی من قبول نکرده بودم آخه دفعه پيش که بهش اجازه دادم نصف آن را روی خودش خالی کرده بود. فکر کنم الان خودش بدون اجازه برداشته زده. رديف جلو هم آقا مهدی نشسته و ماشين با سر وصدا به راه می افتد. ته نان را که حالا ديگر چيزی ازش باقی نمانده به همه تعارف می کنم اما کسی تمایل نشان نمی دهد خودم آرام شروع به خوردن می کنم. موسیقی توی ماشین من را بفکر می اندازد حالا به دوستهای مامانم فکر می کنم که وقتی برسيم فکر می کنند من مثل بچه يتيمها هستم و به مامانم که از خجالت جلوی دوستاش نمی داند چکار کند اشک توی چشمهام جمع می شود و می زنم زير گريه.&lt;br /&gt;بابا با صدای خشن و آرام خودش می گويد: چته بچه نق نق می کنی اگر گذاشتی من رانندگی کنم امروز حسابی از دست تو اذيت شدم&lt;br /&gt;- آخه من لباسهای تازه ام را نپوشيدم و حمام هم نرفتم&lt;br /&gt;بعد بابا و آقا مهدی می زنند زير خنده و بابا با همان حالت جدی می گويد: بابا کی به تو نگاه می کند تازه تو هرچی نا مرتب تر باشی بهتر به نظر می آيی مگه دختربچه ای. مرد که نبايد زیاد به خودش برسد مثلا ببين همین رضا نگاه کن درست عين تربچه شده و بعد همه به خندیدن ادامه می دهند و منم یک ریشخند می زنم. کم کم آرام می شوم به رضا نگاه می کنم که یکم چپ چپ به من نگاه می کنم و بعد دوباره به بیرون نگاه می کند. یک لحظه بعد مثل اينکه موضوع مهمی به ذهنم رسيده باشد از او می پرسم راستی شما برای صبحانه چه کار کردید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-1011381289546377908?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/1011381289546377908/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=1011381289546377908' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/1011381289546377908'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/1011381289546377908'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/05/blog-post_14.html' title='سنگکی'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-564423627178968171</id><published>2009-05-04T06:54:00.003+09:00</published><updated>2009-05-04T07:05:17.994+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Short Stories (Persian)'/><title type='text'>سال نو</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;بهار سال ۱۳۷۶&lt;br /&gt;امسال سال نو با بقيه سالهای من خيلی فرق می کرد برای اولين بار بود که می توانستم به دور از خانواده سال جديد را آغاز کنم با وجود مخالفتهای مادرم و خواهرم بلاخره آنها را راضی کردم که غيبت من را نديده بگيرند نمی دانستم در اين سال جديد با اين روحيه سرگردان اوقات خوشی را خواهم گذراند يا نه خواهرم مدام به من تذکر می داد که تنهای در يک شهر ديگر آن هم در ايام سال نو حتما بتو فشار خواهد آمد اما بدون توجه به صحبتهای آنها بلاخره راه افتادم قبلا برای جای اقامت با يکی از دوستانم در دانشگاه صحبت کرده بودم مادر بزرگ دوست من سال قبل فوت کرده بود اما خانه آنها در رشت هنوز دست نخورده باقی مانده بود دوستم محمد از خانه مادر بزرگش خاطرات زيادی برای من تعريف کرده بود و آخرين باری که من خانه آنها در تهران بودم پدرش پيشنهاد داد که هر وقت خواستم می توانم از خانه آنها در رشت استفاده کنم تا اينکه در اين عيد تصميم خودم را به آنها گفتم پدرش کلی از تصميم من برای ماندن در ایام عید تعجب کرده بود.&lt;br /&gt;بلاخره اتوبوس با هر بد بختی که بود به مقصد رسيد هوا کاملا ابری بود و نسيم خنکی می وزيد . جلوی درب ترمينال يک تاکسی می گيرم و آدرس خانه را به او نشان می دهم خانه نزديک ميدان شهرداری رشت بود تقريبا مرکز شهر من عاشق خانه های مرکز شهر هستم جای که شلوغی بيداد می کند و در هر لحظه مردم فراوانی را با روحيات متفاوت در کنار هم می توانی ببينی . تاکسی جلو در خانه متوقف می شود از تاکسی پياده می شوم يک درب فلزی قديمی در مقابل خودم می بينم هيچ چيز به اندازه يک جای جديد برايم جالب نيست . کليد را در قفل می چرخانم و درب  با زحمت زيادی باز می شود تمام لولا های آن زنگ زده است. وارد حياط می شوم. يک حياط خلوت کوچک است اما می دانم در پشت خانه حياط بزرگی انتظار مرا می کشد چون محمد از حياط پشت خانه خيلی تعريف کرده بود . از پله های بالا می روم درب طبقه دوم قفل است کليد آن را نيز همراه دارم بعد از باز کردن درب وارد می شوم بوی نم تندی در اتاق پيچيده است پنجره ها را باز می کنم يک اتاق قديمی با ديوارهای آبی رنگ و يک تراس کوچک به سمت حياط خلوت تقريبا تمام چيزهای که برای زندگی لازم است در اين خانه پيدا می شود و تمام خانه مرتب است حتی روی ديوار پر از تابلو ها و عکسهای قديمی است وسايلم را گوشه اتاق می گذارم فکر کنم بايد اول چيزهای مورد نظر خود را پيدا کنم پس بلند می شوم و دنبال جای گاز و يخچال و بخاری می گردم . بخاری را پيدا می کنم و روشن می نمايم بوی نا مطبوعی از آن بلند می شود انگار مدتها است که از اين بخاری استفاده نشده و ديگر وسايل هم همين بوی را می دهند . يک دستمال توی يخچال می کشم و آن را به برق می زنم و پيچ گاز را هم باز می کنم بعد روی زمين می نشينم و مواد مورد نیاز برای خرید را روی کاغذ می نويسم . تخم مرغ ٫ روغن ٫ گوجه فرنگی ٫ نوشابه ٫ خيار شور و ...&lt;br /&gt;وارد بازار می شوم به ليست توی دستم نگاه می کنم بازار حسابی شلوغ است تمام مردم برای خريد سال نو به آنجا آمده اند هنوز سه روزی تا سال تحويل فرصت باقی مانده من هم شروع به خريد می کنم بايد برای تقريبا ۱۰ روز خريد کنم . خريد کردن از بازارهای محلی را خيلی دوست دارم مدام می چرخم و چيزهای مختلف را قيمت می گيرم و تقريبا بعد از يک ساعت و نيم تما چيزهای که لازم دارم را می خرم . وسايل حسابی سنگين شده است و به زحمت آنها را حمل می کنم خلاصه لنگان لنگان خود را به در خانه می رسانم خوشبختانه بازار رشت تا خانه فاصله زيادی ندارد وگرنه حسابی حالم گرفته می شد . هوا کم کم تاريک می شود تلويزيون را روشن می کنم اين روزها اصلا برنامه درست و حسابی ندارد مدام جُنگهای بی سرو ته و برنامه های تکراری آزار دهنده نشان می دهند. توی ضبط يک نوار از &lt;span style="color: rgb(255, 0, 0);"&gt;پيتر گابريل&lt;/span&gt; می گذارم و صدای آن را بلند می کنم من عاشق اين فلوت ارمنی توی نوار هستم. اطراف خانه را بازرسی می کنم توی تاقچه يکی از اتاقها چند تا کتاب پيدا می کنم کوچک ترين آنها کتاب&lt;span style="color: rgb(255, 0, 0);"&gt; آهوی بخت من گزل&lt;/span&gt; است که نوشته دولت آبادی می باشد کتاب را بر می دارم  و به آشپز خانه می روم در ضمن پوست کندن سيب زمينی کتاب را می خوانم براستی که فضای کتاب با حال و هوای من در خانه حسابی مطابقت پيدا می کند. چقدر خسته هستم به سرعت بعد از خوردن شام خوابم می برد.&lt;br /&gt;صبح با حالت بدن دردی ملايم از خواب بيدار می شوم احساس می کنم تمام تنم خيس است رطوبت باعث شده که عضلاتم حسابی بگيرد . به حمام می روم شايد با آب گرم يکم سر حال بيايم بعد از حمام و خوردن صبحانه وارد حياط پشتی می شوم يک حياط بزرگ با يک چاه در وسط آن و يک حوض پر از آب. حياط حسابی تمييز است خيلی جای تعجب دارد چيزی که بيشتر جلب توجه می کند وجود تختهای مرتب در گوشه حياط و اينکه ديواری بين اين حياط و حياط همسايه بقلی وجود ندارد تنها چند گلدان بزرگ مرز حياط ها را مشخص می کنند . کنار لبه چاه می نشينم خدای من توی چاه پر از ماهی های بزرگ است چطور این ممکن است. يادمه ديروز که وسايل را بررسی می کردم يک تور بزرگ کنار آشپزخانه بود سريع تور را می آورم و با هر زحمتی شده يکی از ماهی ها را می گيرم ماهی تقريبا ۳۰ سانتی می شد آن را به آشپزخانه طبقه بالا می برم و توی دستشوی رها می کنم تا ظهر سر فرصت يک نهار حسابی بخورم بعد دوباره به حياط بر می گردم اما ايندفعه زن همسايه را می بينم که دارد حياط را جارو می کند به او سلام می کنم زن هراسان و با تندی عقب می رود گوی اصلا انتظار حضور يک غريبه را ندارد . با سرعت از من می پرسد شما از بچه های آقای گنجه ای هستيد.&lt;br /&gt;- نه من دوست محمد پسر آقای گنجه ای هستم از تهران آمده ام احتمالا يک ۱۰ روزی اينجا بمانم شما با آنها فاميل هستيد.&lt;br /&gt;- من نه اما يکی از خانمهای اين خانه با آنها فاميل است دختر عموی پدر محمد است خوش آمدين بگذار تا به بقيه هم بگويم تا مثل من يکهو قلبشان نگيرد.&lt;br /&gt;بعد آن خانم با صدای بلند همه را فرا می خواند . برای من اصلا باور کردنی نبود در خانه همسایه حدود ۵ خانم با هم زندگی می کنند که همه آنها سنی بالای ۴۵ سال دارند . غير از يکی از آنها که بيوه است بقيه هيچ کدام ازدواج هم نکرده اند . مسن ترين آنها زهرا خانم است که حدود ۶۱ سال دارد زن بسيار تميز و کم حرفی است و هميشه در حال دعا خواندن و نصيحت کردن بقيه است . دومين خانم فائزه خانم که فکر کنم ۵۵ سالی داشته باشد همان خانمی که اولين بار ديدم و معمولا يا در حال آشپزی است يا جارو کردن سومين آنها که بقول خودش ۴۸ سال دارد ناهيد خانم است که دختر عموی پدر دوست من است زن بسيار شوخی که يا نوار گذاشته و يا دارد بقيه را اذيت می کند فقط بعضی شبها ناراحت روی تراس می نشيند چهارمین آنها فاطمه خانم است که تنها بيوه گروه می باشد شوهرش ۱۰ سال پيش فوت کرده و بعد از آن هم اصلا ازدواج نکرده است زن بسيار ساده  و دوست داشتنی می باشد اصلا اهل معاشرت نيست و دائم شغول بافتی و يا کارهای مشابه است آخرين آنها که ۴۵ سال دارد رقيه خانم می باشد اصليتش جنوبی است اما بقول خودش وقتی ۶ سالش بوده آمده شمال و از مال دنيا فقط دو تا خواهر و يک برادر دارد او هنوز شاغل است در يک کارگاه کار می کند اما بقيه يا باز نشسته شده اند يا يک در آمد ثابت دارند . خلاصه وجود اين خانمها دلگرمی خيلی خوبی برای من بود مخصوصا که بعد از آن روز حتی يک بار هم پيش نيامد که من برای نهار يا شام غذا درست کنم . وقتی جريان ماهی را برای آنها تعريف کردم که از درون چاه پيدا کرده ام کلی خنديدند چون ماهی ها را خودشان خريده بودند و درون چاه آزاد کرده بودند تا آن برای سبزی پلو ماهی سال نو استفاده کنند می گفتند که اين يک رسم قديمی بين خودشان است . خيلی فرصت نمی شد تا بتوانم با آنها هم صحبت شوم فقط گاه گاهی که در طول ايام عيد مهمانی نداشتند و هوا هم بهتر بود روی تراس به حرفهايشان گوش می دادم.&lt;br /&gt;بلاخره روز سال نو فرا رسيد امروز ساعت ۱۱:۲۵ شب سال تحويل می شود در تمام روزهای قبل هميشه به اين فکر کرده بودم که موقع سال تحويل در کنار دريا باشم به همين خاطر يکسری وسايل مثل راديو کوچک و يک زير انداز با يکم خوراکی و يک سبزه کوچک آماده کردم تا ببرم لب دریا. ظهر آن روز وقتی ناهيد خانم برايم غذا آورد به من گفت که موقع سال تحويل پيش آنها بروم اما وقتی شنيد که من می خواهم کنار ساحل بروم کلی تعجب کرد مدام به من تذکر می داد که ممکن است باران بيايد و هوا سرد است و .... بلاخره ساعت ۹ شب از خانه بيرون آمدم برای اينکه سردی هوا اذيتم نکند يک پتو هم با خودم حمل می کردم کنار ميدان شهرداری يکسری تاکسی پارک بود با يکی از آنها صحبت کردم تا من را به ساحل قو برساند نزديک بندر انزلی است ساحل بسيار زيبای است من دو سال پيش آنجا را ديده بودم. تاکسی در جلوی مجموعه ساحل قو نگاه داشت و من پياده شدم صدای موج دريا آرامش خاصی را در من زنده می کرد ساحل خلوت خلوت بود يک تخته سنگ را پيدا می کنم و زير انداز را کنار آن پهن می کنم روی آن می نشينم و به دريا خيره می شوم از دريا تنها يک قسمت از ساحل را می توان ديد هوا به سرعت تاريک می شود و من تنها صدای موجها را می شنوم که به ساحل می رسند اشک چشمهايم را فرا می گيرد نمی دانم اين غم من بخاطر گذشته است يا تنهای که الان در آن بسر می برم مدام فضای خانه را جلوی چشمم می آورم که همه دور هم نشسته اند و صدای خنده ها ٫ سر و صدای بچه ها که مدام به اين طرف آن طرف می دوند و پچ پچهای گوشه کنار که چند تا چند تا آدم نشسته اند . هوا سردتر می شود پتو را دور خودم می پيچم و به صدای راديو گوش می دهم راديو هر چند وقت يک بار زمان باقی مانده تا سال نو را اعلام می کند.&lt;br /&gt;ساعت حدود ۱۰:۵۵ دقيقه است که باران نم نم شروع به آمدن می کند و رفته رفته تند تر می گردد پتو را روی سرم می کشم تا از باران در امان باشم اما می دانم که فايده ندارد مدام با خودم ميگويم چرا اين تصميم را گرفتم که سال نو تنها باشم آن هم در اين ساحل خلوت اين چه انتقامی بود که از خودم می گرفتم اما بدون توجه به اين حرفها دوباره در جای خودم می نشينم گوی در اين گوشه دنيا منتظر يک واقعه جديد می باشم يا قرار است حادثه ای اتفاق بيافتد. اصلا به برگشتن فکر نمی کنم تنها منتظر رسيدن سال نو هستم به ساعت نگاه می کنم هنوز ۲۰ دقيقه مانده است اما من ديگر حسابی خيس شده ام و پتو بالای سرم را بر می دارم و گوشه قرار می دهم و خود را به زير يکی از سر سره های توی پارک می رسانم به ميله های سر سره تکيه می دهم درون چشمانم خواب سنگينی حرکت می کند و من مدام سعی می کنم خود را بيدار نگاه دارم.&lt;br /&gt;بلاخره توپ سال نو درون راديو شنيده می شود با سرعت وسايل را جمع می کنم تا برگردم به خودم نگاه می کنم اما هيچ حس تازه ای ندارم. بدون اين که به نتيجه کار توجه کنم راه می افتم از ساحل قو تا نبش خيابان راه زيادی است و پتو و زير انداز هم حسابی خيس و سنگين شده اند به سختی آنها را حمل می کنم و بعد از ۱۵ دقيقه بلاخره به کنار جاده می رسم جاده کاملا خلوت است گاه گاه چراق يک ماشين در آن تاريکی و باران ديده می شود اما بلافاصله بدون توجه به من دور می شود خيلی می ايستم تا اینکه يک ماشين پيدا می شود. راننده حسابی از وضعيت من تعجب می کند من سر تا پا خيس خيس شده ام . با کمک راننده پتو و ديگر وسايل را بالای سقف ماشين درون بار بند آن جای می دهيم و بعد من خودم را کمی می تکانم و داخل ماشين می شوم حسابی سردم است . راننده مدام از من سوال می کند وقتی جريان را برايش می گويم کلی می خندد اصلا باور نمی کند که من بدون دليل توی باران شب سال نو را گذرانده باشم و مدام به ساعتش نگاه می کند که دير شده و بايد خود را به خانواده اش برساند و توضيح می دهد که يک مسافر برای يکی از شهرهای نزديک داشته نمی خواسته برود اما مسافرش خيلی خواهش کرده و او هم بخاطر زن و بچه ای که همراه مسافر بوده  او را همراهی کرده است . ديگه هيچی از حرفهای راننده يادم نيست چون حسابی خسته و کلافه بودم و به محض رسيدن به خانه فورا حمام می روم و بدون خوردن شام می خوابم.&lt;br /&gt;فردا با صدای ناهيد خانم بيدار می شوم آنها حسابی نگران شده بودند وقتی ناهيد خانم داخل اتاق می شود کلی تعجب می کند به من می گويد که حسابی رنگم پريده و تب دارم من هم احساس بی حالی عجيبی می کنم شايد راست می گفت حتما سرما خورده ام دوباره دوست دارم بخوابم اصلا حوصله تکان خوردن ندارم و خوابم می برد نزديک ظهر ناهيد خانم همراه با فائزه خانم برايم کمی غذا و جوشونده گياهی می آورند اسرار می کندد که اگر می خواهم خوب شوم بايد آنها را بخورم خلاصه به هر زحمتی شده خودم را راضی می کنم تا چند لقمه غذا بخورم.&lt;br /&gt;درست من ۶ روز به همان حالت بيمار در خانه افتاده بودم اصلا نفهميدم که سال نو کی رسيد و تعطيلات با چه سرعتی دارد تمام می شود فقط هر از گاهی با صدای يکی از خانمهای همسايه بيدار می شدم و کمی غذا و دارو می خوردم دوباره می خوابيدم روز ششم کم کم حال من بهتر شده بود و می توانستم تا توی حياط بيايم .&lt;br /&gt;امروز هوا  کمی بهتر از روزهای قبل بود و گرمتر با اين حال من حسابی لباس پوشيده بودم . ضبط را روی تراس آوردم و بعد يک نوار از &lt;span style="color: rgb(255, 0, 0);"&gt;گلوريا روحانی&lt;/span&gt; درون آن می گذارم و صدای آن را بلند می کنم و خودم هم درون حياط می آيم با بلند شدن صدای نوار صدای ناهيد خانم را می شنوم که بلند می گويد: حالا درست شدی آها .. آها ... آها ... و شروع به بشکن زدن می کند از آن طرف هم صدای زهرا خانم بلند می شود که بابا سر ظهری قباهت دارد زن نکن اينکار ها را يکم هم فکر آخرت باش لا الاالله و نوار همچنان می خواند و ناهيد خانم بشکن زنان به سمت رقيه خانم می رود و دست او را می گيرد و شروع به چرخيدن می کند و صدای آه و ناله رقيه خانم که اين کار را نکن به هوا می رود .&lt;br /&gt;بلاخره تصميم ميگيرم که به خانه برگردم آخه به خانواده قول دادم که حتما سيزده بدر در کنار آنها باشم مخصوصا خواهرام خيلی اسرار کرده بود که حتما برگردم. دل کندن از آن خانه شمالی و اهالی آن برای من خيلی سخت شده بود هرچند من بيشتر اوقات را خواب بودم اما همان چند صباحی را که با آنها گذراندم برای من خيلی لذت بخش بود به آنها قول می دهم که حتما باز به ديدن آنها بيايم از تک تک آنها خداحافظی می کنم . فائزه خانم کلی خوراکی های مختلف برای من توی يک روسری پيچيده آنها را به من می دهد از جلوی درب خانه دور می شوم يک تاکسی صدا می زنم و با آن خود را به ترمينال می رسانم .&lt;br /&gt;تازه می فهم که هيچ مکانی و هيچ زمان و موقعيتی نمی تواند انسان را به آن حالت آرام خود برساند مگر قرار گرفتن در يک جمع دوستانه در کنار مردمی که می توانی به آنها عشق بروزی و بی توقع آنها را خالصانه دوست داشته باشی رابطه ای آسمانی و جاودانه بنیان کنی. مهم نيست که من ديگر در کجای اين آسمان آبی زندگی خواهم کرد مهم اين است که چگونه در تمامی مردمان شکل خواهم گرفت و دوست خواهم داشت بدون اينکه در انتظار آرامش باشم ... پايدار باشيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;object height="344" width="425"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/4PKc-mA76GY&amp;amp;hl=en&amp;amp;fs=1&amp;amp;color1=0xe1600f&amp;amp;color2=0xfebd01"&gt;&lt;param name="allowFullScreen" value="true"&gt;&lt;param name="allowscriptaccess" value="always"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/4PKc-mA76GY&amp;amp;hl=en&amp;amp;fs=1&amp;amp;color1=0xe1600f&amp;amp;color2=0xfebd01" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" height="344" width="425"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-564423627178968171?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/564423627178968171/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=564423627178968171' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/564423627178968171'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/564423627178968171'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title='سال نو'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-4312509197676400246</id><published>2009-05-04T06:09:00.001+09:00</published><updated>2009-05-04T06:10:48.840+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-048</title><content type='html'>Did you ever search for it in the darkness of night, I'm talking about sun and how cheap we sale it to the night.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;هیچگاه شبانگاه به سراغش رفته ای تا بهائش را بدانی. خورشید را می گویم چه ارزان هر روزمان را به شب پیوند می زنیم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-4312509197676400246?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/4312509197676400246/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=4312509197676400246' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/4312509197676400246'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/4312509197676400246'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/05/twod-048.html' title='TWOD-048'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-3420846337276811685</id><published>2009-05-04T06:06:00.002+09:00</published><updated>2009-05-04T06:11:43.069+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-047</title><content type='html'>How sad is this nonstop evasion!?&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;چه غمگین است این گریز بی پایان&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-3420846337276811685?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/3420846337276811685/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=3420846337276811685' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/3420846337276811685'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/3420846337276811685'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/05/twod-047.html' title='TWOD-047'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-6944523572602306188</id><published>2009-04-18T20:06:00.001+09:00</published><updated>2009-04-19T19:00:07.069+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Short Stories (Persian)'/><title type='text'>زمزمه</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;اسبها با سرعت تمام حرکت می کردند و همه چيز را ويران می نمودند سراسيمه به دنبال پناهگاهی بودم. از هيچ کس خبری نبود تقريبا تمام روستا ويران شده بود نمی دانم چه چيز اين اسبهای غول آسا را اين چنين ناراحت کرده بود که به جان روستا افتاده بودند لحظه ای بعد همه چيز آرام شد حسابی ترسيده بودم به آرامی به دنبال ديگران می گشتم اما خبری از هيچ کس نبود صدای گريه کودکی مرا به خودم آورد صدا خيلی آشنا بود صدای گريه همچنان بلند تر به گوش می رسيد به دنبال صدا می گشتم اما هيچ کس را پيدا نمی کردم صدا همچنان در اطراف طنين می افکند.&lt;br /&gt;آرام چشمهايم را باز کردم انگار از جنگی بزرگ باز گشته ام گلويم کاملا خشک شده بود به شعله های بخاری گازی نگاه می کنم که با حرارت در حال رقص هستند بلند می شوم و آن را خاموش می کنم هوای اتاق کاملا گرفته شده است کمی آب از شير دستشوی توی ليوان می ريزم و می نوشم گلويم کاملا می سوزد دوباره روی تخت دراز می کشم و چشمهايم را می بندم راستی فردا بايد حتما بروم حسن آقا را ببينم چقدر سخت است تقاضايم را با او در ميان بگذارم ، سرم گيج می رود چيزی درون سرم با سرعت در حال چرخيدن است ، صدای گريه دوباره به گوش می رسد با سرعت به سمت اتاقی که مادرم خواب است می دوم تنها در اتاق پيکره ای را در زير پتو مشاهده می کنم اما خبر از هيچ کودکی در اتاق نيست آن پيکره با آرامشی وصف ناپذير خوابيده است می ترسم به او نزديک شوم هيچ حرکتی در او مشاهده نمی شود حتی گمان نمی رود که او نفس می کشد با شتاب از درون اتاق بيرون می آيم صدای گريه هنوز در اطراف پراکنده است از پله ها پايين می آيم و وارد حياط خانه می شوم در بيرون خانه همه چيز ويران است بر می گردم به خانه نگاه می کنم تنها يک ويرانه مشاهده می کنم ولی من الان از همين خانه بيرون آمدم با ترس در امتداد کوچه ويران می دوم. هوا مهتابی است اما خورشيد را در آسمان می بينم فقط بدون نور و سرد ايستاده تا اجازه تابيدن بگيرد. بلند او را صدا می زنم: روشن شو می خواهم صاحب صدا را بيابم صدای گريه می آيد مگر نمی شنوی. زمزمه ای به صدای گريه اضافه می شود زمزمه در پشت آن ويرانه ها به گوش می رسد به سمت ويرانه ها می دوم پدر را می بينم که بر يکی از آن اسبهای بزرگ سوار شده و فرمان حرکت می دهد در کنار او می دوم و پدر را صدا می کنم او صدا من را نمی شنود بلند تر فرياد می زنم به او می گويم که من را هم با خود ببريد اما پدر به جمع افراد ديگر که در حال حرکت هستند می پیوندد دوباره فرياد می زنم من را هم ببريد من را هم ببريد.&lt;br /&gt;احساس سردرد خفيفی دارم از جايم بلند می شوم هوای بيرون هنوز تاريک است دست چپم کاملا خواب رفته اصلا نمی توانم آن را حرکت دهم با دست ديگرم کمی آن را تکان می دهم جريان خون را کاملا در آن احساس می کنم و دستم با يک حالت مور مور شدن قدرت حرکت می گيرد جهت خوابيدن را عوض می کنم خدا کند حسين آقا به خواسته ام جواب رد ندهد. شايد چنين درخواستی از او اصلا درست نباشد لااقل می دانم که اگر فرد ديگری از من درخواست مشابه بکند من حتما مخالفت می کردم اما الان هيچ راه حل ديگری به ذهنم نمی رسد چشمهايم را می بندم به ياد آخرين جمله های که حسن آقا گفته بود می افتم - ببين محمد هر وقت کمک خواستی تعارف نکن حتما بيا به من بگو- با اين جملات کمی بيشتر آرام می شوم دوباره صدای زمزمه بگوش می رسد به سمت اتاق مادر حرکت می کنم او درست روبروی آينه نشسته و موهايش را شانه می زند به او می گويم : مامان پدر رفت هرچی صدا کردم که برای ما صبر کند گوش نکرد حالا ما چکار کنيم من و تو تنها کسانی هستيم که در اينجا باقی مانده ايم. مادر آرام بر می گردد و به من نگاه می کند و لبخند می زند صدای گريه کودک دوباره به گوش می رسد به سمت اتاق پذيرائی می پيچم تا صدا را دنبال کنم اما ناگهان مردی را می بينم که با صورت زخمی دارد توی کمدها دنبال چيزی می گردد به او می گويم . اينجا چکار می کنی با شنيدن صدای من با شتاب به سمت من حمله می برد قيافه آشنای دارد اما نمی توانم حدس بزنم که چه کسی ممکن است باشد با سرعت به سمت ديگر خانه می دوم اما او همچنان به دنبال من است و رفته رفته نزديک تر می شود هر چه من تلاش می کنم تندتر بدوم اما با سرعت کمتری جلو می روم او رفته رفته نزديکتر می شود به درب اتاق مادر می رسم اما درب باز نمی شود تند تند آن را تکان می دهم اما باز نمی شود مرد به من نزديک و نزديک تر می شود قبل از اينکه به من صدمه ای بزند تکان شديدی می خورم.&lt;br /&gt;تمام گردنم درد می کند بالشت را کمی مرتب می کنم تمام بدنم عرق کرده است هوای اتاق هنوز گرم است از بيرون سپيده سحری را مشاهده می کنم به ساعت روی ديوار نگاه می کنم چيزی به ۶ صبح نمانده سرم را در زير پتو مخفی می نمايم بازدم نفسهايم اجازه نفس کشيدن را نمی دهند آرام يک گوشه از پتو را بالا می دهم از روزنه کوچکی روشنی بيرون ديده می شود هوای تازه از همان روزنه به درون می آيد چشمهايم را می بندم . صدای گريه الان حسابی واضح است از پنجره به بيرون نگاه می کنم صدای از ويرانه های گوشه حياط می آيد به سمت اتاق مادر می روم درب اتاق کاملا از بين رفته تمامی اتاق ويران شده حتی سقف اتاق فروريخته است با شتاب به بيرون می دوم به سختی آوارها را کنار می زنم صدا از درون کمد فلزی می آيد درب کمد را باز می کنم خدای من حبيب است چطور ممکن است او را جا گذاشته باشند حبيب با حالت ترس و به سرعت در آغوش من می آيد و می پرسد: مادر کو؟ حبيب را بقل می کنم و با سرعت به سمت انتهای کوچه ويران می دوم در راه جسد آن مرد را می بينم که روی زمين افتاده است در دست او شانه چوبی  مادرم را می بينم با تلاش او را از دستش در می اورم   حبيب آرام در بقل من خوابيده است بايد چيزی برای او پيدا کنم تا بخورد حتما خيلی گرسنه است قيافه معصوم و آرام او را نگاه می کنم مدتها بود که او را نديده بودم نوازشش می کنم صورتش حسابی سرد است انگار حسابی خسته است شايد هم بيمار باشد سراسيمه و نا آرام در اطراف به دنبال جای برای استراحت و چيزی برای خوردن می گردم وزن حبيب حالا سنگيت تر به نظر می رسد آرام روی زمين می نشينم او را صدا می کنم دوباره دوباره اما خبری نيست دستهايش را تکان می دهم فرياد می زنم بلند می گويم : حبيب بيدار شو برايت غذا آورده ام بيدار شو بيدار شو.&lt;br /&gt;با شتاب در جای خودم می نشينم آفتاب کاملا بالا آمده است به ساعت نگاه می کنم ساعت ۱۰:۲۴ می باشد . ای وای دوباره دير بلند شدم با سرعت خودم را آماده می کنم چشمم به تلفن می افتد کنار تلفن می روم حسن آقا الان بايد در محل کارش باشد گوشی را بر می دارم و شماره او را می گيرم بعد از چند بار بوق زدن صدای حسن آقا را که کمی هم گرفته است می شنوم : کيه کيه الو الو&lt;br /&gt;گوشی را روی تلفن می گذارم فکر کنم کار درستی نباشد که به او بگويم اصلا نمی توانم الان تصميم بگيرم فکر کنم اگر شب به ديدنش بروم راحتر بتوانم رو در رو موضوع را بگويم دوباره تلفن را بر می دارم تا بگويم که شب به ديدنش می روم . شماره را می گيرم و تا گوشی را بر می دارد بلند می گويم : الو الو ببخشيد من با حسن آقا کار داشتم.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;object height="344" width="425"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/Uwf6XJ1F3mo&amp;amp;hl=en&amp;amp;fs=1"&gt;&lt;param name="allowFullScreen" value="true"&gt;&lt;param name="allowscriptaccess" value="always"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/Uwf6XJ1F3mo&amp;amp;hl=en&amp;amp;fs=1" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" height="344" width="425"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-6944523572602306188?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/6944523572602306188/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=6944523572602306188' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/6944523572602306188'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/6944523572602306188'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/04/blog-post.html' title='زمزمه'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-4578263522400570978</id><published>2009-04-06T04:42:00.002+09:00</published><updated>2009-04-06T04:51:40.767+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-046</title><content type='html'>There will be always some lost parts of us in the prolongation of future.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;همیشه در امتداد هستی قسمتی است که گمشده های ما قرار دارد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-4578263522400570978?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/4578263522400570978/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=4578263522400570978' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/4578263522400570978'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/4578263522400570978'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/04/twod-046.html' title='TWOD-046'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-6502765571452990534</id><published>2009-04-06T04:40:00.001+09:00</published><updated>2009-04-06T04:42:32.693+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-045</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: left;"&gt;Do you know what dose makes people different? the way of their answers to common problems.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;می دانی فرق انسانها در چیست در چگونگی پاسخ آنها در مقابل مشکلی ثابت&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-6502765571452990534?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/6502765571452990534/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=6502765571452990534' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/6502765571452990534'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/6502765571452990534'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/04/twod-045.html' title='TWOD-045'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-8248881791365819868</id><published>2009-04-02T06:44:00.004+09:00</published><updated>2009-04-02T19:01:52.333+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Friendly Chat (English)'/><title type='text'>My name is nobody</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;I found a cheap western movie in the store, the one that I always wanted to watch one more time, named, “My Name Is Nobody”. On my way to home from store, I tried to rememorize the  main story of film, but hardly I could remember few episodes because last time, I was watching it, was 20 years ago. &lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SdPg8ls5RnI/AAAAAAAAALA/_8_x6TyXBdM/s1600-h/mynameisnobody-r1-l.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer; width: 216px; height: 300px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SdPg8ls5RnI/AAAAAAAAALA/_8_x6TyXBdM/s320/mynameisnobody-r1-l.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5319842916371875442" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;The theme music was the first reason that I liked this movie when I was younger. The music in background was my favorite childhood song same as a background music of a tale-taped. I had a tape since I was 9 years old and inside the tape was a story of pumpkin and king’s daughter, and between the tracks, I could listen to the exact same music. The story of this tape was about a son of wizard who falls in love with king’s daughter and the wizard didn't like it and changed him to a pumpkin. at the end, the girl found out about his love and start searching for him  for several years with her metal shoes and metal cane until she located him in the cave deep down the sea.&lt;br /&gt;I put the DVD into driver and 10 minutes later, in the second episode, when Terence Hill tries to catch a fish with a floating bug on the surface of water, the music started. I don’t know,  first time (20 years ago) when I watched this movie, it was because of the music or because of scenario. But now I'm happy for watching it. Especially the character of Jack, by Henry Fonda, was played perfectly. The present social life is still missing  the point of scenario even now  while the whole theme of film is so alive . By watching it you can learn some old routine tips without getting involved into any cliché.&lt;br /&gt;&lt;object width="425" height="344"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/JRe9555tsVo&amp;hl=en&amp;fs=1"&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name="allowFullScreen" value="true"&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name="allowscriptaccess" value="always"&gt;&lt;/param&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/JRe9555tsVo&amp;hl=en&amp;fs=1" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="425" height="344"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-8248881791365819868?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/8248881791365819868/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=8248881791365819868' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/8248881791365819868'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/8248881791365819868'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/04/my-name-is-nobody.html' title='My name is nobody'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SdPg8ls5RnI/AAAAAAAAALA/_8_x6TyXBdM/s72-c/mynameisnobody-r1-l.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-652396488438688484</id><published>2009-03-28T04:28:00.001+09:00</published><updated>2009-03-28T04:31:15.159+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-044</title><content type='html'>To catch a right goal is not all about trying hard, is also about going to right direction.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;برای رسیدن به هدف سریعتر دویدن تنها کافی نیست در جهت درست دویدن مهمتر است&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-652396488438688484?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/652396488438688484/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=652396488438688484' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/652396488438688484'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/652396488438688484'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/03/twod-044.html' title='TWOD-044'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-5235019641187197341</id><published>2009-03-28T04:12:00.002+09:00</published><updated>2009-03-28T04:28:33.745+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-043</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: left;"&gt;People who are laughing loud, they are crying louder&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;کسانی که بلند می خندند بلند هم گریه می کنند&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-5235019641187197341?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/5235019641187197341/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=5235019641187197341' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/5235019641187197341'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/5235019641187197341'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/03/twod-043.html' title='TWOD-043'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-2553759679981224493</id><published>2009-03-25T01:09:00.009+09:00</published><updated>2009-03-25T03:20:33.675+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Short Stories (Persian)'/><title type='text'>پدرم وقتی بود</title><content type='html'>&lt;meta equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"&gt;&lt;meta name="ProgId" content="Word.Document"&gt;&lt;meta name="Generator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;meta name="Originator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;link rel="File-List" href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5CMohammad%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtml1%5C01%5Cclip_filelist.xml"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;    &lt;w:usefelayout/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:browserlevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;  &lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" latentstylecount="156"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Font Definitions */  @font-face 	{font-family:"MS Mincho"; 	panose-1:2 2 6 9 4 2 5 8 3 4; 	mso-font-alt:"ＭＳ 明朝"; 	mso-font-charset:128; 	mso-generic-font-family:roman; 	mso-font-format:other; 	mso-font-pitch:fixed; 	mso-font-signature:1 134676480 16 0 131072 0;} @font-face 	{font-family:"\@MS Mincho"; 	panose-1:2 2 6 9 4 2 5 8 3 4; 	mso-font-charset:128; 	mso-generic-font-family:modern; 	mso-font-pitch:fixed; 	mso-font-signature:-1610612033 1757936891 16 0 131231 0;}  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0in; 	margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"MS Mincho";} @page Section1 	{size:8.5in 11.0in; 	margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in; 	mso-header-margin:.5in; 	mso-footer-margin:.5in; 	mso-paper-source:0;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:"Table Normal"; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-parent:""; 	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; 	mso-para-margin:0in; 	mso-para-margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:10.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; 	mso-ansi-language:#0400; 	mso-fareast-language:#0400; 	mso-bidi-language:#0400;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;    &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;" lang="FA"&gt;در این سال جدید با خودم قرار گذاشتم که در هر سال حداقل یکبار هم که شده یادی از گذشتگان در قالب یک مطلب کوتاه بکنم&lt;/span&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SckGMFXbYMI/AAAAAAAAAK4/VLWuicMJA60/s1600-h/dad.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 197px; height: 261px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SckGMFXbYMI/AAAAAAAAAK4/VLWuicMJA60/s320/dad.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5316787639756218562" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;پدرم وقتی بود &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:130%;"&gt;چندین سال پیش توی یکی از بعد از ظهرهای گرم تابستان که همگی از شدت گرما به سایه پناه برده بودند و چرت می زدند تا از بار سنگینی غذای ظهر کم کنند من طبق معمول یواشکی از روی تراس پایین آمدم و خودم را به حیاط خلوت پشتی و از آنجا به کوچه روستا رساندم. برای خلاف الان که همیشه دلم برای یکم خوابیدن بعد نهار لک می زند آن موقعها اصلا نمی توانستم تصور کنم که چرا بزرگترها اینقدر به خواب بعد نهار اهمیت می دهند تا جای که حتی ما را هم مجبور می کنند از آنها پیروی کنیم. خوب می دانستم که اگر به باغ پشت خانه بروم حتما می توانم سرو کله هادی پسر دایی خودم را پیدا کنم او هم همیشه راهی برای از زیر خواب در رفتن پیدا می کرد. وقتی به جوی آب وسط باغ رسیدم هادی را دیدم که پاهایش را توی آب کرده و در حال گاز زدن به سیب نارس سبزی است. منم با یک نیم پرش یک سیب از شاخه درخت مشرف به جوی کندم و کنار او مشغول گاز زدم شدم. هادی پاهایش را از توی آب در آورد و نیم نگاهی به من کرد و گفت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:130%;"&gt;می دانی هلو های باغ طوسی الان کاملا رسیده است حاضری برویم چند تا بکنیم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:130%;"&gt;(طوسی صاحب بزرگترین باغ آن منطقه بود و میوه های داشت که توی باغهای دیگر کمتر پیدا می شد و انسان بسیار بد اخلاق و سختگیری بود و چند سال پیش برای بریدن دست بچه های روستا یک دیوار سه متری دور باغش کشیده بود)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:130%;"&gt;گفتم- بابا اونجا خیلی خطرناکه شنیدم تازگیها دو تا سگ بزرگ هم آورده تازه چطور می توانی از دیوار به اون بلندی بالا بروی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:130%;"&gt;هادی گفت- کاریت نباشه من راهش را بلدم پریروز با یکی از بچه های یک جاپا روی دیوار درست کردیم به راحتی می توانی از آن بالا برویم و توی باغ بپریم تازه می رویم ته باغ که سگها هم نباشند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:130%;"&gt;خلاصه من با یکم این پا آنپا کردم راضی شدم و به سمت باغ راهی شدیم چند دقیقه بعد درست همان جای بودیم که هادی می گفت آنها با برداشت چندتا اجر از توی دیوار یک جاپای خوبی برای بالا رفتن درست کرده بودند و دو دقیقه بعد ما مثل قرقی آن طرف باغ مشغول کندن هلو های تازه و آبدار باغ شدیم خوشبختانه خبری از هیچکس نشد و وقتی بغلمان از هلو پرشد به سمت دیوار برگشتیم اما امان از بی فکری جا پا ها فقط طرف بیرون دیوار درست شده بود خلاصه هرکار کردیم نتوانستیم بالا برویم تا اینکه من جاپا گرفتم و هادی بالا رفت و هلو ها را توی پیراهنم گره زدم به سمتش پرتاب کردم ولی خودم همان طرف ماندم تنها راه بیرون امدن از در اصلی باغ بود که با ترس و لرز به آن طرف حرکت کردم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نزدیکهای در بودم که صدای سگها از دور آمد و بعد از چند ثانیه خودشان را هم می دیدم که دارند به سمت من می دوند از ترس یکم دویدم و بعد به سرعت خودم را به بالای درخت توتی که چند متری تا در فاصله داشت رساندم و سگها پای درخت شروع به پارس کردن کردند. خیلی زود سر و کله آقای طوسی با یک چوب دستی پیدا شد و با دیدن من سگها را آرام کرد و من هم با گردن کج و نیم تنه لخت از درخت پایین آمدم و یکربع بعد در حالی که گوشم در دست آقای طوسی بود و پشت شلوارم جای دوتا اردنگی جلوی در خانه مان ظاهر شدیم. آقای طوسی محکم و بلند با مشت به در می کوبید و از بخت بد من پدرم با چشمهای قرمز و خواب آلود و قیافه عصبانی از صدای بلند&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پشت در حاضر شد و بعد از مختصر توضیح و گفتگو گوش من در دست پدرم بود و جای دوتا در کونی جدید روی شلوارم نقش بسته بود. چیزی که من خیلی در مورد پدرم دوست داشتم اصلا اهل غر زدن نبود و تو را به روش سنتی خودش تنبیه می کرد و برای همیشه فراموش می کرد که چنین اتفاقی هم افتاده. روش سنتی او هم یک پس کلگی سنگین و بلافاصله یک اردنگی بود که همیشه باعث بهم خوردن تعادل می شد و دو دقیقه بعد خودت را آغوش در آغوش زمین می دیدی در حالی که قطرهای اشک از شدت درد از چشمت به بیرون می جهید. خوب می دانستم که همچی تمام شده است اما نباید برای امروز از گوشه تراس تکان بخورم. پدرم که حالا بد خواب شده بود یک گوشه نشست و به من گفت بپر برو یک هندوانه از توی انبار بیاور. و من از ترس توام با خوشحالی به سمت انبار دویدم ترس از اینکه دو دقیقه بعد باید بروم هندوانه را به دست او بدهم و خوشحالی از اینکه می دانستم تا بقیه بیدار شوند من و او دلی از ازای هندوانه در خواهیم آورد. هندوانه ها را توی انبار که خنک بود نگاه می داشتیم و من هم نامردی نکردم یکی از آنها را که از همه بزرگتر بود با یک سینی و چاقو کنار پدرم بردم و او هم که حالا کاملا قضیه من را فراموش کرده بود با یک حرکت دوتا چاق برای خودش و من جدا کردو مشغول خوردن شدیم. او هر وقت در حال خوردن بود قیافه مهربانی پیدا می کرد به قول خودش خوردن بزرگ ترین نعمتی بود که خدا به انسان داده و وقتی از یک خوراکی لذت می برد بند دلش باز می شد و شروع به گفتن خاطرات کودکی و شیطنتهای ان موقعش می کرد با اینکه من آنها را بارها و بارها شنیده بودم اما همیشه شنیدن مجدد آنها خالی از لطف نبود. اینبار خاطره اش در مورد مواظبت کردن از خرمن گندم را تعریف کرد. وقتی انها بچه تر بودند برای مواظبت از خرمن گندم معمولا چند نفری شبها روی آن دراز می کشیدند و در ان زمان پدرم به اتفاق دو تا عموها و یکی دوتا بچه های ده مسئول پاییدن خرمن بودند بعد او تعریف کرد که چطور شبانه خرمنها را رها می کردند و در آن گرمای شبانه به سمت رودخانه می رفتند و آب تنی می کردند و گاه گاهی هم سرکی به پستو خانه می زدند و با برداشتن چند تکه نان و پنیر تا صبح شب زنده داری می کردند تا اینکه یک شب آنها تصمیم می گیرند برای کندن هندوانه مسیر دوری را در زیر مهتاب تا روستای کناری بروند و در وسط راه صدای همهم همه ای می شوند و بعد چند لحظه احساس خطر می کنند و خودشان را به بالای دیوار یکی از باغهای سر راه می رسانند و گروه بزرگی از گرازهای وحشی را می بینند که به مزارع اطراف حمله ور شده اند البته دو تا عموی من هم این داستان را با کمی اختلاف می گویند اینکه چطور گرازها حتی دیوار باغ را خراب کردند یا اینکه یکی از عموهایم چطور دومتر دیوار را با یک حرکت بالا رفت و با دو دستش دو تا برادر کوچکتر را بالا کشید و کلی جزییات دیگر که به داستان آب و تاب می داد اما پدرم بیشتر مواقع ساکت می ماند و این نشانه این بود که یک جای داستان می لنگد. اما او ادامه داد که این گرازها از مرز شوروی می امدند و به خاطر قحطی که در آنجا بود به سمت جنوب در گله های صدتای حمله ور می شدند. داستان که تمام شد تقریبا بیشتر هندوانه خورده شده بود و من که نافم از زور شکم پری بیرون زده بود کنار پدرم که حالا یکوری دراز کشیده بود دارز کشیدم. چشمهایم آرام آرام روی هم می رفت که یک تکه سنگ کوچک به پایم خورد و هادی را دیدم که لب پشتبام پیراهن پر از هلوی من را در دست دارد و تا خواستم آرام بلند شوم بروم پدرم در همان حالت دارز کش پایش را روی سینه من گذاشت و گفت از جایت تکان نمی خوری و به آن کره خر هم بگو برود پی کارش تا بلند نشدم. هادی که خودش همه چیز را دیده و شنیده بود توی دو ثانیه ناپدید شد و لباس من و مقداری از آن هلو ها را همان لب پشت بام رها کرد و من هم در همان وضعیت خوابم برد. گرم خواب بود که یکی روی سینه ام زد. پدرم بود که کنار من نشسته بود بقیه هم امده بودن گویا من یک ساعتی خوابیده بودم بعد پدرم گفت برو اون هلو ها را بیاور ببینم این چی بود که به خاطرش ما را از خواب بی خواب کردی. حالا همه کنجکاو بودند و هاج و واج می پرسیدند کدام هلو ها . من که دل توی دلم نبود برای خوردن هلوهای که آن همه مشقت داشت خودم را بالای پشت بام رساندم و با پیراهن پر پایین آمدم و آن را جلوی پدرم گذاشتم او هم گفت حالا می روی تو انبار دو تا هندوانه بر می داری و در خانه آقای طوسی می بری و از او عذر خواهی می کنی . من هم قبل رفتن تا خواستم یک هلو بردارم محکم پشت دستم می زند و می گوید حق نداری از اینها بخوری بدو برو کارت را بکن بعد بیا بخور و من با سری پایین و مطمئن از اینک وقتی برگردم هلوی در کار نیست با دو تا هندوانه در زیر بقل به سمت خانه آقای طوسی راه می افتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;بیاد پدرم در آستانه این سال جدید&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;object height="344" width="425"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/QZ6LwbmlZ-E&amp;amp;hl=en&amp;amp;fs=1"&gt;&lt;param name="allowFullScreen" value="true"&gt;&lt;param name="allowscriptaccess" value="always"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/QZ6LwbmlZ-E&amp;amp;hl=en&amp;amp;fs=1" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" height="344" width="425"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-2553759679981224493?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/2553759679981224493/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=2553759679981224493' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/2553759679981224493'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/2553759679981224493'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/03/blog-post_25.html' title='پدرم وقتی بود'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SckGMFXbYMI/AAAAAAAAAK4/VLWuicMJA60/s72-c/dad.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-1085775698068802876</id><published>2009-03-19T06:45:00.002+09:00</published><updated>2009-03-19T07:07:56.826+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-042</title><content type='html'>I don't know, which state of lacking unity is whispering in my ears and when will be the time of union?&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;نمی دانم کدام فراق است که نوحه تنهای در گوشم نجوا می کند و کی وصل حاصل می گردد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-1085775698068802876?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/1085775698068802876/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=1085775698068802876' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/1085775698068802876'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/1085775698068802876'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/03/twod-042.html' title='TWOD-042'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-4200154995252361065</id><published>2009-03-19T06:39:00.002+09:00</published><updated>2009-03-19T06:45:30.514+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-041</title><content type='html'>To catch a goal is hard, to have a right goal is even harder.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;به خواسته رسیدن سخت است اما درست خواستن سختر است&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-4200154995252361065?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/4200154995252361065/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=4200154995252361065' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/4200154995252361065'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/4200154995252361065'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/03/twod-041.html' title='TWOD-041'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-7438588749067208964</id><published>2009-03-18T21:34:00.000+09:00</published><updated>2009-03-18T21:35:33.596+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Friendly Chat (English)'/><title type='text'>Let things go vs know your boundries</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/ScDqiLrbUvI/AAAAAAAAAKw/1S_orUesor4/s1600-h/t.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer; width: 234px; height: 320px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/ScDqiLrbUvI/AAAAAAAAAKw/1S_orUesor4/s320/t.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5314505433268572914" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;meta equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"&gt;&lt;meta name="ProgId" content="Word.Document"&gt;&lt;meta name="Generator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;meta name="Originator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;link rel="File-List" href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5CMohammad%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtml1%5C01%5Cclip_filelist.xml"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;    &lt;w:usefelayout/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:browserlevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;  &lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" latentstylecount="156"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Font Definitions */  @font-face 	{font-family:"MS Mincho"; 	panose-1:2 2 6 9 4 2 5 8 3 4; 	mso-font-alt:"ＭＳ 明朝"; 	mso-font-charset:128; 	mso-generic-font-family:modern; 	mso-font-pitch:fixed; 	mso-font-signature:-1610612033 1757936891 16 0 131231 0;} @font-face 	{font-family:"\@MS Mincho"; 	panose-1:2 2 6 9 4 2 5 8 3 4; 	mso-font-charset:128; 	mso-generic-font-family:modern; 	mso-font-pitch:fixed; 	mso-font-signature:-1610612033 1757936891 16 0 131231 0;}  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0in; 	margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"MS Mincho";} @page Section1 	{size:8.5in 11.0in; 	margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in; 	mso-header-margin:.5in; 	mso-footer-margin:.5in; 	mso-paper-source:0;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:"Table Normal"; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-parent:""; 	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; 	mso-para-margin:0in; 	mso-para-margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:10.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; 	mso-ansi-language:#0400; 	mso-fareast-language:#0400; 	mso-bidi-language:#0400;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;Is there any solution for having a right social community? There is always a price for every little enjoyment that is involved with others. It is a kind of getting and giving. Only single person has infinite freedom to fly where ever, when ever, how ever, he/she wants. If we could live alone then we will surely do it but human being needs to live with others and that makes the life really complicated. Then rules and barriers start growing and every body end up into a little prison in the middle of crowd that we called it society. And by going forward to modern life, those little rooms become even smaller. The problem is nobody wants to let it go and if few people do it, there will be always some people who take an advantage of it. Such a complex circle, that makes me angry from people time to time. I think we need to develop the true nature of being human as same time as we try to make it easier.&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-7438588749067208964?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/7438588749067208964/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=7438588749067208964' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/7438588749067208964'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/7438588749067208964'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/03/let-things-go-vs-know-your-boundries.html' title='Let things go vs know your boundries'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/ScDqiLrbUvI/AAAAAAAAAKw/1S_orUesor4/s72-c/t.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-2700563077565956049</id><published>2009-03-10T07:29:00.001+09:00</published><updated>2009-03-10T07:33:11.770+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-040</title><content type='html'>We only saw a part of life that it was in front of us.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;همیشه باور داشته باشیم که ما فقط آن قسمت از زندگی را دیده ایم که در معرض دید ما قرار داشته است&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-2700563077565956049?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/2700563077565956049/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=2700563077565956049' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/2700563077565956049'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/2700563077565956049'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/03/twod-040.html' title='TWOD-040'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-2528368619108693729</id><published>2009-03-10T07:09:00.002+09:00</published><updated>2009-03-10T07:29:53.773+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-039</title><content type='html'>our minds are full of definitions, regulations and limitations that even make us to measure wetness or evaluate the flow rate of droplets, when we are looking at the rain. &lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;ذهنها پر است از تعریفها ؛ قانون ها و چهار چوبها حالا حتی زمانی که به باران نگاه می کنیم یا خیسی شدن را اندازه میگیریم یا حجم سراریز قطره ها را&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-2528368619108693729?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/2528368619108693729/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=2528368619108693729' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/2528368619108693729'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/2528368619108693729'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/03/twod-039.html' title='TWOD-039'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-3063374232170866624</id><published>2009-03-09T07:03:00.004+09:00</published><updated>2009-03-09T07:16:30.217+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Short Stories (Persian)'/><title type='text'>پسر پرنده</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از خانه بیرون آمدم باید تمام مسیر تا مرکز شهر را دوان دوان می رفتم تو دلم مدام خدا خدا می کردم که نرفته باشد به ساعتم نگاه می کنم تقریبا یک یکربعی دیر کرده ام به سرعت قدمهایم اضافه می کنم نمی دانم چرا هر وقت قرار مهمی دارم یک چیزی پیش می آید این دفعه هم مادرم بعد از دو هفته غیبت تماس گرفت تمام هفته پیش مدام به موبایلش زنگ می زدم اما گویا خاموش بود و درست حالا که باید می رفتم زنگ زد و تا به خودم بیایم از هر دری صحبتی پیش آمد. ته دلم خیلی نگران هستم با خودم می گویم اگر او رفته باشد دیگه هیچ وسیله ای برای پیدا کردنش ندارم. تاز هفته پیش با هم آشنا شدیم قرار بود امروز کتابی را که مدتهاست منتظر هستم برایم بیاورد از شانس بد من اون موقع که نزدیک رودخانه برا هوا خوری رفته بودم دیدمش که نه موبایل همراهم بود نه خودکارو نه هیچ چیز دیگه ای که بتوانم شماره خودم را به او بدهم و پرسیدن شماره او هم در آن لحظه کار درستی به نظر نمی رسید و وقتی بعد یکم صحبت کردن بحث به کتاب مورد نظر رسید بهم قول داد که امروز برام بیاورتش تو میدان اصلی شهر اما خوب الان دیر شده و سوئدی ها هم معمولا زیاد سر قرار منتظر نمی ایستند. نمی دانم که اگر امروز نبینمش دوباره چطور میشود او را پیدا کرد. راستش را بخواهید حتی اسمش را هم درست لحظه ای که گفت فراموش کردم و توی آن موقعیت نتوانستم دوباره از او بپرسم. کم کم به میدان نزدیک می شوم اما توی میدان کاملا خلوت است امروز از آن روزهای سرد با بادهای تند است بعید می دانم کسی اینجا منتظر بماند در حال دویدن به اطراف نگاه می کنم اما از او خبری نیست حالا کاملا در وسط میدان هستم درست سی وپنج دقیه هست که دیر کردم و توی هوای سرد مدام نفس نفس می زنم دو دقیقه می ایستم اما به نظر بی هوده می آید به یک کافه مشرف به میدان می روم ایستادن در آن هوای سرد در حالی که با دویدن تمام بدنم لبریز غرق شده کار درستی نیست. سریع با یک کافه گرم روی یک صندلی مشرف به پنجره کافی شاپ می نشینم تا بتوانم تمام میدان را زیر نظر داشته باشم تمام حواسم به میدان است که یکی از من می پرسد: ببخشید می توانم اینجا بشینم. توی کافه نگاه می کنم تقریبا همه صندلی ها پر هستند حالا می شود فهمید این ساعت از روز چرا توی میدان کسی نیست. با سر تایید می کنم و او هم می نشیند چند دقیقه ای می گذرد و کم کم امیدم را از دست می دهم او حتما باید رفته باشد به لیوان کافی نگاه می کنم تقریبا خالی شده. همینطور که توی خودم هستم بقل دستیم می پرسد: گویا منتظر کسی هستید که اینقدر بیرون را نگاه می کنید. لبخندی می زنم می گویم: بهتر است بگویم بودم فکر کنم تا حالا رفته باشد من بیشتر از نیم ساعت دیر آدم. &lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SbRBScqsAuI/AAAAAAAAAKY/UEf9DZtIfwY/s1600-h/flying-boy.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 320px; height: 218px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SbRBScqsAuI/AAAAAAAAAKY/UEf9DZtIfwY/s320/flying-boy.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5310941645765346018" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;او که یکم کنجکاو شده می گوید: نیم ساعت اگر مانده بود جای تعجب داشت. من صحبت را قطع می کنم گویا به نظر از اینکه آن فرد اینقدر سریع وارد جزییات شد یکم گرفته شدم. موبایلم را در می آورم تا به فرهاد زنگ بزنم اما او گوشیش را بر نمی دارد باید فردا در مورد فرستادن پول به ایران با او صحبت کنم. با گذاشتن گوشی او دوباره می گوید: چیه جواب تلفن را نمی دهد. می گویم: به او زنگ نمی زدم به یکی دیگر از دوستان زنگ زدم شماره کسی که می خواست بیایید را ندارم وگرنه اینقدر بی قرار نبود و بعد تمام جزییات در مورد کتاب و بقیه را می گویم و ته دلم به این فکر می کنم که چرا من باید به کسی زیاد نمی شناسم این چیزها را در میان بگذارم ولی گویا او دوست دارد بداند و من هم بدم نمی آید تا با کمی حرف زدم گناه دیر آمدنم را یکم ماست مالی کنم. خلاصه در آخر گناه را گردن تقدیر می اندازم که چرا آن روز در جیبم خودکار نبود. او ادامه می دهد: چطور نتوانستی لنگه کتاب را تا حالا پیدا کنی. بعد توضیح می دهم که این کتاب زیاد تیراژ بالای نداشته و تنها دلیل علاقه من این است که داستان کوتاهی در آن است که من دوست دارم برای یک بار دیگر بشنوم. و برایش توضیح می دهم که وقتی کودک بودم داستانی را شنیدم که در آن پسری تلاش می کرد پرواز کند و برای اینکه اینکار را بکند چند پرنده می خرد و تمام وقتش را با آنها می گذراند تا اینکه پرنده ها تخم می گذارند و جوجه ها بزرگ می شوند و او پا به پای آنها رفتار می کند تا پرواز کردن را یاد بگیر چون می خواهد تا افقها برود و خواهر گم شده اش را پیدا کند و آخر هم به خواسته اش می رسد. بعد از آن من پردنه های زیادی گرفتم اما هیچ وقت پرواز را تجربه نکردم می خواهم با خواندن دوباره آن کتاب ببینم چه از قلم افتاده. او که حالا کنار من کمی خودش را روی صندلی جابجا می کند می گوید: واقعا فکر نمی کنی که یک روز پرواز کنی. منم که به سوء تفاهمش پی بردم می گویم هدف نویسنده هم این نبوده که درس پرواز کردن به تو یاد بدهد هدف این بوده که چگونه آزادانه برای هدفی که داری تمام تلاش خودت را بکنی و به نتیجه برسی. به ساعتم نگاه می کنم دیگر تقریبا یکساعتی از قرارمان گذشته از جایم بلند می شوم تا پالتویم را بپوشم بروم که یهو کسی را که منتظرش بودم کنار خیابان آنطرف میدان می بینم با عجله بیرون می دوم اما او در حال سوار شدن تاکسی هست و من فریاد می کشم اما خیلی دیر شده ماشین به راه می افتد و او دور و دروتر می شود. بدتر از آن قبل از سوار شدنش کتاب توی دستش را دیدم. سرم را پایین می اندازم و به سمت خانه راه می افتم چطور می شود او هم تا الان منتظر بوده است و من ندیده امش شاید در کافه آن طرف میدان رفته بود. کمی خودم را ملامت می کنم که چرا به آن کافه سر نزدم و چرا لااقل بیشتر در وسط میدان منتظر نماندم حتما مرا می دید اما خوب دیگر خیلی برای همه اینها دیر شده است. آرام به راهم ادامه می دهم و از جلوی کافه ای که درونش بودم رد می شوم که کسی مرا صدا می کند. همانی است که کنار من نشسته بود او می گوید به او نرسیدی. با ناراحتی ی گویم نه. بعد او ادامه می دهد: می خواهی اسم کتاب و تلفنت را برایم بنویس من برادرم توی کتاب خانه مرکزی استکهلم کار می کند شاید آنها یک نسخه از آن داشته باشند. می گویم: آخه توی کتاب خانه مرکزی یک شهر که کتاب کودکان نگهداری نمی کنند. او ادامه می دهد اتفاقا آنجا آرشیو بزرگی از تمام داستانهای کوتاه برای کودکان هست. منم که هنوز از کمک کردن و رفتار عجیب او سر در نمی آورم با کمی تریدی شماره ام را به او می دهم و خداحافظی می کنم. او لبخندی می زند و می گوید: حتما با تو تماس می گیرم. منم لبخندی می زنم و موقع دور شدن ته دلم می گویم: حالا شب دراز است و قلندر بیدار البته اگر درست گفته باشم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-3063374232170866624?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/3063374232170866624/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=3063374232170866624' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/3063374232170866624'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/3063374232170866624'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title='پسر پرنده'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SbRBScqsAuI/AAAAAAAAAKY/UEf9DZtIfwY/s72-c/flying-boy.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-1107929221500296992</id><published>2009-02-25T04:57:00.002+09:00</published><updated>2009-02-25T05:03:52.686+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-038</title><content type='html'>Did you ever touch the edge of clouds or even think about touching them? Every little entities around us are real as much as that touch is real.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;هیچگاه لبه ابرهای سفید را لمس کرده ای یا حتی به لمس  کردن آنها فکر کرده ای اشیاء اطراف ما به اندازه این لمس حقیقت دارند&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-1107929221500296992?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/1107929221500296992/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=1107929221500296992' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/1107929221500296992'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/1107929221500296992'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/02/twod-038.html' title='TWOD-038'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-457480456362063447</id><published>2009-02-25T04:48:00.002+09:00</published><updated>2009-02-25T04:56:56.063+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-037</title><content type='html'>It is really doleful to have a bigger mind and lower power than the surrounding milieu&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;چه غم انگیز است داشتن ذهنی فراتر و توانی کمتر از محیط اطراف&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-457480456362063447?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/457480456362063447/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=457480456362063447' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/457480456362063447'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/457480456362063447'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/02/twod-037.html' title='TWOD-037'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-7350125799450409860</id><published>2009-02-24T20:43:00.004+09:00</published><updated>2009-02-24T20:50:41.799+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Friendly Chat (English)'/><title type='text'>Nights in Rodanthe</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;I think having faith in the life is one of the most important parameters for going forward to the true humanity. This faith can be anything that makes you feel a complete person who can fly freely in the every delicate details of humankind.&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SaPd9hn9RAI/AAAAAAAAAKA/xNeePX_6DSk/s1600-h/nights-in-rodanthe.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer; width: 217px; height: 320px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SaPd9hn9RAI/AAAAAAAAAKA/xNeePX_6DSk/s320/nights-in-rodanthe.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5306328835040297986" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;Last night I was watching a movie named "Nights in Rodanthe". The theme of film was a little slow and the characters have the smooth passionate personality. All of them either they lost their faith or they never find it. According to the fact that one faith is related to another and people are the parts of each other destiny. In the Persian culture we have an old maxim about this type of situation, which it said; "Human beings are members of a whole, in creation of one essence and soul. If one member is afflicted with pain, Other members uneasy will remain. If you have no sympathy for human pain, the name of human you cannot retain". I believe finding a true soul-mate or being one is started by sharing and understanding. In these days, it happens accidentally and even most people in the deep down want same thing, but the first right step never takes place easily.&lt;br /&gt;This movie has a good potential to spent few hours for watching it and a little bit will remind us to not being afraid of sharing our true face with others and not being inattentive to the every high value second of life.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-7350125799450409860?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/7350125799450409860/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=7350125799450409860' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/7350125799450409860'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/7350125799450409860'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/02/i-think-having-faith-in-life-is-one-of.html' title='Nights in Rodanthe'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SaPd9hn9RAI/AAAAAAAAAKA/xNeePX_6DSk/s72-c/nights-in-rodanthe.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-4407020343576222147</id><published>2009-02-15T18:33:00.002+09:00</published><updated>2009-02-15T18:36:11.871+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-036</title><content type='html'>There is not much different between people and as soon as they try to become somebody else then they will be more normal than ever.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;انسانها با یکدیگر هیچ فرقی ندارند و وقتی تلاش می کنند این فرق را ایجاد کنند بیشتر در حد این انسان معمولی نمایان می شوند&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-4407020343576222147?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/4407020343576222147/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=4407020343576222147' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/4407020343576222147'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/4407020343576222147'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/02/twod-036.html' title='TWOD-036'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-7460445652792257625</id><published>2009-02-15T18:25:00.002+09:00</published><updated>2009-02-15T18:33:35.663+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-035</title><content type='html'>the roots of daily misery are deeper than what we have or what we need&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;ریشه خستگی روزانه فراتر از امکانات و شرایط اطراف ماست&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-7460445652792257625?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/7460445652792257625/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=7460445652792257625' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/7460445652792257625'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/7460445652792257625'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/02/twod-035.html' title='TWOD-035'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-3314616233009861706</id><published>2009-02-15T18:23:00.001+09:00</published><updated>2009-02-15T18:25:13.951+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Friendly Chat (Persian)'/><title type='text'>یک هفته دیگر</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;دوره ده روزه بیماریم بلاخره تمام شد یادم نیست آخرین بار کی آنفلانزا گرفته بودم اما این بار بسیار بهم سخت گذشت با اینکه چند تا دوست اطرافم و همخانه ام تلاش زیبادی برایم کردند اما خوب بیماری خیلی قوی بود و حالا ه که خوب شده ام در حد یک کابوس از ذهنیتش باقی مانده. یک چیزی در مورد انسان بیمار مسلم هست حساس شدن است وقتی ما بیمار می شویم کمی حساسیتهای روزمره ما بالا می رود و در بعضی موارد به ما یادآور می شود که کمی بیشتر در مورد روند زندگی روزمره خود دقیق باشیم. آدم در آن لحظات می فهمد که چه چیزهای بیشتر ریشه ای و مهم هستند و چه چیزهای تنها رویای روزمرگی. خیلی خوب یادمه که در تمام شبهای هفته قبل مدام به جمع آدمهای که می شناختم فکر می کردم خودم را در آن کمای بیماری توی خانه مادری می دیدم که دارم با برادرزادها و خواهرزادهها بازی می کنم. براستی که هویت انسانی یکی از مهمترین عناصری است که باید همیشه به آن توجه کرد و هرجا باشیم و مشغول هر کاری باز در انتهای روز و در آن خلوت قبل از خواب این هویت گذشته ماست که به ما آرامش می دهد.&lt;br /&gt;بگذریم، امروز و دیروز روزهای آفتابی خوبی بودند و من دیروز برای اینکه قدمی زده باشم و خریدی هم کرده باشم بیرون رفتم هنوز در گوشه کنار بازار می شود باقی مانده های تخفیفهای سال نو را دید وارد چند تا مغازه ی شوم می دانم که نباید زیاد خرید کنم چون خیلی از لباسهای که موقع کریسمس خریده ام هنوز از پاکت خرید بیرون نیامده اند فقط توی یک فروشگاه یک کمربند توجه من را جلب می کند کمی بالا پایینش می کنم و بعد از آنجای که کمربند به این باریکی تا حالا نداشته ام آن را می خرم تا لااقل در گوشه کمد لباس باشد خدا را چه دیدی شاید یک روز برای تریپ زدن لباس بدرد خورد. کمر را می گیرم و سر از یک کافی شاپ در می اورم اینجا شنبه صبحها تمام کافه ها شلوغ است و مردم معمولا در حال خرید هفتگی هستند و در بین آن یک استراحت کوتاه هم در کافه دارند. برخلاف روزهای عادی همه جا پر از بچه های قد و نیم قد هستند که خانواده برای استفاده بهینه از آفتاب آنها را بیرون اورده اند. کافه را تند تر از حد معمول تمام می کنم و راهی خانه می شوم باید چیزی برای خوردن اماده کنم چون صدای معده ام به راحتی تا یکمتر آنطرفتر شنیده می شود.&lt;br /&gt;چند وقتی است تصمیم جدی گرفته ام که جز مطالب علمی چیز دیگری نخوانم البته این یک حسن بزرگ دارد از آنجای روابط اجتماعی در شمال اروپا بسیار پایین است وقتی من یک کتاب رمان یا حتی یک فیلم داستانی می بینم شخصیتهای داستان آنقدر تاثیر زیادی بر روی من می گذارد که تا مدتها فرصت نیاز دارم برای حل و فصل مشکلات آنها اما حالا که مطالب علمی می خوانم لااقل در گیر شدن برای فهم بهتر آنها به من کمک می کند تا دیدگاه تحقیق خودم را بالا ببرم اول فکر می کردم که باید خسته کننده باشد اما بر خلاف انتظارم اصلا اینطور نبود و بسیار هم جذابتر. دفعه بد که کتاب می خرم می خواهم در مورد تاریخ علم بیشتر بخوانم یادم هست که وقتی در دوره لیسانس درس تاریخ علم داشتیم همه با چه دقتی زندگی نامه و کارهای محققان را گوش می کردیم و در ذهن تمام ما این بود که روزی مثل یکی از انها می شویم و با یک کشف بزرگ برای تمام اعصار ماندگار خواهیم شد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-3314616233009861706?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/3314616233009861706/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=3314616233009861706' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/3314616233009861706'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/3314616233009861706'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/02/blog-post_15.html' title='یک هفته دیگر'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-147304153609836665</id><published>2009-02-12T03:47:00.003+09:00</published><updated>2009-02-12T03:57:28.058+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-034</title><content type='html'>If you have one day in your life that you can do what ever you want then what will you do? (to know your real personality)&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;اگر یکروز در زندگی تو بود که می توانستی هر قدرتی داشته باشی اولین کاری که با آن قدرت می کردی چه بود؟ در راستای شخصیت شناسی بهتر&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-147304153609836665?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/147304153609836665/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=147304153609836665' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/147304153609836665'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/147304153609836665'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/02/twod-034.html' title='TWOD-034'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-1927969678551544865</id><published>2009-02-12T03:35:00.004+09:00</published><updated>2009-02-12T03:59:40.348+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-033</title><content type='html'>What is a most important question that you like to ask from random people? (to know your social needs better)&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;مهمترین سوال کلی که همیشه دوست داری از دیگران بپرسی چیست؟ در راستای بهتر دانستن نیازهای اجتماعی خود&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-1927969678551544865?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/1927969678551544865/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=1927969678551544865' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/1927969678551544865'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/1927969678551544865'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/02/twod-033.html' title='TWOD-033'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-1077416265549523702</id><published>2009-02-12T03:34:00.000+09:00</published><updated>2009-02-12T03:35:37.308+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Friendly Chat (English)'/><title type='text'>Extra Medicine</title><content type='html'>Finally everything came back to normal, I can’t remember if I ever had such a horrible week as last week or not. I experience influenza again after almost 15 years and it was unbelievable. Either I was weak or this type of flu was strong. You can’t imagine how difficult it was. I almost passed out because of whole pain in my body and there was nobody in your room to help me out in first day. This wasn’t whole story, I didn’t have any medicine in house and closet pharmacy was other side of town, outside was freezing including a rushing tempest, every two hours I woke up from unconsciousness and 5 minutes later you went back there and deep down I could feel different pain in my stomach the results of not eating anything for at least 30 hours. I saw a dream many times and I could understand it at all. I was exactly look like a radio set near the high magnetic field. I could hear strange noise in my ear, I could see strange dream, I had heavy head, cold hand, burning tongue, sweaty chest and freezing legs. I was so messed up until my roommate came back and opened my door and started taking care of me a little bit with some lame food and drugs. But I still had pain and I couldn’t move from bed. Third day other friend of mine called me, and he found out. Few hours later, he showed up with a big plate of soup, bunch of fruits and some miracle medicines. Three hours after using effective tablets and good food, the pain decreases to minimum but I still had weakness in my whole body until I start eating nonstop. Now I’m in my fifth day of sickness and I feel much better, still a little pain left including rainy noise, thanks God, I can walk or at least I can prepare something to eat. Today, late afternoon, actually I risked a little bit of my recovery and went to pharmacy to buy many types of medicine plus multivitamins for recovering process. Hope that it never happen again to me and in case I will always keep some extra medicine in the corner of my drawer for next lest sick day.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-1077416265549523702?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/1077416265549523702/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=1077416265549523702' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/1077416265549523702'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/1077416265549523702'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/02/extra-medicine.html' title='Extra Medicine'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-4814982980766330330</id><published>2009-02-01T21:18:00.001+09:00</published><updated>2009-02-01T21:23:23.078+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-032</title><content type='html'>People get their identity from you as well as you get yours from them.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;دیگران تنها در کنار تو هویت می گیرند و تو در کنار دیگران&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-4814982980766330330?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/4814982980766330330/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=4814982980766330330' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/4814982980766330330'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/4814982980766330330'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/02/twod-032.html' title='TWOD-032'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-338339459452276793</id><published>2009-02-01T21:08:00.002+09:00</published><updated>2009-02-01T21:18:01.398+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-031</title><content type='html'>we should put a border between the unrealistic thought and the actual knowledge to stop suffering from fevered imagination. &lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;بیائید بین آن چیزی که گمان می کنیم می دانیم یا چیزی که حقیقتا آگاهی داریم مرز بگذاریم و زندگی را با توهم دانستن پیچیده نکنیم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-338339459452276793?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/338339459452276793/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=338339459452276793' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/338339459452276793'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/338339459452276793'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/02/twod-031.html' title='TWOD-031'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-943740899402759270</id><published>2009-02-01T00:06:00.002+09:00</published><updated>2009-02-01T21:34:16.906+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Short Stories (Persian)'/><title type='text'>پیچک محبت یا درخت دوستی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پسرک دانه گیاهی عجیبی را که تو مسافرت با خانواده به یک شهر دور پیدا کرده بود با دقت توی گلدان چال کرد هیچ کسی نمی دانست که این دانه مال چه گیاهی است اما خوب او امید داشت بعد از بزرگ شدن گیاه بتواند سر در بیارد. یک هفته ای گذشت و پسرک هر روز با دقت یکم آب به گلدان می داد روی لیوان آبی پلاستیکی که داشت با ماجیک خطی کشیده بود که آب زیادتر یا کمتر از حد معمولی نشود چون شنیده بود در هر دو صورت ممکن هیچ وقت گیاه کامل رشد نکند. بعد از دو هفته او که حالا خیلی صبر کرده بود و کم کم داشت ناامید می شد. ان روز تمام سر شب تا نیمه وقت توی تخت به این فکر می کرد که نکند گیاه هیچ وقت بیرون نیاد و باید فردا خاک گلدان را خالی می کرد تا ببیند که اصلا دانه هیچ رشدی کرده است یا نه. صبح که از خواب بیدار شد قبل از اینکه حتی صورتش را بشوید طبق معمول به سمت گلدان دوید اما امروز به وضوح می شد جوانه گیاه که تازه سر از خاک بیرون کرده بود را ببیند به خوشحالی به سمت آشپزخانه دوید تا خبر بزرگ شدن گیاه را به همه بدهد. گیاه آرام آرام بزرگتر می شد ولی از آنجای که رشدی متوسطی داشت نه می توانست درخچه باشد چون رشدش سریعتر از آن بود و نه گیاه فصلی چون کمتر از یک گیاه فصلی رشد می کرد. خلاصه جوانه بزرگ و بزرگتر شد اما هنوز هیچ کس نمی دانست که منتظر چه جوری گیاهی هستند تا اینکه حالا بیشتر از بیست برگ و یک تنه سی سانتی داشت اما چیزی که مسلم بود مانند یک پیچک رشد می کرد. خلاصه مدتها گذشت و گیاه بالا وبالاتر رفت تا اینکه به سقف اتاق پسرک رسید. آز انجای که فضای اتاق برای گیاه کوچک بود به اتفاق مادر گیاه را به یک گلدان بزرگتر انتقال دادن و کم کم بعد یکی دو سال سر از باقچه خانه در آورد. توی آن محل هیچکس گیاهی مثل آن ندیده بود گیاهی با برگهای ستاره ای شکل رنگی که آرام از هر چیزی بالا می رفت و خودش را به بالاترین شاخه های درخت می رساند و یا تا لب دیوار همسایه می رفت و از آنجا سرک می کشید. زمان رسید و پسرک ما که حالا بزرگ شده بود به اتفاق خانواده به یک شهر بزرگ رفتند و پسر ما یک گلدان کوچک از گیاه را با خودش برد و از اینکه خود گیاه را برای همیشه به حال رها کرده بود ناراحت بود مخصوصا که می دانست آن خانه به زودی توسط صاحب جدیدش تخریب میشود و ممکن اثری از گیاه نماند. نهال کوچکی که پسر با خودش اورده بود زیاد تو آب و هوای شهر جدید دوام نیاورد و با سهل انگاری افراد خانواده کم کم از بین رفت. سالهای سال گذشت و پسر ما که حالا مرد بزرگی شده بود و برای خود چند تا بچه و قدم و نیم قد داشت یک شب قبل از خواب داشت داستان همان گیاه اسرار آمیز را برای بچه ها تعریف می کرد که با اصرار دختر کوچکش به آنها قول داد تا یک روز آنها را به محله قدیمی ببرد تا شاید بتوانند اثری از گیاه خود پیدا کنند. بلاخره زمان رسید و توی یک تابستان گرم همه اعضای خانواده راهی یک سفر شدند سفری که برای همه آنها یاد آور خاطرات گذشته یا روشن کننده تمام قصه های پدر بود. بعد از یک روز سفر زمینی آنها بلاخره به شهر مورد نظر رسیدند و با گرفتن یک هتل و استراحت همه آماده بودند تا آن شهر قدیمی را ببیند روز بعد که با ماشین توی محله های قدیم که حالا شکلش کاملا عوض شده بود دنبال جای خانه پدری می گشتند ناگهان صدای دختر کوچولو بلند شد که می گفت. بابا نگاه گل تو اونجاست. دخترک درست حدس زده بود تو یک کوچه بن بست تمام دیوارهای خانه ها با یک گیاه زیبا با برگهای ستاره ای شکل رنگی پوشیده شده بود و با دیدن اون گیاه تمام خطرات مرد مثل یک طلوع آفتاب جان تازه گرفت. همه پیاده شدند و چند دقیقه ای را به نگاه کردن آن گیاه زیبا مشغول شدند و بعد رهگذری که از آنجا رد می شد پرسید که ایا آنها دنبال جای خواصی می گردند یا نه و وقتی مرد ماجرا را تعریف کرد رهگذر که از قدیم اهل همان محل بود خانواده قدیمی انها را بیاد اورد و بعد از دعوت کردن آنها به خانه بیان کرد وقتی انها اینجا را ترک کردند گیاه بوسیله صاحب خانه جدید قطع شد بعد کم کم از روی ریشه های باقی مانده گیاه راه خودش را به بیرون پیدا کرد و طی این سالها از یک خانه به خانه بعدی رفت  و ادامه داد که چطور تمام مردم این کوچه به این گیاه دلبسته شده اند و حالا توی هر باقچه ای یکی از آنها هست و این محل توی تمام این منطقه به اسم این گیاه معروف شده است همه به آن می گویند پیچک محبت یا درخت دوستی و خیلی ها به هیچ وجه حاضر نیستند به خاطر این گیاه از این محل بروند و این گیاه حالا در خاطره تمام مردم از کوچک تا بزرگ برای همیشه باقی خواهد ماند. آنها که حالا چیزهای بیشتری در مورد گیاه می دانستند از مرد خداحافظی کردند و راهی هتل شدند و چند روز بعد خانواده با یک نهال جدید از گیاه به سمت شهر خودشان در حرکت بودند اما اینبار همه می دانستند که باید از آن با دقت نگهداری کنند چون این نهال همیشه دوستی و محبت را بین خانه ها تقسیم می کند و برای همیشه در خاطره ها زند می ماند&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-943740899402759270?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/943740899402759270/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=943740899402759270' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/943740899402759270'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/943740899402759270'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/02/blog-post.html' title='پیچک محبت یا درخت دوستی'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-5755768492119610413</id><published>2009-01-25T21:22:00.002+09:00</published><updated>2009-01-25T21:27:28.863+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-030</title><content type='html'>There are many descriptions for every single fact in the life and that means there is no true explanation of anything.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;همیشه برای بیان دلیل هر واقعه ای تعبیرهای متفاوتی وجود دارد و این بخاطر این است که هیچ درک و تعریف درستی از هیچ واقعه ای تا به حال بدست نیامده&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-5755768492119610413?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/5755768492119610413/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=5755768492119610413' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/5755768492119610413'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/5755768492119610413'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/01/twod-030.html' title='TWOD-030'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-5611030628077159988</id><published>2009-01-25T21:13:00.002+09:00</published><updated>2009-01-25T21:22:51.095+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-029</title><content type='html'>There is always a gap between, The reality, the existence, the expedient and the dream. And filling this gap means wisdom.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;همیشه بین آن چیزی که واقعیت دارد و آن چیزی که حضور دارد و آن چیزی که به صلاح است و آن چیزی ما می خواهیم فاصله ای وجود دارد و برداشتن مرز این فاصله ها یعنی آگاهی&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-5611030628077159988?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/5611030628077159988/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=5611030628077159988' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/5611030628077159988'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/5611030628077159988'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/01/twod-029.html' title='TWOD-029'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-7736079776061919914</id><published>2009-01-25T20:51:00.006+09:00</published><updated>2009-01-25T21:04:34.740+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Friendly Chat (English)'/><title type='text'>Gran Torino</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SXxSfr6aglI/AAAAAAAAAJo/ZZIDo0u8X50/s1600-h/gran-torino.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer; width: 216px; height: 320px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SXxSfr6aglI/AAAAAAAAAJo/ZZIDo0u8X50/s320/gran-torino.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5295197966198014546" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;I couldn’t think that I will see a good movie from Clint Eastwood one more time but apparently you never know and people surprise you all the time. I knew from a year ago that Clint had this movie to come up and I thought it would be cliché  specially after "Million Dollar Baby" and now I can say I was wrong. The movie “Gran Torino” has dramatic theme with old story of multi-race neighborhood and an American hero from old war. The main character shows a racist behavior at first like a person who has negative personality and blames everybody because of every single attitude of them. And during movie he changed slowly to an international warrior who wants peace in his surrounded district. In this type of movie you can always see the hand of white man of the hour behind the devastated-immigrant societies. But if we could ignore those subtle nationalist advertising then totally the movie has positive direction. One most important message is this movie was “doing right thing in the right time and not reacting emotionally in your serious moments of life”. At the end I recommend watching this movie because in the present situation, we need to remind this old substance that "being human doesn’t have any border".&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-7736079776061919914?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/7736079776061919914/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=7736079776061919914' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/7736079776061919914'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/7736079776061919914'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/01/gran-torino.html' title='Gran Torino'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SXxSfr6aglI/AAAAAAAAAJo/ZZIDo0u8X50/s72-c/gran-torino.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-8011942748074892205</id><published>2009-01-22T04:53:00.001+09:00</published><updated>2009-01-22T04:57:11.310+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-028</title><content type='html'>Sometime a little creativity is necessarily for being happy.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;گاهی برای همیشه شاد بودن کمی خلاقیت لازم است&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-8011942748074892205?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/8011942748074892205/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=8011942748074892205' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/8011942748074892205'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/8011942748074892205'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/01/twod-028.html' title='TWOD-028'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-4199075797990620196</id><published>2009-01-22T04:41:00.003+09:00</published><updated>2009-01-22T05:03:23.985+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-027</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: left;"&gt;Here the memories are not forming and flatness is end of an era.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;اینجا خاطره شکل نمی گیرد و تکرار, پایان بخش همه چیز است&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-4199075797990620196?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/4199075797990620196/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=4199075797990620196' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/4199075797990620196'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/4199075797990620196'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/01/twod-027.html' title='TWOD-027'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-4027570326784000735</id><published>2009-01-22T02:03:00.000+09:00</published><updated>2009-01-22T02:04:39.301+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Short Stories (Persian)'/><title type='text'>پل بالای رودخانه</title><content type='html'>&lt;meta equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"&gt;&lt;meta name="ProgId" content="Word.Document"&gt;&lt;meta name="Generator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;meta name="Originator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;link rel="File-List" href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5CMohammad%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtml1%5C01%5Cclip_filelist.xml"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;    &lt;w:usefelayout/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:browserlevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;  &lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" latentstylecount="156"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Font Definitions */  @font-face 	{font-family:"MS Mincho"; 	panose-1:2 2 6 9 4 2 5 8 3 4; 	mso-font-alt:"ＭＳ 明朝"; 	mso-font-charset:128; 	mso-generic-font-family:roman; 	mso-font-format:other; 	mso-font-pitch:fixed; 	mso-font-signature:1 134676480 16 0 131072 0;} @font-face 	{font-family:"\@MS Mincho"; 	panose-1:2 2 6 9 4 2 5 8 3 4; 	mso-font-charset:128; 	mso-generic-font-family:modern; 	mso-font-pitch:fixed; 	mso-font-signature:-1610612033 1757936891 16 0 131231 0;}  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0in; 	margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"MS Mincho";} @page Section1 	{size:8.5in 11.0in; 	margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in; 	mso-header-margin:.5in; 	mso-footer-margin:.5in; 	mso-paper-source:0;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:"Table Normal"; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-parent:""; 	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; 	mso-para-margin:0in; 	mso-para-margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:10.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; 	mso-ansi-language:#0400; 	mso-fareast-language:#0400; 	mso-bidi-language:#0400;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;از روی پل پایین آمدم تا کنار رودخانه بهتر بتوانم چند تا اردکی که به آرامی شنا می کردند را ببینم. فضای اطراف رودخانه فضای دلگیری داشت هوا تقریبا مه آلود و نزدیکیهای غروب در اوسط پاییز بود. یقه کاپشنم را کمی بالاتر دادم تا سرمای که باد از روی آب می اورد کمتر اذیتم کند. توی کیفم گشتم تا بلکه چند تا خورده بیسکویت یا چیزی شبیه ان پیدا کنم اما خبری نبود. کمی انطرف تر روی سنگی نشستم و نوک کفشهایم را آرام به لبه آب نزدیک کردم. دو تا از اردکها آرام به سمت من شنا کردند انگار غذا دادن توسط رهگذرهای آن منطقه بد عادتشان کرده بود. با اینکه ار سر کار بر می گشتم توی خانه خیلی کار داشتم و خستگی کار روزانه هم توی تنم بود اما دوست داشتم یکم آنجا بنشینم. دو تا اردک یکم جلوی من این و اونور رفتن و بعد که فهمیدن خبری نیست به وسط رودخانه برگشتن. من این پل را خیلی دوست دارم تنها چیز زیبای هست که توی میسرم به سمت دانشگاه وجود دارد همیشه صبحها تا کنار این پل پیاده میام و بعد بقیه راه را با اتوبوس میرم و بعضی وقتها هم تمام راه را مثل امروز پیاده بر می گردم. اردکها کم کم دور و دورتر شدند و تنها بهانه ماندم من هم از بین رفت. سرما کم کم داشت از لایه های کاپشنم به درون نفوذ می کرد. از جایم بلند شدم تا بروم اما کمی دورتر کنار یک درخت مردی توجه من را به خودش جلب کرد. یکی داشت روی بومی که جلویش بود منظره روبرو را که شامل پل و اردکها بود نقاشی می کرد کمی نزدیکتر رفتم تا بتوانم صورتش را ببینم. یک مرد حدود شصت سال و کمی تپل روی یک چهارپایه تاشوی کوچک نشسته بود. کمی چرخیدم تا مزاحم دیدش نشوم و بتوانم از پشت او به صفحه نقاشی نگاه کنم هرچند که می دانستم کار درستی نیست اما بی حوصلگی خانه رفتن و کنجکاوی بر ادب غلبه کرد. مرد که حالا حضور من را فهمیده بود کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و بدون اینکه برگردد کمی کمرش را صافتر کرد و به کارش ادامه داد. توی صفحه به وضوح می شد پل را مشاهده کرد و در گوشه آن یکی روی سنگ نشسته بود که البته تمام بدن او کاملا نقاشی نشده بود و دو تا اردک در مقابل او توی رودخانه . فهمیدم که حضور من در انجا بر روی سوژه نقاشی او تاثیر گذاشته. مرد که حالا با قسمتهای دیگر نقاشی ور می رفت بیشتر احساس عدم راحتی می کرد مدام این پا آنپا می نمود و من که دیدم بودن در آن وضعیت خوشایند نیست جلو رفتم و گفتم: این پل زیباترین منظره ای است که در این نزدیکیها وجود دارد من هر روز دو بار از روی آن عبور می کنم. او رو به من کرد و گفت: پس معلومه همین نزدیکها زندگی می کنی ولی من تا حالا ندیدمت. گفتم خیلی وقت نیست اینجا امدم و فقط ساعات مشخصی از روز از اینجا عبور می کنم. او جوابی نداد و به کارش ادامه داد و من جسارت بیشتری به خرج دادم و گفتم. اون ادمی که کنار رودخانه نشسته قرار من باشم. مرد پوزخند کوچکی زد و گفت قرار بود اما خوب من فکر می کرد که تو صبور تر این حرفها باشی و مدتی می نشینی ام نه تو صبور بودی نه آن دوتا اردک . گفتم اگر کمک می کند می توانم بروم چند دقیقه دیگر همان جا بنشینم. مرد دوباره پوزخندی زد و گفت: ممنون فکر کنم بد نباشد فقط چند دقیقه کافی است. حالا که می روی اگر ممکن است سعی کن بیشتر به آن طرف رودخانه نگاه کنی. منم که چیزی گفته بودم و حالا توی آن مانده بود با شانه های اویزان به سمت سنگ رفتم و خیره شدم به طرف دیگر رودخانه اما مدام توی ذهنم این بود که نقاشی چه چیزی از آب در می آید. چند دقیقه گذشت و سرما امانم را بریده بود فکر کردم به نظر کافی است. از جایم بلند شدم و به سمت درخت امدم اما این تنها چیزی بود که انتظارش را نداشتم. هیچ خبری از آن مرد نبود گویا او اصلا آنجا نبود است. کمی با خودم فکر کردم که ایا اصلا من او را واقعا دیده بودم یا این هم یکی از ان تخیلات ساده تنها بودن من است . دوست نداشتم در ذهنم بزرگش کنم آرام راهم را به سمت خانه کج کردم و به این فکر می کردم برای شام چه بکنم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-4027570326784000735?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/4027570326784000735/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=4027570326784000735' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/4027570326784000735'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/4027570326784000735'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/01/blog-post_22.html' title='پل بالای رودخانه'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-1006528222502648397</id><published>2009-01-20T07:41:00.003+09:00</published><updated>2009-01-20T08:04:55.283+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Short Stories (English)'/><title type='text'>Saturday Morning</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;When I waked up, she was already gone but I could feel her place still warm. I ran out to balcony probably that I could see her down stair before she get inside her car. I saw her in the street going to other side. I said loudly “can I see you later?” She looked back and smiled on me and shacked her head with No Sign. I told her: “wait a minute I’m coming down”. She sent a kiss and got in the car. I was running downstairs and as soon as I got in the street she was gone. I shacked hand for her to stay and directly I heard short klaxon from her car as goodbye.  I went back to apartment with naked foot in the strip-fabric-pajama and found myself behind the locked-door. I went back downstairs to knock the neighbor’s door for help. After few minutes an old man with unwashed face and graveling hair came behind the door and asked: “what do you want?” I told him: “I just moved in the building and left my key in the apartment and I need the phone to call key-rescue”. He said: “I don’t know you and it’s better that you never knock my door in Saturday morning ever again”. I went to the street to search for a public phone and few blocks further I found one and waited for a crossing by person to ask for a coin. One middle age lady –look like a person who never smiled in her life- was coming and when I asked for a coin. She said: “go get job lazy-ass, probably acting would be good for you! seems you are good at it”. I knew that it is always mistake to ask elder people for helping. I waited there until few school kids were coming to my direction and when I told them that I need a coin. They started questioning me and I ended up explaining that I don’t know why she left without saying anything and finally they gave me a coin. When I putted the coin inside the phone I realized that I don’t have the phone number of any close key-rescue, specially the one it opens in Saturday morning. I dialed the phone-information and a guy gave me few numbers. After that I told the phone guy: “I used my last coin, could you please connect me to one of those key-people.” He refused and hanged out on me. I was in the middle street with few numbers in my head that I was going to forget them anytime soon and there was nobody there as long as eye could see. Few minutes later a biking girl was coming through and I showed her with body-language that I need a coin for calling and she stopped and when she offered me a coin I told her if it possible to get two more because I forgot those numbers and I needed call back the phone information and then call one of those key-rescue. She frowned, look like a disappointment person who feels used by her trust. And she gave me only two coins and derived fast to the same direction. I called back and got the phone numbers again and before forgetting them I contacted one of those companies. A lady behind the phone told me that they were not coming that far and even they wanted to do there was nobody available in this early morning. I became so upset and I started screaming at her, she was already hanging out. I was in the same condition again, damn, without any coin and already forgot the rest of phone numbers. I sat next to phone box and putted my head between my legs to figure out where should I go and who is living close to my place that I know and I can walk there in the pajama with no shoes on. I was in myself that a girl asked me if she can used the phone. I moved my head and said: “go head”. After she finished her call, she told me: “thank you and who are you in this early morning, look like a person who escapes from prison”. I smiled and said: “sorry I’m living few blocks away and I got locked behind the door and just made my day”. Then we talked few minutes and she offered me some coins and a pensile. When she wanted to leave, I asked her: “didn’t you forget something?”. She said: “if you mean my shoes, I really need them”. I laughed and said: “No! Your phone number for sending the thank you sms”. She said: “Sorry! I don’t date the prisoners but you can call me if you need more coins in the future”.&lt;br /&gt;Written by Mohammad Hosseini&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-1006528222502648397?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/1006528222502648397/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=1006528222502648397' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/1006528222502648397'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/1006528222502648397'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/01/saturday-morning.html' title='Saturday Morning'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-1161718669876673047</id><published>2009-01-17T18:58:00.003+09:00</published><updated>2009-01-17T19:14:08.558+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-026</title><content type='html'>Most people stop growing up from one specific age and start living in the same age for rest of their life.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;معمولا آدمها توی یک مرحله از زندگیشان متوقف می شوند و بقیه عمر را بیشتر با حال و هوای آن دوره سپری می کنند&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-1161718669876673047?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/1161718669876673047/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=1161718669876673047' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/1161718669876673047'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/1161718669876673047'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/01/twod-025_17.html' title='TWOD-026'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-8315070525731058652</id><published>2009-01-17T18:54:00.001+09:00</published><updated>2009-01-17T18:58:04.255+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-025</title><content type='html'>The nature mostly acts as mirror in front of us and we see what ever we do.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;طبیعت درست مثل یک آینه در مقابل ما قرار دارد و هر چه در آن دیده می شود چیزی جز تصویری از عملکرد ما نیست&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-8315070525731058652?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/8315070525731058652/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=8315070525731058652' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/8315070525731058652'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/8315070525731058652'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/01/twod-025.html' title='TWOD-025'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-6493768256838010847</id><published>2009-01-16T07:40:00.001+09:00</published><updated>2009-01-16T07:41:39.750+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Friendly Chat (Persian)'/><title type='text'>زمزمه شبانه</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;زمان زود می گذرد و زوایای مختلف حقیقت یکی یکی خود را نشان می دهند بیاد بیاوریم دختری با کشمان گریان در کنج خلوت تنهای را و لمس کنیم آن ترس نگاهش را و آن لرزش دستانش را. ما کجا بودیم و به کجا خواهیم رفت شاید ما تنها اسیر خاطرات مادران هستیم و یا بنده گذشته خود اما چیزی که مسلم است انسان تنها دری بسوی توهم هست دری که از آن می توان تمام سیاهی ها را دید اما چه کسی هست که باورشان کند و بتواند در تماس با آنها التیام یادآوری کند.&lt;br /&gt; گاهی لمس کوچکی از یک اشتباه شبی را تا به صبح در گوش تو ناله می کند نمی دانی این چه کسی که در درون توست که فریاد می زند و نمی دانی او از آن درون چه می خواهد. تنها می دانی که بی تاب وقرار است دوست داری آرامش کنی و به او بگوی که تو در کنارش هستی و تمام زندگی در مقابل شماست و بودن چیزی نیست جز یک توهم در رویای کودک گریان در خواب.&lt;br /&gt;چقدر فاصله افتاده است بین آن چه هستیم و بودیم و می خواستند باشیم و در انتهای این راه بی سرانجام تنها ماییم افرادی غرق شده در زندگی و گرفتار در یک تفکر.  تفکری که بارها و بارها زخم خورده است و تنها از آن لاشه بی جانی مانده است که با تمام وجود می خواهد شادی را از درونش جریان پیدا کند و پایان یابد این شب ظلمت.&lt;br /&gt;همه مردم اطرافم را دوست دارم کارم را دوستانم را خانه ام را اتوبوس شهر با رنگهای سبز و زرد را دوست دارم آسمان را آب را خاطره را دیدن یک فیلم و گوش کردن به صدای پرندگان را دوست دارم دوست دارم با همگان به انتهای بودن بروم دوست دارم آنها را دعوت کنم به تمامی شیرینی ها شادی ها رنگها لبخندها. جای همه در پیش من خالیس چگونه می شود این همه زیبای را چشم بست و ذره سرد را در ذهن تجسم بخشید چگونه می شود دست گرم آن مرد رهگذر را نفشرد و به لبخند دختر این زمانه پاسخ نداد.&lt;br /&gt;روزی دو همفکر را دیدم که آغوششان را مجانی در سر چهار راهی شلوغ به هراج گذاشته بودند چه ایرادی دارد گاهی بدون قضاوت به دیگران نگاه کردن و بدون چشم داشت آنها را در وقت خود شریک نمودن . همه چیز خیلی سریع می گذرد و من اینجایم در کنار تمام آدمهای شهر آرام حرکت می کنم با نگاهم زیبای را دنبال می کنم و گاهی سردی را به قضاوت بلند پردازی وسیله قرار می دهم.&lt;br /&gt;اینجا روزهای تاریک است اما تاریکیش را دوست دارم اینجا خورشید از انتهای افق با کمترین زاویه ممکن بر من می تابد اما تابشش نوازشگر است . دوست دارم تمام ذهنم را برروی کاغذ بیاورم تا ببینم این تلاطم پیچ در پیچ چه سر چشمه ای دارد اما با هر جمله ای که می نویسم می فهمم گرهی که در ذهن جنجال آور است بر روی کاغذ تنها یک حقیقت ساده زود گذراست که هر روز از در خانه یک نفر عبور می کند و مردم با بی اعتنایی از کنار آن می گذرند نه به آن لبخندی می زنند و نه از آن می ترسند&lt;br /&gt;می گویند دقت بالا کمکرسان روزمرگی است می گویم قدت بالا تنها باعث می شود چالشهای بیشتری را ببینی و در چاله های بیشتری بیفتی می گویند دنیا ازان خردمندان است می گویم خردمندان تنها عنصری برای سوختن و روشنی بخشیدن به دیگران هستند می گویند آفرینش با خداوندگاری همراه است می گویم آفرینش چیزی جز این رنج بی انتها نیست. می گویند درد فراموش شدنی اشت می گویم در زاییده بشری تنها شکل عوض می کند اما همیشه در گوشه نشسته و منتظر فرصتی برای رخنمای است. می گویند چرا من می بینم و تو نمی بینی می گویم توی می خواهی ببینی و همان خواستن دیدن توست .&lt;br /&gt;مرا چیزی نوید می دهد یک صدا یک رمز نمی دانم باید به نوایش پاسخ دهم یا نه اما دوردستها مرا فرا می خواند اما من در انجا کسی را نمی شناسم تا به امیدش رهسپار شوم.&lt;br /&gt;بیایید بیرون بریزیم هر انچه سیاه است هر آنچه جبر است درها را بسوی روشنی و نور باز کنیم اختیار را در آغوش بگیریم و دل به هر تلخی نسپاریم زندگی گذری شیرین و بی انتهاست زندگی چیزی نیست جز اکنون که خود برای خویش رقم می زنی دستها را بالا بگیر و تمام فکر را به بیرون بریز به نور زیبا و کمرنگ شمع در کنج خلوت نگاه کن که چه صمیمانه تمام شب را با تو همراهی می کند و با تمام سوختنش حتی صدای کمی از او بر نمی خیزد به مهتاب بنگر که قرنها آرام در گوشه آسمان با یک تولد سی روزه هر شب را به روز می کند و آینه است تا خورشید را از یاد نبریم در شب تیره . به نسیم فکر کن که بوی فصلها را می اورد و لحظه به لحظه یاد اور حرکت است حرکتی که در آن تغییر و تحول جریان دارد و در انتها زمین را که سخت و محکم در زیر پای توی هرجا که رفته ای همراهیت کرده و از استحکام اوست که اکنون تما مردم شهر در خواب آرامند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-6493768256838010847?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/6493768256838010847/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=6493768256838010847' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/6493768256838010847'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/6493768256838010847'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='زمزمه شبانه'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-5929796352141758033</id><published>2009-01-12T05:41:00.001+09:00</published><updated>2009-01-12T05:43:04.752+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-024</title><content type='html'>Sometimes I'm thinking about the future so much and I loose the present moment completely.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;گاهی وقتها آنقدر به آینده فکر می کنم که هیچ اکنونی برایم باقی نمی ماند&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-5929796352141758033?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/5929796352141758033/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=5929796352141758033' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/5929796352141758033'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/5929796352141758033'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/01/twod-024.html' title='TWOD-024'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-1994583731551856891</id><published>2009-01-12T05:37:00.001+09:00</published><updated>2009-01-12T05:41:17.763+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-023</title><content type='html'>Being afraid of the getting sick is making me sick.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;ترس از بیمار شدن بیمارم کرده است&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-1994583731551856891?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/1994583731551856891/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=1994583731551856891' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/1994583731551856891'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/1994583731551856891'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/01/twod-023.html' title='TWOD-023'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-9108372232424126408</id><published>2009-01-12T01:48:00.003+09:00</published><updated>2009-01-12T02:00:15.632+09:00</updated><title type='text'>Istanbul</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SWollCJYXlI/AAAAAAAAAJU/Y224hYOVYQc/s1600-h/2.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer; width: 236px; height: 320px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SWollCJYXlI/AAAAAAAAAJU/Y224hYOVYQc/s320/2.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5290082030461673042" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;Istanbul is big city with many attractions and beautiful views. Shiny stores with a lot of handicrafts are first thing it comes to your eyes. One thing I never get to answer for it in the people’s real life was why they always are collecting the bunch of things in their houses that they never are going to actually use them and they don't have any benefit except for showing off. I can’t say that I’m not attractive to those beautiful decorations, but what is the point to make my apartment full with them and spend a lot of time to keep them clean weekly. Anyway, if you are really into the historical handicrafts and also eat base foods, Istanbul is good place to spend your money and even cheap enough to have nice vacation in the fancy hotel. If happen to go there don’t forget Buyudaka Island with many nice restaurants and perfect sea view of Marmara Denizi.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;One thing is impress me most was a lot of traditional teahouses with nice hookah and beautiful tulip-shaped tea glass. Those tea glasses reminded from old fashion life style that we could feel in the grandfather house including smooth smell of organic tea flavor and the acrid test of dark tea.&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SWolZMWAqiI/AAAAAAAAAJM/v-YP4DdrlHs/s1600-h/1.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer; width: 236px; height: 320px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SWolZMWAqiI/AAAAAAAAAJM/v-YP4DdrlHs/s320/1.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5290081827040569890" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;Now I find my answer that why people are collecting those things. I don’t know if you have same feel or not about seeing something and finding strong connection with it. When I was walking in Grand Bazar and watching those color full lamps and dishes. It was like that I’m walking through the memories from the far past. I could get in touch with every single form and color easily and I was enjoying whole combination between old Bazar structure and traditional handicraft everywhere. Hope I redo it again someday in the summer time to have better touch with the outside attraction as well specially those small islands (Kinaliada, Burgaz Adasi, etc).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-9108372232424126408?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/9108372232424126408/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=9108372232424126408' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/9108372232424126408'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/9108372232424126408'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2009/01/istanbul.html' title='Istanbul'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SWollCJYXlI/AAAAAAAAAJU/Y224hYOVYQc/s72-c/2.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-7427574840190851984</id><published>2008-12-30T06:04:00.003+09:00</published><updated>2008-12-30T06:08:19.468+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Friendly Chat (Persian)'/><title type='text'>A Short Moment</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مدام در سلسله بی پایان زندگی دور می زنم&lt;br /&gt;اندوه از گوشه تنهای بر دستان لرزان من خیره شده&lt;br /&gt;خرد سالهاست که تسلیم روزمرگیست و تغییر نطفه ای زاده نشدنی از آن&lt;br /&gt;همه چیز در حال کمرنگتر شدن است و می دانم که بی رنگی انتهای سردرگمیست&lt;br /&gt;اینجا منم مردی زندانی در باورهای جامعه ، که تنها رهاییش اشکهای آزردگی اند ، و شاه راه امیدش از گذرگاه مرگ می گذرد&lt;br /&gt;همه مردم زادگاهم در یک جریان پیوسته به یک سمت نامعلوم آشفته وار در حرکتند همچون غبار نمکی‌‌ سرگردان در شنهای داغ صحرا&lt;br /&gt;حدیث شدن افسانه لحظه به لحظه ای شده و تلاش تنها مجرای معاشش&lt;br /&gt;چون شمعی کوچک در میان ظلمات بی انتها ، دست در دست فنا به سمت نبودن رفتیم و عشق را سنگفرش جاده تنهای کردیم&lt;br /&gt;در آن همهمه بی کسی ، پیر شهر در بستر انتظار ، میان مردمی از جنس خواهش ، هویت را زمزمه می کرد&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-7427574840190851984?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/7427574840190851984/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=7427574840190851984' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/7427574840190851984'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/7427574840190851984'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/12/short-moment.html' title='A Short Moment'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-91812431770108274</id><published>2008-12-30T03:06:00.002+09:00</published><updated>2008-12-30T03:21:52.395+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-022</title><content type='html'>Normal people are confusingly copying the life from the society and the intelligent people are wisely searching truth in their privet&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;مردم عادی همیشه سرگردان در جمع به دنبال کپی کردن زندگیند و نخبگان همیشه آگاهانه در تنهایشان به دنبال  کشف حقیقتند&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-91812431770108274?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/91812431770108274/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=91812431770108274' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/91812431770108274'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/91812431770108274'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/12/twod-022.html' title='TWOD-022'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-7722504407079501361</id><published>2008-12-26T02:57:00.004+09:00</published><updated>2008-12-26T03:14:24.160+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Friendly Chat (Persian)'/><title type='text'>Robsah Heserpi</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;متن زیر می دانم زیبا و هنرمندانه نیست مثل بقیه متنهایم (چیزی که مسلم هست من هنرمند نیستم) اما زاده دقدقه روزمره من است امروز بعد از ظهر این شعر سهراب را زمزمه می کردم و بدون اینکه بخواهم شعر در ذهنم مدام شکل عوض می کرد گویا می خواست با عوض کردن خودش چیزی به من بگوید سعی کردم آن عوض شدن را بنویسم که به شکل زیر در آمد و بد دیدم شعر دقیقا با دقدقه فکر من چطور تغییر شکل داده. اما من هنوز شعر اصلی را به اندازه روز اول که شنیدم دوست دارم. و این تنها یک شکایت روزمره است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قایقی ساختم انداختم به آب تا دور شوم از این خاک غریب و بیابم کسی را که در بیشه عشق بتواند قهرمانان را بیدار کند&lt;br /&gt;قایقم تور نداشت و دلم مملو بود از آرزوی مروارید. شهر را یافتم اما نه بیشه عشقی بود و نه قهرمانی در آن&lt;br /&gt;با خودم گفتم همچنان خواهم راند نه به آبی ها دل خواهم بست نه به دریا تا شاید بیابم حقیقت گمشده بودن را&lt;br /&gt;در میانه راه پریان سر از آب بیرون می کردند و می فریبیدند تنها ماندگار سنتی باور هایمان را و در آن تابش تنهای ماهی گیران دل فروختیم به فسون گیسوهاشان&lt;br /&gt;اما همچنان خواهم راند همچنان خواهم خواند دورتر باید رفت دورتر باید رفت&lt;br /&gt;مردان تمام شهر ها در حسرت اساطیر بودند و زنان سرشار تر از خوشه انگور و هیچ سر خوشی برای تکرار نبود&lt;br /&gt;نمی دانستم آیا دورتر باید شد زیرا شب وسعتی به اندازه بالهای حقیقت داشت و گاهی حقیقتش غمگین و تاریکیش هولناک بود&lt;br /&gt;نوبت پنجره ها که رسید پشتش سرمای زمستان بود که زوزه سر می داد&lt;br /&gt;همچنان خواهم راند همچنان خواهم خواند زیرا این تنها چیزی است که برایم باقی مانده&lt;br /&gt;شهر ها را گشتم یکی بعد از دگری و ندیدم که در آنها پنجره ها رو به تجلی باز شوند&lt;br /&gt;بامها اینجا پر از کبوترانی است که به انزوای کوچک هویت بشری می نگرند و دست هر کودک ده ساله انبوهی از روزمرگیست&lt;br /&gt;مردان این شهر به یک چینه چنان می نگرند که به یک میز کار به یک خلوت تنهای در گوشه کافی شاپ&lt;br /&gt;خاک موسیقی کلاسیک دارد و آواز مرغان اساطیر از پشت بلندگوها چه بیمارگونه است&lt;br /&gt;گمان می کنم که پشت دریاها دگر شهری نیست که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحر خیزان باشد&lt;br /&gt;محققان اینجا وارث هویت شکسته میهنشان هستند و برده دانششان&lt;br /&gt;پشت دریا ها هیچ چیزی نیست و قایقم در راه ترک خورده است&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-7722504407079501361?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/7722504407079501361/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=7722504407079501361' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/7722504407079501361'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/7722504407079501361'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/12/robsah-heserpi.html' title='Robsah Heserpi'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-974240969963024473</id><published>2008-12-23T04:08:00.003+09:00</published><updated>2008-12-30T02:58:26.153+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-021</title><content type='html'>Time flies fast and puts us front of our certain wishes, and we are wondering that what we should ask for next to not repeat same mistakes&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;زمان زود می گذرد و ما را در مقابل آرزوهای به وقوع پیوسته قرار می دهد و ما سرگردان از اینکه نمی دانیم دوباره چه بخواهیم که اشتباه نکرده باشیم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-974240969963024473?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/974240969963024473/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=974240969963024473' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/974240969963024473'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/974240969963024473'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/12/twod-021.html' title='TWOD-021'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-1966034180747465514</id><published>2008-12-22T21:31:00.004+09:00</published><updated>2008-12-22T21:43:36.992+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Friendly Chat (English)'/><title type='text'>near Christmas drunken attitudes are pick up lines</title><content type='html'>&lt;meta equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"&gt;&lt;meta name="ProgId" content="Word.Document"&gt;&lt;meta name="Generator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;meta name="Originator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;    &lt;w:usefelayout/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:browserlevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;  &lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" latentstylecount="156"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Font Definitions */  @font-face 	{font-family:"MS Mincho"; 	panose-1:2 2 6 9 4 2 5 8 3 4; 	mso-font-alt:"ＭＳ 明朝"; 	mso-font-charset:128; 	mso-generic-font-family:roman; 	mso-font-format:other; 	mso-font-pitch:fixed; 	mso-font-signature:1 134676480 16 0 131072 0;} @font-face 	{font-family:"\@MS Mincho"; 	panose-1:2 2 6 9 4 2 5 8 3 4; 	mso-font-charset:128; 	mso-generic-font-family:modern; 	mso-font-pitch:fixed; 	mso-font-signature:-1610612033 1757936891 16 0 131231 0;}  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0in; 	margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"MS Mincho";} @page Section1 	{size:8.5in 11.0in; 	margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in; 	mso-header-margin:.5in; 	mso-footer-margin:.5in; 	mso-paper-source:0;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:"Table Normal"; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-parent:""; 	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; 	mso-para-margin:0in; 	mso-para-margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:10.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; 	mso-ansi-language:#0400; 	mso-fareast-language:#0400; 	mso-bidi-language:#0400;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;We are near Christmas and every bar in the town is full of desperate people who are searching for a partner. They are drunk and they will come with you as soon as they find you are accepting them. These days society puts a lot of pressure on young people and most of them are lost in those unwritten rules. As far as I know, people became more and more be careful about their privet life and they don’t want to get hurt so that makes them like the persons who don’t like to do any risk for their future. But how can we live if there is no risk in the life and how boring the life will get in those strict rules. In the normal night time when people go to bar they try to find their ideal person. &lt;/span&gt;&lt;a style="font-family: times new roman;" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SU-JcO-Tv1I/AAAAAAAAAI0/mZWWI1qfHpE/s1600-h/large_adega.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 208px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SU-JcO-Tv1I/AAAAAAAAAI0/mZWWI1qfHpE/s320/large_adega.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5282592006077661010" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;For the girls there always is a guy who is coming on white horse and everybody love him but he will be her hero for rest of his life with strong love and unbroken engagement. And for boy, there is a princess with all beauty and money that who falls in the unquestionable love with him and doesn’t matter what he dose she accepts him as the way he is. But real life is not like that and I don’t know why most people don’t want to accept it. Usually when there is no pressure on people, they are searching their dream and end of year when the time comes and nobody is there for them. They try hard to change their policy and at least have someone in their life even for short time. So then they get drunk and go to bar for searching love without judgment. I think either way is funny and unreliable. People should be more realistic and don’t look for good relation in their surrounded people’s dream. First they should know what they want from their life, search for it and then go for it when they find it. Definitely there will be mistake and disappointment but all of them are part of our experience and makes us stronger and wiser. &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;We shouldn’t look at that what our immature friends are telling us or our parent decided. These our life with our need inside it and nobody knows it better than we do, so do what ever feel is good and don’t ask for help from people with judgmental eyes. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-1966034180747465514?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/1966034180747465514/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=1966034180747465514' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/1966034180747465514'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/1966034180747465514'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/12/christmas-with-on-need-of-pick-up-lines.html' title='near Christmas drunken attitudes are pick up lines'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SU-JcO-Tv1I/AAAAAAAAAI0/mZWWI1qfHpE/s72-c/large_adega.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-3918596769104336936</id><published>2008-12-18T19:26:00.003+09:00</published><updated>2008-12-18T19:32:59.661+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-020</title><content type='html'>our friends have few categories such as those friendships that started in big community, or started in small community, or just established based on only existent people.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;دوستان اطراف ما چند دسته اند دوستانی که از میان یک جامعه بزرگ انتخاب شده اند دوستانی که از میان یک جامعه کوچک انتخاب شده اند و دوستانی که از میان تنها افراد موجود انتخاب شده اند&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-3918596769104336936?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/3918596769104336936/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=3918596769104336936' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/3918596769104336936'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/3918596769104336936'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/12/twod-020.html' title='TWOD-020'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-8916449677437071493</id><published>2008-12-18T05:15:00.000+09:00</published><updated>2008-12-18T05:16:24.310+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Friendly Chat (Persian)'/><title type='text'>New Born of God</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;همیشه فکر می کردم آدم با بزرگتر شدن مسایل اطراف را بهتر درک می کند و قدرت کنترل بیشتری به محیط اطراف دارد و همیشه فکر می کردم سردرگمی فقط مخصوص دوران نوجوانی است و نیازمند بودن جزو لاینفک کودک بودن است اما حالا که کم کم پا به عرصه میانسالی می گذارم می بینم که چقدر انسانها در مقابل مشکلات شکننده تر می شوند و چقدر حساسیتها بالا می رود و انسان بااینکه تجربه بیشتری که پیدا کرده اند اما مدام در حال کلنجار رفتن با زیر و بم لحظه های زندگی هستند اصلا فکر نمی کردم انسانی که تمام تلاش خودش را برای رسیدن به آرامش می کند نا آرامتر می شود اصلا باور نداشتم که زندگی می تواند ابعاد بسیار مرموز و پیچیده ای داشته باشد که گاهی ما را در تنهای خود به زانو در آورد چقدر سخت است دیدن این حقیقت که ما تنها عضو کوچکی از این دنیای بیکران هستیم و دنیا در مرکزیت ما قرار ندارد چه کسی فکر می کرد روزی تحمل درد کوچکی را هم نداشته باشیم چه کسی فکر می کرد آدمها در بزرگسالی می توانند از یک نوزاد هم نیازمندتر باشند. انسان تنها زمانی می تواند سربلند با سینه ای جلو به سمت بی نهایت حرکت کند که هنوز جلوه های متفاوت بودن را لمس نکرده باشد اصلا نمی خواستم قبول کنم که روزی من هم مانند آن مرد رهگذر در خیابان بی تفاوت به محیط اطراف قدم در ذهن خودم بر می دارم و به غیرواقعی بودن زندگی به اخم می نگرم . نمی دانم چه وقت و چگونه از دست رفت نمی دانم با چه چیز آمیخته بود نمی دانم از چه فرار می کردم که اکنون اینقدر گرفتار شده ام اما چیزی که تمام ذهن من را امروز به خود اختصاص داده تنها لبخندی آرام با رضایت کامل در گوشه تنهای خودم هست بدور از تمامی ترسها و نگرانی ها که حتی با سالها تفکر در مورد آنها حتی یکم هم به مرکز ترشح ان نزدیک نشده ایم. گاهی گمان می کنم که تمام افکار زاییده بشری برای دلیلی بوده است هر انچه که ما منبع قدرت می شناسیم برای این است که به بودن ما هویت بدهد گاهی گمان می کنم که فلسفه خلق شدن ما بسیار مهتر از ماست و تنها یک جنجال بی نتیجه با دوستان در گوشه کافه نیست حالا کم کم به اطمینان یقین می آورم که خلقتی در درون تمام انسانهاست که همه از روبرو شدن با آن گریزان هستند همه به دنبال یک سرگرمی یک مشغول کننده ذهن می گردند تا سرپوشی بر حضور آن بگذارند حالا می توانم کار شبانه روز یک اندیشمند را بهتر بفهمم که نه برای آشنا شدن با دنیای جدید است بلکه برای فرار از دنیای که می دانسته است. شاید برای من هم راهی به سمت سکوت یک سکون جاودان یک مرز از آزادی باشد اما گویا این چند صباح آخری که از من باقی مانده منظورم همین نیمه دوم عمر در پیش مانده است بتوانم حربه ای مانند تمام انسانهای معمولی بیابم تا یاد اور آینده باشد نه لحظه لحظه بی سرانجام . نمی دانم چگونه می شود دوباره دستها را به سمت خدای فراموش شده دراز کرد چطور می شود باور مرده حقیقت را دوباره جان بخشید و چطور می توان با تمام وجود داد زد که آیا تو در آن بالا حضور داری آیا فریاد رساننده ای هست کسی صدا ما را می شنود یا این هم یک دروغ بزرگتر است برای اینکه مشکل را دور بزنیم کاش اعتماد دوباره در من زنده می شد کاش می توانستم باور کنم او هست کاش می توانستم به خود بقولانم که با حضورش آرام خواهم شد اما چگونه گم گشده پیدا خواهد شد چگونه باور کنیم که تمام آن قدرتی را که نمایانگر خود می دانستیم دروغی بیش نیست چگونه بگوییم کدام اشتباه بود و کدام درست .حالا که دقت می کنم گریه های هر شب آن مرد در خانه خلوت همسایه برایم مفهوم پیدا می کند حالا می فهمم که برای گریه کردن تنها لازم نیست که درد جسمی داشته باشی که چه بسا گریه در کودکان است و منشا آن در بزرگان تنها روح آسیب دیده است حالا می توانم بدانم که گاهی زخم جسمی حتی می تواند التیام بخش نادرست روحی باشد نه اینکه آرامش کند بلکه مانعی برای پدیدار نشدنش باشد . نمی دانم چرا ذهنم یک لحظه آرامم نمی گذاردم مدام به دنبال حلاجی کردن نادرستها و بد جلو ه دادن زیبای هاست. از کجا ما به ارث بردیم این درد بی پایان را و به کجا خواهیم برد این رنج نا سرانجام را . کاش می شد رهرو آزاده بود نه اینکه در خیال یک راهبر تنها. نمی دانم کجای کار اشتباه بود و مسیر کی عوض شد و چرا اینقدر ما دور افتادیم اما می دانم که می توانست جور دیگری باشد هرچند که شاید بزرش را مدتها قبل ریخته بودند اما باید قبول کرد که برای هر جنبنده ای شرایط زندگیی هم فراهم شده وگرنه در یک حلقه گمشده برای همیشه دور خواهیم زد . خدایا تولد دوباره ات را تبریک می گویم .....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-8916449677437071493?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/8916449677437071493/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=8916449677437071493' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/8916449677437071493'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/8916449677437071493'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/12/new-born-of-god.html' title='New Born of God'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-7171573703258554551</id><published>2008-12-15T22:16:00.013+09:00</published><updated>2008-12-17T03:37:00.135+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-019</title><content type='html'>Human are always challenging their potentials to find out that how far they can go for being good or bad, winner or looser, social or secluded, useful or harmful&lt;br /&gt;انسانها ناخوداگاه بار ها خودشان را در معرض آزمایش قرار می دهند تا به مرزهای زندگی خودشان شکل بدهند اینکه تا چه حد می توانند بد باشند یا خوب و یا اینکه موفق یا بازنده , اجتماعی یا منزوی , مفید یا مضر&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-7171573703258554551?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/7171573703258554551/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=7171573703258554551' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/7171573703258554551'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/7171573703258554551'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/12/twod-019.html' title='TWOD-019'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-1567900409777695085</id><published>2008-12-15T22:16:00.011+09:00</published><updated>2008-12-15T22:43:10.819+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Friendly Chat (English)'/><title type='text'>Technological Art</title><content type='html'>&lt;meta equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"&gt;&lt;meta name="ProgId" content="Word.Document"&gt;&lt;meta name="Generator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;meta name="Originator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;link style="font-family: lucida grande;" rel="File-List" href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5CMohammad%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtml1%5C01%5Cclip_filelist.xml"&gt;&lt;span style=";font-family:lucida grande;font-size:100%;"  &gt;&lt;o:smarttagtype namespaceuri="urn:schemas-microsoft-com:office:smarttags" name="country-region"&gt;&lt;/o:smarttagtype&gt;&lt;o:smarttagtype namespaceuri="urn:schemas-microsoft-com:office:smarttags" name="City"&gt;&lt;/o:smarttagtype&gt;&lt;o:smarttagtype namespaceuri="urn:schemas-microsoft-com:office:smarttags" name="place"&gt;&lt;/o:smarttagtype&gt;&lt;/span&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;    &lt;w:usefelayout/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:browserlevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;  &lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" latentstylecount="156"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if !mso]&gt;&lt;object classid="clsid:38481807-CA0E-42D2-BF39-B33AF135CC4D" id="ieooui"&gt;&lt;/object&gt; &lt;style&gt; st1\:*{behavior:url(#ieooui) } &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Font Definitions */  @font-face 	{font-family:"MS Mincho"; 	panose-1:2 2 6 9 4 2 5 8 3 4; 	mso-font-alt:"ＭＳ 明朝"; 	mso-font-charset:128; 	mso-generic-font-family:modern; 	mso-font-pitch:fixed; 	mso-font-signature:-1610612033 1757936891 16 0 131231 0;} @font-face 	{font-family:"\@MS Mincho"; 	panose-1:2 2 6 9 4 2 5 8 3 4; 	mso-font-charset:128; 	mso-generic-font-family:modern; 	mso-font-pitch:fixed; 	mso-font-signature:-1610612033 1757936891 16 0 131231 0;}  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0in; 	margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"MS Mincho";} a:link, span.MsoHyperlink 	{color:blue; 	text-decoration:underline; 	text-underline:single;} a:visited, span.MsoHyperlinkFollowed 	{color:purple; 	text-decoration:underline; 	text-underline:single;} span.rubrik 	{mso-style-name:rubrik;} @page Section1 	{size:8.5in 11.0in; 	margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in; 	mso-header-margin:.5in; 	mso-footer-margin:.5in; 	mso-paper-source:0;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:"Table Normal"; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-parent:""; 	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; 	mso-para-margin:0in; 	mso-para-margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:10.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; 	mso-ansi-language:#0400; 	mso-fareast-language:#0400; 	mso-bidi-language:#0400;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: justify;font-family:lucida grande;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;These days winter is showing its real face and cold wind gets through to all my jacket layers and touches the skin smoothly. Actually these days are mostly around zero degree but I was expected much colder before coming in &lt;st1:country-region st="on"&gt;&lt;st1:place st="on"&gt;Sweden&lt;/st1:place&gt;&lt;/st1:country-region&gt;. After all I feel this is not bad winter some how winter should be like this. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: justify; text-indent: 0.5in;font-family:lucida grande;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;I was walking in the street last weekend and looking at shiny Christmas signs hanging in every corners of city. Most restaurant are crowded by people who came to celebrate early Christmas and eat Special Swedish Christmas Dish and preparing for incoming holiday. I like walking in the street at night under a lot of light and soft snow. It feels more Christmassy when you have actual snow and Christmas tree in town.&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SUZaoSg-yKI/AAAAAAAAAIs/FcfQzajsXc4/s1600-h/elec3.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SUZaoSg-yKI/AAAAAAAAAIs/FcfQzajsXc4/s320/elec3.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5280007261349922978" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: justify; text-indent: 0.5in;font-family:lucida grande;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;After an hour walking and enjoying weather, I went to my usual coffeehouse to finish my present book (The Lost Weekend). I mentioned this book previously, it old novel that was popular in 40’s and became famous movie with same name at 1945. I like whole story but everything goes so slowly and there are many unnecessary descriptions for everything. For example in first chapter when main character seat on his chair and thinking about his brother the writer start describing a lot of details about house and everything inside it for in few pages and I couldn’t use those descriptions to find relation to the main body of story or main characters personality. It was possible to get readers same image of descriptions by few sentences such as The Invention of &lt;em&gt;&lt;span style="font-style: normal;"&gt;Solitude by&lt;/span&gt;&lt;/em&gt; Paul Auster. Even I didn’t like Auster’s story because of black drama but the writing skills was strong and you could have really good imagination about the father’s house in few sentences not some pages. Anyway, even the story and whey of telling it has old structure but subject is still interesting for me to follow. After two hours readying I finished chapter two even I don’t want to stop but it’s time to go home and wake early morning for work. &lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SUZZI8JyUFI/AAAAAAAAAIc/bHMGM0UCEWk/s1600-h/elec1.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 212px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SUZZI8JyUFI/AAAAAAAAAIc/bHMGM0UCEWk/s320/elec1.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5280005623259484242" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: justify;font-family:lucida grande;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: justify; text-indent: 0.5in;font-family:lucida grande;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;Today after work, I was arranging some photos that I got &lt;/span&gt;&lt;meta equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"&gt;&lt;meta name="ProgId" content="Word.Document"&gt;&lt;meta name="Generator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;meta name="Originator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;link rel="File-List" href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5CMohammad%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtml1%5C01%5Cclip_filelist.xml"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;    &lt;w:usefelayout/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:browserlevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;  &lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" latentstylecount="156"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Font Definitions */  @font-face 	{font-family:"MS Mincho"; 	panose-1:2 2 6 9 4 2 5 8 3 4; 	mso-font-alt:"ＭＳ 明朝"; 	mso-font-charset:128; 	mso-generic-font-family:modern; 	mso-font-pitch:fixed; 	mso-font-signature:-1610612033 1757936891 16 0 131231 0;} @font-face 	{font-family:"\@MS Mincho"; 	panose-1:2 2 6 9 4 2 5 8 3 4; 	mso-font-charset:128; 	mso-generic-font-family:modern; 	mso-font-pitch:fixed; 	mso-font-signature:-1610612033 1757936891 16 0 131231 0;}  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0in; 	margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"MS Mincho";} @page Section1 	{size:8.5in 11.0in; 	margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in; 	mso-header-margin:.5in; 	mso-footer-margin:.5in; 	mso-paper-source:0;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:"Table Normal"; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-parent:""; 	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; 	mso-para-margin:0in; 	mso-para-margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:10.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; 	mso-ansi-language:#0400; 	mso-fareast-language:#0400; 	mso-bidi-language:#0400;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;font-size:12;"  &gt;in &lt;a href="http://www.electrohype.org/sve.html"&gt;Electrohype Exhibition&lt;/a&gt; in &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span class="rubrik"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="rubrik"  style="font-size:100%;"&gt; &lt;st1:place st="on"&gt;&lt;st1:city st="on"&gt;Malmo&lt;/st1:city&gt;&lt;/st1:place&gt;. This Exhibition &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;was the biennial for computer based and technological art. The exhibition give an updated picture of the scene for newly created electronic art by presenting 14th works by some international artists. The biennial holds a common theme about time and ongoing processes. In the exhibition the viewer invites to experience works that are independent machines slowly working in a methodical way, alongside with objects that are animated with, for example, motors and lights and yet others controlled via mathematical rules. Other works show on a change in our perception of time or of our physical existence. Most interesting peace I saw that was Live2 by Bill Vorn from &lt;st1:country-region st="on"&gt;&lt;st1:place st="on"&gt;Canada&lt;/st1:place&gt;&lt;/st1:country-region&gt;. Live2 was a light installation based on the classic algorithm Game of Life. Each light represents an individual in an extremely simplified model of how life can be self-organizing. The individuals are born, live or die according to simple rules governed the surrounding neighborhood. I’m sure you can find more details in internet but when as a visitor I was front of the light board I could totally feel the flow of life in simple lamp network. &lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SUZZc2_rL1I/AAAAAAAAAIk/U8UWJSSP7Uo/s1600-h/elec2.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 206px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SUZZc2_rL1I/AAAAAAAAAIk/U8UWJSSP7Uo/s320/elec2.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5280005965472280402" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;Second interesting peaces was two robots that one of them could sense the motion and other could sense the distance and they had interesting conversation based on their observation from surrounded area. You could see this conversation on the big board behind them. I think sometime is really good to simplify the nature to understand its mechanism more clear and I should say it is really enjoyable as well. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-1567900409777695085?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/1567900409777695085/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=1567900409777695085' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/1567900409777695085'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/1567900409777695085'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/12/technological-art.html' title='Technological Art'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SUZaoSg-yKI/AAAAAAAAAIs/FcfQzajsXc4/s72-c/elec3.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-2134945108792081804</id><published>2008-12-11T05:13:00.001+09:00</published><updated>2008-12-11T05:24:46.781+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Short Stories (Persian)'/><title type='text'>The Light of Dream</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;حسابي کتک خورده بودم به زور روسري را روي سرم نگاه داشته بودم اما چيزي که بيشتر ناراحتم مي کرد کتکهاي بود که مادرم خورده بود او تمام تنش مي لرزيد و تنها باعث آن من بودم نبايد طوري داد مي کشيدم که او مجبور شود دخالت کند تمام بدنم درد مي کرد بزور دستم را تکان دادم مي ترسيدم آسيب جدي ديده باشد اما خوش بختانه چيزي نشده بودم خودم را کمي جمع و جور کردم سرم کمي گيج مي رفت انگار از سنگ ساخته شده بودم که زير اين ضربات سنگين باز دوباره از جايم بلند مي شدم به طرف مادر رفتم دستم را روي صورتش کشيدم اصلا دوست نداشتم او را آنطور ببينم مدام گريه مي کرد و زير لب چيزي زمزمه مي کرد سرم روي سينه اش گرفتم بدون صدا کردن شروع به اشک ريختن نمودم بايد تمرين مي کردم بايد ياد مي گرفتم که ديگر با صداي بلند گريه نکنم بايد ياد مي گرفتم همه چيز را بپذيرم ....&lt;br /&gt;کنار اتاق نشسته بودم و کتاب آدمها و موشها در دستم بود تا به حال چند بار آن را خوانده بود و شخصيتهاي داستان را کاملا مي شناختم گوئي با آنها مدتهاست که زندگي کرده ام تنها کتابي داستاني بود که داشتم و تنها سرگرمي روزهاي بلند تابستان برادرم آنطرف اتاق خوابيده بود و مادرم هم توي حياط طبقه پائين لباس مي شست چشمهايم روي کتاب سنگيني مي کرد خواب آرامي در چشمهايم جريان داشت اما ترس از برادرم مانع از خوابيدنم مي شد او عقيده داشت دختر نبايد جلو برادر بزرگش دراز بکشد اصلا حوصله دردسر نداشتم ضمن اينکه بيرون رفتن از اتاق هم برايم ممنوع شده بود تمام روز را در گوشه اتاق يا در آشپزخانه گذرانده بودم مدام با خودم فکرهاي جور به جور مي کردم............ سنگيني خواب توي چشمهايم کم کم بيشتر اذيتم مي کرد مدام خودم را کنترل مي کردم براي اينکه خواب به من غلبه نکند وارد آشپزخانه شدم وقتي از کنار برادرم عبور مي کردم چادرم را محکم دور خودم پيچيدم تا مبادا قسمتي از پايم را ببيند دفعه قبل بخاطر اين موضوع حسابي کتک خورده بودم آرام آبي به صورتم زدم و برگشتم.  گوشه اتاق چادرم را دورم پيچيدم و به ديوار تکيه دادم اما خواب دست از سرم بر نمي داشت توي ذهنم صحنه هاي کتاب را تعقيب مي کردم که چطور يکي از شخصيتها عاشق موش بود و به خاطر علاقه اي که به آنها داشت آنها را آنقدر در دست فشار مي داد که مي مردند و به آن زن و ......&lt;br /&gt;درد زيادي در گوشه بدنم احساس کردم با سرعت بيدار شدم آره من خوابم برده بود و برادرم را با چشماني خون آلود بالاي سرم ايستاده بود همچون خرگوشي که به دام گرگي افتاده ترسيده بودم تند تند شروع به التماس کردن کردم..... برادر ببخش حواسم نبود خوابم برد نمي خواستم جلو تو پاهايم را دراز کنم بخدا تکرار نمي کنم بخدا..... که برادرم با لگد به جانم افتاد تمام تنم از ترس مي لرزيد بياد دفعه قبل افتادم که زاري من باعث شده بودم مادرم دخالت کند و او هم بيشتر از من آسيب ببيند با تمام تلاش جلو گريه ام را گرفتم ديگر نمي خواستم التماسش کنم آرام سرم را در ميان دستهايم گرفتم و هيچ چيزي نگفتم هيچ چيز و او همچنان به لگد زدن و توهين کردن ادامه داد با گوشه پا محکم به سرم زد طاقتم سر آمده بود اشکهايم جاري شد  ولي باز سعي کردم چيزي نگويم اشک در چشمانم جريان داشت ضربه محکم ديگري و ضربه هاي بعدي گناه من چه بود که تنها يک اتاق داشتيم گناه من چه بود که خوابم برده بود گناه من چه بود که پسر همسايه براي گرفتن کبوترش به بالاي پشت بام آمده بود و من را موقع ظرف شستن در حياط خانه ديده بود گناه من چه بود که دختر بودم گناه من چه بود......... کم کم حس من از ضربه ها تنها تکانهاي بود که در اثر آنها مي خوردم گويا درد را احساس نمي کردم حالا مي توانستم بخوابم شايد براي هميشه ضربه ها دردي نداشتند چه جالب.....&lt;br /&gt;چشمانم باز شد با سرعت خواستم از جايم بلند شوم که احساس کردم نمي توانم بيرون به نظرم تاريک مي آمد دستهايم را آرام تکان دادم دست کسي را در کنارم احساس کردم دست مادرم بود تا دستم به او خورد گويا که خواب بود بيدار شد به آرامي گفت بيدار شدي خدا را شکر بيدار شدي بيدار شدي و بعد بلند پرستار را صدا زد...&lt;br /&gt;صبح آن روز زودتر از مادرم از خواب بيدار شدم او تمام شب را از من مواظب مي کرد هنور توي تخت بيمارستان بودم سرم را با يک گيره محکم به تخت ثابت کرده بودند که بعدا فهميدم تمام ناحيه سرم بخاطر ضربه آسيب جدي ديده و يکي از گوش هايم و قسمتي از سرم شکسته و نبايد به هيچ وجه سرم را تکان دهم خانم پرستار مي گفت خيلي بايد خدا را شکر کنم که ضربه مغزي نشده ام و خون وارد جمجمه ام نشده و مدام مي پرسيد چطوري از بالاي پشت بام افتاده اي که اينطوري تمام بدنت زخمي شده گويا آنها گفته بودند من از بالاي پشت بام افتاده ام از مادرم پرسيدم چرا چرا او گفت او برادر توست چکار مي توانستم بکنم راست مي گفت چکاري مي توانستیم بکنيم چه کاري ...&lt;br /&gt;مدتي گذشت ايام بيمارستان زمان خوبي بود تا با خانم پرستار دوست شوم و وقتي علاقه من را به کتاب خواندن ديد هر روز برايم کتابي مي آورد و من گوئي در بهشت زندگي مي کردم کتابها را با ولع تمام مي خواندم شخصيتها را دوست داشتم حالا چقدر انسان جديد ديگر را مي شناختم ...&lt;br /&gt;دکتر من را مرخص کرد با اصراري که خانم پرستار داشت نتوانستم کتابهايش را قبول کنم مي دانستم که اگر برادرم بفهمد حسابي درگير مي شويم ...به خانه رسيديم آرام از پله ها بالا مي رفتم اصلا تعادل نداشتم دکتر گفته بود تا مدتها به خاطر ضربه شديدي که خورده ام سر گيجه و عدم تعادل دارم مخصوصا که اصلا نبايد از پله بالا روم يا لبه تراس بايستم به کمک مادرم بلاخره بالا آمديم برادرم توي اتاق بود تا ما را ديد گفت اين از اولش هم چيزيش نبود خودش را به مريضي زده بود بلاخره مهموني تمام شد آره.... بر نمي گشتين ديگه ............دکتر درست مي گفت بخاطر راه رفتن سرگيجه زيادي داشتم به زحمت به کمک مادر کنار ديوار نشستم من و مادر هر دو مي دانستيم تا او هست من حق دراز کشيدن ندارم مادر اطرافم چند بالش گذاشت و من تنها از گوشه اتاق مي توانستم به اندازه يک وجب از پنجره را ببينم و آسمان آبي را که گاه گاهي ابري از آن عبور مي کرد ....&lt;br /&gt;دو هفته اي گذشته بود اما حال من بهتر نمي شد روز به روز بدتر هم مي شد اصلا نمي توانستم ديگر به تنهائي بايستم مدام حالت تهوع داشتم غذا نمي توانستم بخورم حسابي لاغر و خسته بودم شبها تمام شب سردرد داشتم و کابوس مي ديدم مدام مي ديدم با سرعت به دواري برخورد مي کنم يا با ماشين تصادف کرده ام به طوري که بي غذائي و بي خوابي جزئي از من شد تنها سر گرمي من نقاشي کشيدن و نوشتن مطلب بر روي کاغذ باطله هاي بود که مادرم برايم مي آورد و همه آنها را هم قبل از رسيدن برادرم به مادر مي دادم که بيرون بريزد اما کم کم بينائيم شروع به ضعيف شدن کرد  کلمه هاي که مي نوشتم را به زحمت مي ديدم و هر روز جنگي در خانه بود مادرم مدام مي خواست دکتري براي من بياورد و يا بيمارستان برويم  و برادرم نمي گذاشت او مي گفت پاي هيچ مردي به خانه ما باز نمي شود خودش به زودي خوب مي شود چيزي نشده است همش دارد عدا در مي آورد  همش نمايش است ........اما بينائي من به سرعت تحليل رفت  ...&lt;br /&gt;حالا تنها لخوشي من شده بود شنيدن صداي مادرم و براي اينکه حوصله ام سر نرود برايم لالائيهاي بچگي را زمزمه مي کرد دگر به کلي توان ديدن را از دست داده بودم ولي انگار مي توانستم ببينم مي دانستم که در گوشه اي که نشسته ام الان ابري از جلو پنجره در حال عبور است و هوا آفتابي است و گاهي براي اينکه مطمئن شوم از مادرم مي پرسيدم او هم مکثي مي کرد و بعد تائيد مي کرد و گاهي ابرها را براي من مي شمرد صداي مادرم را دوست داشتم و وقتي او ساکت بود دچار ترس مي شدم و گريه مي کردم و او تند مي آمد و من را در آغوش مي گرفت و لا لائيش را برايم زمزمه مي کرد ... مدام مي گفتم مادر قول بده که ترکم نکني اينجا همه اش تاريک است من مي ترسم&lt;br /&gt;يک روز از خواب بيدار شدم اما خانه خودمان نبوديم بوي بيمارستان بود گويا حالم روز قبل بدتر شده بود و من را به بيمارستان آورده بودند صداي دکتر را مي شنيدم که مدام داد مي زد که چرا زودتر بيمار را نياورده ايد دگر صداي نيامد گويا خوابم برده بود ....&lt;br /&gt;صداي لالائي مادر بود دستم را به اطراف تکان دادم دستم را گرفت و بعد چيزي در دستم قرار داد گفت .......بيا تمام نقاشي ها و نوشته هايت را برايت نگه داشته ام مي دانم دوستشان داري دستم را به سمتي که صدا مي آمد بردم صورت مادر را لمس کردم اشک ها را روي گونه هايش لمس کردم و دوباره خوابم برد شخصيتهاي داستانهاي که خوانده بودم مدام دورروبرم بودند و با آنها هميشه از جائي به جائي مي رفتيم هر از چند گاه براي اينکه مطمئن شوم مادرم هم با ماست دستم را تکاني مي دادم و او دستم را مي گرفت و من دوباره با خيال راحت در سرزمينم پرواز مي کردم ، بازي مي کردم تا به حال اينقدر آزاد نبودم دوباره دستم را تکان مي دهم و مادرم دستم را فشار مي دهد او هنوز کنارم هست هنوز و کنار من باقي خواهد ماند همان طور که بالا و پائين مي پرم صداي لالائي مادرم هم به گوش مي رسد چقدر زيباست چقدر زيباست ....&lt;br /&gt;صداي مادرم  قطع مي شود دستم را تند تند تکان مي دهم چيزي را لمس نمي کنم و با سرعت به آسمان اوج مي گيرم همه جا روشن مي شود  چقدر زيباست اينجا چقدر شلوغ است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-2134945108792081804?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/2134945108792081804/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=2134945108792081804' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/2134945108792081804'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/2134945108792081804'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/12/light-of-dream.html' title='The Light of Dream'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-542212188437365298</id><published>2008-12-10T05:32:00.002+09:00</published><updated>2008-12-10T05:42:04.778+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-018</title><content type='html'>Until you can feel the difficulty of darkness that means at least a gate still opens to brightness&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;تا زمانی که هنوز سختی را احساس می کنی یعنی هنوز راهی برای روشنائی باز مانده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-542212188437365298?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/542212188437365298/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=542212188437365298' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/542212188437365298'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/542212188437365298'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/12/twod-018.html' title='TWOD-018'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-4819217584595928431</id><published>2008-12-10T05:27:00.001+09:00</published><updated>2008-12-10T05:32:18.325+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-017</title><content type='html'>Relation is beautiful facts and true (pure) relation means life&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;رابطه یک حقیقت زیباست و خالص بودن آن یعنی زندگی&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-4819217584595928431?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/4819217584595928431/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=4819217584595928431' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/4819217584595928431'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/4819217584595928431'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/12/twod-017.html' title='TWOD-017'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-7238031175990782775</id><published>2008-12-08T03:51:00.005+09:00</published><updated>2008-12-08T04:09:44.098+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Friendly Chat (English)'/><title type='text'>How will it end?</title><content type='html'>Since I was child I heard many religion stories about how human being should act to keep their sprites clean from every evil attitudes. My family as well as all people in town and teachers always told me many things about social life and behavior and difference between good and bad. I can remember when I was 15 years old - a kid who was facing his puberty- I had really strong religion background and for me there were several rules for living clean without even know what is the philosophy behind it. I grew up slowly and I started searching every thing and came up with many paradox in religion which there were out of my hand to solve them and after while I totally lost it. Now I’m whole logic with a pure experimentalist mind and difficult to get convinced. But when I look deeply in myself there are several things that I can’t accept them easy. One of them is mixed up the religion definitions with modern social humanity. Because as far as I know, the religion is tradition and custom, and has its own rules. Either you accept them and follow or reject them, but you shouldn’t manipulate it or change it, because after while it will loose his sprite and will not present those things that it established base on them.&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/STwesKumblI/AAAAAAAAAIM/vxCc-mW7ZYo/s1600-h/nattvarden.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 369px; height: 221px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/STwesKumblI/AAAAAAAAAIM/vxCc-mW7ZYo/s320/nattvarden.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5277126607514267218" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;This weekend I went to a photographic exhibition about True (Love, Politics and Job) that Jesus of Nazareth was made visible to the people through Ecce Homo, a series of pictures by Elisabeth Ohlson Wallin. Jesus was being pictured among leather gays and lesbians, instituting the sacrament of the Holy Communion surrounded by drag queens and transvestites. I got really surprise I never saw such a thing before. It was a really unexpected combination and far from my mind. Every thing I learned from past was distracted. Probably deep down I still believe that those advertising in the pictures were not acceptable in any circumstances and now you can see these types of photos and you became speechless. What should I do? Should I change everything I learned from past and accept present situation facts or try to ignore and see it as unlike moments? I think if you check out her works my point is going to be clear. I don’t know if human need to go that far, and what will happen if we start destroying every thing left from our forebear?&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/STwe5BHr9lI/AAAAAAAAAIU/Adown9Tn4lo/s1600-h/sss.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 359px; height: 269px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/STwe5BHr9lI/AAAAAAAAAIU/Adown9Tn4lo/s320/sss.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5277126828273432146" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;Last Sunday was 30 Nov that it was celebrated King Charles XII of Sweden by new national democrat ground in Lund front of my apartment. Few minutes later, police came and started controlling and separated them. Apparently Swedish government doesn’t like this type of Ethnopluralism Party. I totally was surprise first about those young people who had some firework-stuff in their hand and sang some nationalist songs and through them to police and second how strongly police pushed them away and made it over soon. As far as I know this kind of groups indirectly presents racist and they believe that; Defend Sweden by creating an ethnically-pure white people; the culture should be traditionally Swedish; Sweden to leave the European Union. Most funny part was I saw few colorful immigrant people between them (they spoke non-Swedish language), either they didn’t know what really was going on or they were crazy to be repelled by themselves front of society eyes and medias.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-7238031175990782775?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/7238031175990782775/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=7238031175990782775' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/7238031175990782775'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/7238031175990782775'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/12/how-will-it-end.html' title='How will it end?'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/STwesKumblI/AAAAAAAAAIM/vxCc-mW7ZYo/s72-c/nattvarden.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-2444398894402906462</id><published>2008-12-02T03:58:00.002+09:00</published><updated>2008-12-02T04:02:47.743+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-016</title><content type='html'>Lets love everybody by heart because all people are same only matter of different times and places.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;بیایید عاشقانه دوست بداریم اطرافیان را زیرا دیگران کسی نسیتند جز ما در زمانی دیگر و در مکانی دیگر&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-2444398894402906462?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/2444398894402906462/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=2444398894402906462' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/2444398894402906462'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/2444398894402906462'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/12/twod-016.html' title='TWOD-016'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-2852333626443293860</id><published>2008-12-02T03:44:00.005+09:00</published><updated>2008-12-02T03:56:20.859+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Friendly Chat (Persian)'/><title type='text'>24</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;هرکس مجموعه تلوزیونی بیست و چهار را دیده باشه خوب می داند که شخصیت جک قهرمان اصلی داستان بیانگر یک انسان محکم و مهین دوست است که با تمام تلاش برای نجات کشورش مبارزه می کند و هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی کوتاه نمی نشیند و در این راه حتی همسر خود را از دست می دهد و تنها کسی که با تمام وجود به او ایمان دارد و او را باور دارد رییس جمهور آمریکاست که به طور مستقیم با هم در ارتباط هستند. شخصیت پردازی این قهرمان خیالی تا حدود زیادی موفق آمیز بوده مخصوصا کل داستان در یک بیست و چهار ساعت از شبانه روز اتفاق می افتد. و روند تندی و شتاب زده ای هم دارد. به نظر من سبک ساخت خوبی بر این مجموعه تلویزونی حاکم است که باعث می شود حتی یک لحظه به تو آرامش نمی دهد و وقایع خیلی تند و سریع اتفاق می افتد. حالا بگذریم نکته ای که در این مجموعه برای من جالب بود آخرین صحنه در قسمت بیست و چهارم از فصل سوم این سریال بود که در آن چند صحنه آخر می بینیم که جک بعد از حداقل بیست قتلی که در طول ۲۴ ساعت انجام می دهد و اینکه دو بار تا پای مرگ می رود و از روی اجبار یکی از دوستان صمیمی خود را با دست خودش به قتل می رساند و این باور که او خود را مقصر تمام این ماجر می داند حتی یک لحظه در انجام وظیفه کوتاهی نکرده و احساسش بر تصمیمش غالب نمی شود تا اینکه ماموریتش به پایان رسیده و همه چیز تمام می شود . فکرش را بکنید بست و چهار ساعت نه فرصت خوابیدن نه غذای کافی و درگیر یک عالمه زد و بند هستید یکهو تمام ماجرا به پایان می رسد خوب اگر شما کارگردان بودید صحنه آخر که داستان تمام شده و دوربین روی قهرمان ماست چه چیزی را نشان می دادید؟ &lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/STQxAsy4-eI/AAAAAAAAAIE/ukKmpm9lHes/s1600-h/24.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 318px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/STQxAsy4-eI/AAAAAAAAAIE/ukKmpm9lHes/s320/24.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5274894951652063714" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;برای من هم این سوال بود که یکهو بسیار غفلگیر شدم وقتی صحنه آخر را دیدم . جک درون ماشین نشسته و همه چیز تمام شده است یکهو مثل یک کودک معصوم شروع به گریه می کند اولش من با دیدن صحنه خنده ام گرفته بود شخصیتی که در تمام ۲۴ قسمت آفریده شده بود حالا چند ثانیه با خودش تنها بود و به یاد همه وقایع افتاده و گریه سر می دهد به نظر من کار جالبی بود هر چند کارگردان برای اینکه نشان دهد حتی در این لحظه احساسی هم می توان بر روی این قهرمان میهن پرست حساب کرد صحنه را طوری می چیند که هنوز اشک کامل سرازیر نشده به او تلفنی می شود و برای همکاری در یک ماموریت جدید از او کمک می خواند و او هم اشکش را پاک می کند و همان لحظه اعلام امادگی می کند. همیشه اینگونه قهرمان پردازی ها برای من جالب بوده ولی چیزی که در فیلمهای هالیوود بیشتر از همه مد نظر است تبلیغ مهین پرستی و سختکوشی برای انجام وظیفه هست که کمابیش سینما گران ما هم تلاش می کنند این دو را در فیلمها و سریالهای ایرانی بیاورند. تقریبا در معدود فیلمهای آمریکای است که این جمله به گوش نرسد - خدا نگهدار آمریکا باشد - که در آن نگاههای مذهبی با احساسات میهن پرستی ترکیب شده و خود را بصورت جمله مذکور نمایش می دهد که برای من الان بیشتر جنبه طنز پیدا کرده بعد از اینکه بارها و بارها از زبان همه جور انسانی در حالتهای متفاوت آن را شنیده ام که در آن بوی یک میهن پرستی ساختگی می دهد زیرا میهن پرستی و قرار دادن مرز بین آدمها در نوع خودش کار زیبای نیست مخصوصا که اینکه مربوط به جامعه ای باشد که کمتر از ۴۰۰ سال تاریخ دارد و تمام مردم آن از گوشه و نقاط دنیا دور هم جمع شده اند. خلاصه تنها چیزی که در پایان برای من باقی ماند ۲۴ ساعت سریال پر ماجرا و یک درس فراموش نشدنی: مهم نیست که ما چه کاری می کنیم و چقدر فرد مفید و مهمی در جامعه هستیم و چند نفر اطراف ما را پر کرده اند مهم این است که چه اندازه بر خلوت خود  مسلط هستیم و چه میزان آرامش به محیط اطراف خود می بخشیم. انسان قوی تنهایش زیبا و آرام است - برخلاف آنچه در این سریال دیده شد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-2852333626443293860?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/2852333626443293860/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=2852333626443293860' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/2852333626443293860'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/2852333626443293860'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/12/24.html' title='24'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/STQxAsy4-eI/AAAAAAAAAIE/ukKmpm9lHes/s72-c/24.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-940890157462910029</id><published>2008-12-01T02:24:00.003+09:00</published><updated>2008-12-01T02:34:20.228+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-015</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;Our judgmental eyes are developed strongly that we can't see elegance in the nature anymore.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;آنقدر نگاه قضاوت کننده خود را پرورش داده ایم که مدتهاست از دیدن لطافت منظره غافل مانده ایم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-940890157462910029?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/940890157462910029/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=940890157462910029' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/940890157462910029'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/940890157462910029'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/12/twod-014.html' title='TWOD-015'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-101293368284957323</id><published>2008-11-29T00:37:00.005+09:00</published><updated>2008-11-29T00:51:51.547+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Short Stories (English)'/><title type='text'>KLM Flight</title><content type='html'>&lt;meta equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"&gt;&lt;meta name="ProgId" content="Word.Document"&gt;&lt;meta name="Generator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;meta name="Originator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;link rel="File-List" href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5CMohammad%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtml1%5C01%5Cclip_filelist.xml"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;o:smarttagtype namespaceuri="urn:schemas-microsoft-com:office:smarttags" name="PlaceType"&gt;&lt;/o:smarttagtype&gt;&lt;o:smarttagtype namespaceuri="urn:schemas-microsoft-com:office:smarttags" name="PlaceName"&gt;&lt;/o:smarttagtype&gt;&lt;o:smarttagtype namespaceuri="urn:schemas-microsoft-com:office:smarttags" name="place"&gt;&lt;/o:smarttagtype&gt;&lt;/span&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;    &lt;w:usefelayout/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:browserlevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;  &lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" latentstylecount="156"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if !mso]&gt;&lt;object classid="clsid:38481807-CA0E-42D2-BF39-B33AF135CC4D" id="ieooui"&gt;&lt;/object&gt; &lt;style&gt; st1\:*{behavior:url(#ieooui) } &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Font Definitions */  @font-face 	{font-family:Wingdings; 	panose-1:5 0 0 0 0 0 0 0 0 0; 	mso-font-charset:2; 	mso-generic-font-family:auto; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:0 268435456 0 0 -2147483648 0;} @font-face 	{font-family:"MS Mincho"; 	panose-1:2 2 6 9 4 2 5 8 3 4; 	mso-font-alt:"ＭＳ 明朝"; 	mso-font-charset:128; 	mso-generic-font-family:roman; 	mso-font-format:other; 	mso-font-pitch:fixed; 	mso-font-signature:1 134676480 16 0 131072 0;} @font-face 	{font-family:"\@MS Mincho"; 	panose-1:2 2 6 9 4 2 5 8 3 4; 	mso-font-charset:128; 	mso-generic-font-family:modern; 	mso-font-pitch:fixed; 	mso-font-signature:-1610612033 1757936891 16 0 131231 0;}  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0in; 	margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"MS Mincho";} @page Section1 	{size:8.5in 11.0in; 	margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in; 	mso-header-margin:.5in; 	mso-footer-margin:.5in; 	mso-paper-source:0;} div.Section1 	{page:Section1;}  /* List Definitions */  @list l0 	{mso-list-id:1059396734; 	mso-list-type:hybrid; 	mso-list-template-ids:1722955210 -1540093798 67698691 67698693 67698689 67698691 67698693 67698689 67698691 67698693;} @list l0:level1 	{mso-level-start-at:0; 	mso-level-number-format:bullet; 	mso-level-text:-; 	mso-level-tab-stop:.5in; 	mso-level-number-position:left; 	text-indent:-.25in; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"MS Mincho";} ol 	{margin-bottom:0in;} ul 	{margin-bottom:0in;} --&gt; &lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:"Table Normal"; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-parent:""; 	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; 	mso-para-margin:0in; 	mso-para-margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:10.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-ansi-language:#0400; 	mso-fareast-language:#0400; 	mso-bidi-language:#0400;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;I was seating on chair in the front of departure gate of KLM flight, waiting for check in call and reading a magazine in &lt;st1:place st="on"&gt;&lt;st1:placename st="on"&gt;Amsterdam&lt;/st1:placename&gt; &lt;st1:placetype st="on"&gt;Airport&lt;/st1:placetype&gt;&lt;/st1:place&gt;. I had 2 hours left and I was already fed up. I never like the transit time between two flights specially when it takes long time and I’m in small airport. After few minutes walking and windows shopping in duty free area nothing is left to do in such condition unless you have your notebook with you to search in internet or you have a book to read, or take a cup of coffee and have short nap on the chair in coffee shop. By looking in German Magazine I was trying to figure out what was written about a Mediterranean woman with blue dress. Then a girl came and seated exactly front of me. I kept my foot close to me to give her more space. She was a brown hair girl with win red large t-shirt and old blue jean. And she was caring one of those big backpacks. I didn’t know who she could manage to bring the bag inside the airport and where she will put when we get inside the plane. She looked at me shortly and then opened a zip of bag to take out a book. I focused on my magazine again and try to make sense between the writing and pictures. She read a little bit and then putted the book back and started moving around, playing with iPod, checking out other people, drinking juice from bottle, chewing gum, searching every pocket of bag, etc. I got distracted all the times, because every time she moved, I should of check my position to not be in her way so I decided to go and seat two chairs to the left. I thought if I do it fast that means I wanted to show my discontent so I stand up and walk a little bit around and then came back and seated on the further chair. As soon as I settled on the new chair, I felt somebody was staring at me and when I looked, it was her. She smiled and it was totally clear, she bored. To act nice I asked her “it is quite big bag you got there” I said. “Isn’t it, I don’t truth to give my bag to checking board, either they will loose it or I can pick it up on time for my next flight” she said. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;- You think they let you take it inside the plane&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;- I’m not sure, sometime they do. By the way, I was looking at your magazine cover what is about?&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;- I have no idea, I just bought to kill the time, it is written in German&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;- Where are you come from?&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;- How doses these help us?&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;- Sorry, I was just curious&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;- In a good way or bad way&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;- What do you mean?&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;- Nothing, I’m tired of people who are changing their tone as soon as they think they know you better when ask same question, so it’s better to keep the distance and be stranger to each other, unless you want to date or something&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;- No, this is typical question, isn’t it?&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;- Yes it is, do you ever think about what really do you want to get from the answer&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;- I don’t know&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;- I know and I don’t like it&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;She started playing with her bag again and I continued watching shiny photos in the magazine. When I looked clearly something is just come up in my mind. Most pages of magazine were cover by advertising for different brands and products -What do we really get from those expensive products? Do we want them to show other people how successful we are, or just want them to people look at us differently or treat us differently? - at that time I didn’t want to think about same subjects because it was bothering me when I looked back to my shopping history. Just last two years I almost spent more than twenty thousand dollars for buying few cloths and accessories and my saving is almost zero and almost more twenty thousand dollars for the brand cleaning products or eating in the fancy restaurants and coffee shops. I putted magazine away to get read of all those calculation thought about &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;the life expense. I looked back to the girl again, she was taking off her shoes and socks to make her foot rest. She looked “this shoes are killing me, they are not comfortable at all” she said.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin-left: 0.5in; text-indent: -0.25in;"&gt;&lt;!--[if !supportLists]--&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style=""&gt;-&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;" &gt;         &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;!--[endif]--&gt;&lt;span dir="ltr"  style="font-size:100%;"&gt;"It is difficult, going on trip with wrong shoes" I said.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin-left: 0.5in; text-indent: -0.25in;"&gt;&lt;!--[if !supportLists]--&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style=""&gt;-&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;" &gt;         &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;!--[endif]--&gt;&lt;span dir="ltr"  style="font-size:100%;"&gt;I like them but apparently they are not good for long distance walking&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin-left: 0.5in; text-indent: -0.25in;"&gt;&lt;!--[if !supportLists]--&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style=""&gt;-&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;" &gt;         &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;!--[endif]--&gt;&lt;span dir="ltr"  style="font-size:100%;"&gt;You don’t have any extra&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin-left: 0.5in; text-indent: -0.25in;"&gt;&lt;!--[if !supportLists]--&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style=""&gt;-&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;" &gt;         &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;!--[endif]--&gt;&lt;span dir="ltr"  style="font-size:100%;"&gt;I have a pair of flip-flops&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin-left: 0.5in; text-indent: -0.25in;"&gt;&lt;!--[if !supportLists]--&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style=""&gt;-&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;" &gt;         &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;!--[endif]--&gt;&lt;span dir="ltr"  style="font-size:100%;"&gt;And you save them for?&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin-left: 0.5in; text-indent: -0.25in;"&gt;&lt;!--[if !supportLists]--&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style=""&gt;-&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;" &gt;         &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;!--[endif]--&gt;&lt;span dir="ltr"  style="font-size:100%;"&gt;I thought it will be look bizarre walking in the air port with the flip-flops&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin-left: 0.25in;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;I looked at her big bag, one size larger t-shirt and damaged jean and said “I think, is not”. She took out the yellow pair of flip-flops and try them on. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin-left: 0.25in;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;It was almost time to get inside the plane and I hoped that I will not be in the same seat line as her. I didn’t know why but I felt that I was responsible for that big bag and those floppy shoes with naked foot in them. I stayed a little longer and went inside after almost every body else did. In front of plane door, one of the flight attendant was talking to her, seemed she was recommend her for putting back the big bag in the main flight burden. I passed them and found my seat and after few minute she came and seated two lines behind me. It was release breath and I didn’t see her again not during flight not after it.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin-left: 0.25in;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;Written by Mohammad Hosseini&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-101293368284957323?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/101293368284957323/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=101293368284957323' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/101293368284957323'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/101293368284957323'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/11/klm-flight.html' title='KLM Flight'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-1548382986023652433</id><published>2008-11-25T05:12:00.000+09:00</published><updated>2008-11-25T05:15:57.777+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Short Stories (Persian)'/><title type='text'>The Farmer's Boys</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;کشاورز داستان ما دو پسر داشت به اسم قدرت و همت با اینکه این دو پسر یک سال با هم اختلاف داشتند اما در خیلی خصوصیات با هم متفاوت بودند از جمله اینکه قدرت برادر بزرگتر هیکل درشتری داشت و قویتر و سرکشتر هم بود با اخلاق اجتماعی بیشتر و همت پسر بسیار لاغر اندام کمی سبزه رو و ضعیف که مدام گوشه ای می نشست و با خودش بازی می کرد. کشاورز هر دو پسر را خیلی دوست داشت و فکر کرد که بهتر است با توجه به خصوصیات هر کدام از آنها رفتار جداگانه برای تربیت آنها به خرج دهد تا مطابق استعدادشان بتوانند در آینده گلیم خود را از آب بیرون بکشند. از این رو مدام قدرت را در مراسم کشتیگیری و زورآزمای که نشانه مردانگی بود می برد و در بیشتر وقتها او را تشویق می کرد برای تمرین و کشتی گرفتن با دیگر همسن و سالهای خود و سعی می کرد تا جای که ممکن است در تغذیه پسر و تمریناتش تلاش کند. خلاصه قدرت شد دست راست پدر و روزبروز هم قویتر و برازنده تر تا جای که هیچ کس در تمامی آبادی های اطراف یارای زورآزمای با او را نداشت و همیشه در تمامی محافل از همان نوجوانی درکنار پدر بالای مجلس می نشست و مورد توجه همه بود. و اما همت وظیفه کار کردن و نگهداری از گوسفندها و سر زدن به مزراع و تقسیم خرج و مخارج خانه و مزرعه داشت. او هم کم کم در کار خود استادی شد اما نه محبوب محافل و نه همدم پدر در مجالس بطوریکه از همان کودکی فهمیده بود که اگر در مهمانی ها شرکت نکند پدر راحتتر هم خواهد بود چون براحتی می دید قیافه در هم گرفته پدر را زمانی با کمی سرافکندگی او را به همه معرفی می کرد. پسری که کار کردن زیر آفتاب او را حسابی سیاه کرده بود و تغذیه نچندان خوب هم لاغر و لاغرترش کرده بود حتی یک روز شنید که پدرش جلوی یک غریبه او را کارگر خانه معرفی کرده بود اما همت خانواده اش را دوست داشت و هیچ ارزشی برای این ظواهر قایل نبود و می دانست که قلبا پدرش او را دوست دارد پس همچنان در کار خود جدی و کوشا بود. روزها گذشت و آن دو بزرگ و بزرگتر شدند و قدرت گردنکلفتر و قویتر و همت زبده تر و کار آزموده تر. سالها بعد با اینکه قدرت مرد قوی شده بود اما هیچ اهل کار نبود تنها گاه گداری در یکی دو زورآزمای شرکت می کرد و بقیه وقتش را در ایوان خانه مشغول خوردن و استراحت بود و این استراحت زیاد از او فردی  تنبل و تن پرورده ساخت که قادر به انجام هیچ کاری نیست. پدر که این موضوع را دید کم کم او را در فشار قرار داد تا مجبور به کارش کند اما تنبلی اینقدر در او نفوذ کرده بود که محال بود به این راحتی درست شود تا اینکه جدال آن دو بالا گرفت و پدر اعلام کرد که اگر او کاری برای خانواده نکند حق ماندن ندارد اما گویا خیلی دیر شده بود زیرا پسر بزرگ و گردنکش بود و پدر پیر و ضعیف و هیچ یک از اعضای خانواده حریفش نبودند. از آن روز به بعد پسر زورگوی را شروع کرد و کم کم تمام اموال خانواده را یکی یکی در محافل مختلف به باد داد و آخر عمری خانواده را بدون خانه و در آمد ول کرد ورفت. از آنجای که به مفت خوری عادت کرده بود و در خانه هم چیزی باقی نمانده بود کم کم به دیگران زور می گفت و این کار را پیشه خود ساخته بود. اما همت ماند و پدر و مادر پیر با تلاش او آنها توانستند چند آبادی بالاتر خانه کوچکی از ارباب ده را برای زندگی اجاره کنند و در عوض او برای ارباب حساب و کتاب مزرعه و کاگر را رسیدگی کند ماهها گذشت تا اینکه کم کم پسر در کار خود جا افتاد و اعتماد ارباب را جلب کرد و از آن خانه کوچک به خانه بزرگتری رفتند و تقریبا اوضاعشان مانند روزهای قدیم شد و بین مردم اعتبار و حرمتی پیدا کردند. چند سال بعد از این قضیه سرکله قدرت پیدا شد او که حالا باج بگیر سرشناسی شده بود و همه از دستش عاصی بودند و در هیچ روستای او راه نمی دادند. از آنجا که پدر و مادر همیشه نگران پسر اول بودند او را در خانه پناه دادند و بعد مدت کوتاهی دوباره قدرت سر سرکشی گذاشت و اموال آنها را هراج کرد. همت که تمام سالها ساکت بود از او خواست که آنها را ترک کند و به حال خودشان بگذارد اما او گوشش بدهکار نبود و با اینکه همت دوست نداشت اما مجبور بود همیشه بیشتر پولی که در میاورد را به او بدهد تا پدر و مادرش از آزار قدرت در امان باشند، مدتی از این موضوع گذشت تا اینکه ارباب روزی به همت گفت که او نمی تواند آنجا کار کند زیرا قدرت زیاد از حد باعث آزار دیگران است و علت ماندگاریش بخاطر آنهاست. دوباره آنها آواره کوچه خیابان شدند و قدرت هم که فهمید از پول خبری نیست آنها را رها کرد و رفت. همت حالا میان سال شده بود و نیمه وقت برای مردم اینجا و آنجا کارگری می کرد تا خانواده را اداره کند چند باری هم خواستگاری رفت تا بلکه به زندگی خود سرو سامان بدهد اما همه از ترس برادرش به او جواب رد می دادند. در این میان که همه چیز به سختی جلو می رفت هیچ چیز همت را اذیت نمی کرد الی رفتار پدر و مادرش با او بود. با اینکه او تمام عمرش را وقت آنها کرده بود بازهم وقتی پدر در کنار بقیه روستاییان می نشست از داستانهای پهلوانی قدرت و نوجوانیش می گفت ولی در عوض هر وقت سخن از همت بود سخن از ضعیف بودن او اینکه او یارای در مقابل ایستادن قدرت را ندارد و همه حقش را می خورند و هرکس بخواهد به او براحتی زور می گوید. با این حال همت همیشه سعی می کرد علاقه اش را به خانواده زنده نگهدارد وتلاشش را برای آسایش آنها بکند و گوش به حرف آنها ندهد و کنایه های پدر را به پای سادگی او بگذارد. روزگار سپری شد تا اینکه خبر آمد قدرت در یک دعوا به شدت زخمی شده و چند روز بعد گروهی پیکر زخمی او را پیش آنها آوردند با اینکه طبیب تمام تلاشش را کرد اما قدرت زیاد دوام نیاورد و از دنیا رفت. بعد از مرگ پدر از او افسانه ساخت و مدام از دلاوری های او می گفت و در خانه و جمع همت را سرکوفت می زد که باید انتقام خون برادرش را بگیرد اما همت می دانست که وظیفه مهمتر او گرم نگهداشتن کانون خانواده است چندین سال گذشت تا پیری بر پدر و مادر غلبه کرد و زمان رفتن رسید. بعد از مرگ آن دو همت کاملا تنها شد بدون هیچ خانواده و همدمی او که تمام عمرش را زحمت کشیده بود تا جمع خانواده حفظ کند حالا در سن از پا افتادگی تنها بود و قدرت کار کردن را هم از دست داده بود و کسی هم نبود تا زیر بالش را بگیرد. در طول تمام این سالها همیشه قبل از خواب خودش را در میان زن و فرزندان خیالیش می دید و امید جلو رفتن و آینده روشن داشت اما گویا خیلی دیر شده است که بتواند به آرزوهایش برسد. از آنجا که او نتوانست کاری در روستای خود پیدا کند کوله بارش را جمع کرد و از یک روستا به روستای بعدی می رفت و خورده کاری های بقیه را انجام می داد تا لقمه نانی برای خوردن پیدا کند. بطوریکه بعد از چند سال مردم آن منطقه تا دور دستها او را می شناختند و حکایت او داستانی شده بود ماندنی برای همه مردم آن حوالی  &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-1548382986023652433?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/1548382986023652433/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=1548382986023652433' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/1548382986023652433'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/1548382986023652433'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/11/farmers-boys.html' title='The Farmer&apos;s Boys'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-6812530745429625514</id><published>2008-11-25T05:11:00.001+09:00</published><updated>2008-11-25T05:18:57.423+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-014</title><content type='html'>Nothing makes us calm as much as talking to people who we love.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;هیچ چیز به اندازه صحبت کردن با کسانی که دوستشان داریم آراممان نمی کند&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-6812530745429625514?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/6812530745429625514/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=6812530745429625514' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/6812530745429625514'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/6812530745429625514'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/11/twod-014.html' title='TWOD-014'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-1648914449741146048</id><published>2008-11-21T05:41:00.002+09:00</published><updated>2008-11-21T05:55:30.175+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-013</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;People try to become somebody most of their life and even when time comes, and they will become actually the person they liked, then they'll try the rest of their life to take back those things they lost during the process of becoming that person.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;تمام زندگی تلاش می کنیم تا کسی بشویم و وقتی می شویم بقیه زندگی را تلاش می کنیم تا چیزهای که برای این کسی شدن از دست داده ایم دوباره بدست بیاوریم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-1648914449741146048?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/1648914449741146048/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=1648914449741146048' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/1648914449741146048'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/1648914449741146048'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/11/twod-013.html' title='TWOD-013'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-2112304464019989158</id><published>2008-11-21T04:44:00.009+09:00</published><updated>2008-11-22T08:52:02.316+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Friendly Chat (English)'/><title type='text'>The Lost Weekend</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SSXKZ2aJ9TI/AAAAAAAAAH8/xbxMZOG--NQ/s1600-h/200px-Lostweekend.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 158px; height: 232px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SSXKZ2aJ9TI/AAAAAAAAAH8/xbxMZOG--NQ/s320/200px-Lostweekend.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5270841484357793074" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;These days are too cold for seating in the outdoor coffee shop to have a cup of warm coffee. So I try to find a new good indoor place to hang out for rest of winter. I have been in few places but most of them were full of loud students with bad test coffee. Today after few weeks going from one place to another finally I found an acceptable place with big window in the corner of street almost front of Central Lund Train Station. Most people in this place were coming for reading the newspaper or magazine and some time you could see few people are reading book or doing their office job. I got myself a table next to window with some hot mocha coffee and start to read my new book from Charles Jackson, “The Lost Weekend”. So far I did 25 pages, is too soon to say something about it, but as far as I get it, it is not going to be one of those books that I like, even when the movie is produced by Billy Wilder based on same story and won 4 Oscars in 1945. Hope that I’m wrong, unless will be quite wasting time, because I could of find the movie and get over it in one night.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;Something I really like about Lund in Sweden, that you can have anything you want in miniature condition right in the corner of shopping center, downtown, such as small opera house and theater, two cinema with really update movies, many bars and restaurants, few good gyms, many different privet classes for painting, dancing, politic, health, exercising, playing music, biking, and a lot of other things in this small town with population around 70 thousand persons, which is almost 40 thousand of them are students. Before I came here, I was all worried about my entertainment here, but now I can say this city is alive enough and if you know how to manage things here, your life will be kind of exiting too.&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SSXJtLsQ_QI/AAAAAAAAAH0/nJ5QkVeKtz0/s1600-h/1800340810p.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 174px; height: 233px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SSXJtLsQ_QI/AAAAAAAAAH0/nJ5QkVeKtz0/s320/1800340810p.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5270840716976782594" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;Last week I found a movie that I wanted to watch for long time “An American in Paris (1951)”, a musical film, acting by famous dancer, Gene Kelly. When I was younger I heard about it many times and never happened to see it until I did last night. I should say even movie is much older than me but still good to see. Especially you can see the old fashion part of Paris with nice decoration, beautiful girls and many colorful clothes and dresses. Most episodes of movie are look like paint and actually you can see some real painting poses, which were copying from real street painter Henri de Toulouse-Lautrec, who became famous before 1900 for painting real French life style in Paris. Before I went to Paris for first time, I always visualized it exactly like Paris in this movie, but reality always surprise you, and even I still like it but I expected much more. Interesting is that I had same feeling about Rome, when first time I watched the movie “Roman Holiday (1953)”, and when I get in Rome. It was quite different but I like it anyway.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-2112304464019989158?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/2112304464019989158/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=2112304464019989158' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/2112304464019989158'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/2112304464019989158'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/11/lost-weekend.html' title='The Lost Weekend'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SSXKZ2aJ9TI/AAAAAAAAAH8/xbxMZOG--NQ/s72-c/200px-Lostweekend.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-617624770829162969</id><published>2008-11-19T06:07:00.003+09:00</published><updated>2008-11-19T06:14:37.774+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-012</title><content type='html'>I'm so lucky that I can see my closet friend since childhood twice a week&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;من خیلی خوشبخت هستم زیرا قدیمیترین دوست زمان کودکیم را هنوز هفته ای دوبار می بینم - بهمن سال هفتاد و هفت&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-617624770829162969?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/617624770829162969/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=617624770829162969' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/617624770829162969'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/617624770829162969'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/11/twod-012.html' title='TWOD-012'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-6360242750551298930</id><published>2008-11-18T06:02:00.004+09:00</published><updated>2008-11-19T06:15:51.671+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-011</title><content type='html'>Did you ever though that there are people who are scared of a beautiful butterfly. I just saw them and realized that the beauty is much more relative than I expected.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;تا حالا دیده اید کسی از یک پروانه رنگی با بالهای بسیار زیبا بترسد من دیروز دیدم بعد با خودم گفتم زیبای چقدر نسبی تر از آن است که من فکر می کردم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-6360242750551298930?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/6360242750551298930/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=6360242750551298930' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/6360242750551298930'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/6360242750551298930'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/11/twod-011.html' title='TWOD-011'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-5416641163411934841</id><published>2008-11-18T05:54:00.001+09:00</published><updated>2008-11-18T06:00:12.416+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Friendly Chat (Persian)'/><title type='text'>The Sound of Eternity</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;در یک آرامش بی پایان قدم می زدم ... همه جا پر بود از سکوت ... حتی صدای پای خودم را هم نمی شنیدم ... انگار که در پهنه بی کران نبودنها حرکت می کنم ... درونم موجی از شادی فوران می کند ... یک سرخوشی فراموش شده در گذشت زمان ... گوی سالها بود که معنی آرامش را گم کرده بودم ... آهنگی موزون در درون سرم جریان پیدا می کند ... تمام رنگها را در پشت آن آواز دوست دارم ... تمام نورها به رقص در می آیند و شادی بال می گیرد بال پرواز ... چند صباحی را در آن خلصه ناباورانه سپری می کنم ... به ناگاه گوی کسی در خانه ام را زده باشد چیزی ذهنم را خدشه دار می کند ... چیزی از جنس نگرانی ... نگرانی برای از دست دادن شادی در لحظه اکنون ... برای از دست دادن زیبای ... برای از دست دادن جریان طراوت ... سعی می کنم به هشدارش گوش دهم ... اما چیزی برای شنیدن وجود ندارد ... تنها اصراری بیهوده است که می خواهد به من بفهماند دلبسته به این خوشی گذرا نباشم ... همین توجه بی مورد انگار آتشی بر جان آن همه لطافت می زند ... چیزی جز بوی دود و سیاهی متوهم انکار در فضا نیست ... چقدر سریع مرز بین واقعی زیستن و در دربند بودن را طی کردم ... شاید چند ثانیه هم بیشتر طول نکشید که دوباره به همان دنیای سرد و نمناک بعد ظهر دلگیر وارد شدم ... دنیای که در آن انسانها در چهارچوب اخلاقیات و مکر قوانین اجتماعی اسیر شده اند ... جای که بین تمام انسانها خطهای محکم جدای قرار دارد ... به صورت عابران در حال گذر نگاه کردم ... درست می شد همان اصظراب را در آنها دید ... همان مسخ شدگی در روزمرگی مکرر ... همان فراموشی که هر روز به صورتی خودش را در قالب تعهد جدید اجتماعی نشان می دهد ... نگاهها سرد بود و سنگین ... دیگر بی وزنی در محیط اطراف حاکم نبود ... در پای هر خلقتی زنجیری از تعریفها و بایدها بسته شده بود ... حالا صداها را می شنیدم ... صدای سنگین و خسته قدمهایم ... صدای گوش خراش بوق ماشینها و همهمه بی پایان رهگذران ناآرام ... خودم را به نیمکتی در مسیر راه سپردم شاید اندکی سکون و آزاد گذاشتن ذهن کمکم کند ... چشمهایم را می بندم نمی خواهم به این فکر کنم که لحظات فانی هستند ... نمی خواهم به خاطر نگرانی از قربانی شدن خود را با دست خود قربانی کنم ... تمام ذهنم را به حال خودش واگذار می کنم ... او خود همیشه راهش را پیدا می کند ... آرام ذهنم شناور می شود و از روی تمام صداها زمینه عبور می کند ... او دریچه های متفاوت بودنها را یکی یکی چک می کند و بعد آرام می گیرد ... چند لرزش ملایم ... دوباره سکوت در همه جا بر قرار است ... حالا صدای نفس کشیدنهایم هم دیگر نمی آید ... آهنگ زیبای زمینه دوباره به صدا در امد ... چشمهایم را باز می کنم ... نورها در رقصند و رنگها در میان آواز جلو های تعریف نکردنی می گیرند ... چقدر زیباست جریان زندگی ... چقدر آرام است حرکت طبیعت به سمت بقا&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-5416641163411934841?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/5416641163411934841/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=5416641163411934841' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/5416641163411934841'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/5416641163411934841'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/11/sound-of-eternity.html' title='The Sound of Eternity'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-7715005558994588874</id><published>2008-11-17T06:23:00.004+09:00</published><updated>2008-11-17T06:29:08.233+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-010</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;To find the truth in others was my biggest problem when I was younger, to find the truth in myself is my biggest problem now.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;بزرگترین مشکل من این بود که همیشه برای صحت موضوعات با دیگران مقایسه یشان می کردم و بزرگترین مشکل من اکنون این است که با خودم مقایسه یشان می کنم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-7715005558994588874?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/7715005558994588874/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=7715005558994588874' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/7715005558994588874'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/7715005558994588874'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/11/twod-010.html' title='TWOD-010'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-5914024540416135374</id><published>2008-11-17T06:18:00.003+09:00</published><updated>2008-11-17T06:22:24.846+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Friendly Chat (English)'/><title type='text'>Surrounded People</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;I don’t know how far you went from your family neighborhood or even home town until your present place and how many people were involving in your past and present life. But I’m sure about one thing that I learned from moving one place to another for 17 years, it is not healthy if you can not find somebody in your life to share it. Since I was 16 years old, I never been in constant place more than five years and I have many friends from each period of my life. One thing is bothering me in whole these years and that was leaving everything and everybody behind for catching new experience, which either happened to be my choice or was not mine. I like to challenge new things, learn, experience, see and touch those untouchable dreams in far far away and I did it and I’m happy about it. One important thing, is left behind from those times, is friendship. People, who were living with me and sharing their life, their time, their feeling, their heart with me. But usually when time came and there was big ocean between us, all those things we built for many years, slowly melted to the ground. At first number of call decreased then we started changing fast, physically, emotionally and spiritually until one day that only thing left between us were old memories. Funny thing is that even it happened for me to see few friends after more than ten years that I couldn’t recognize them. Nothing was connecting between us anymore as used to be, except few memories to make the moment bright. Then you realized that everything is mortal and only real thing in our life is the moment we are living in it right now. It is difficult to accept but it is true. One thing we should learn for the future that we shouldn’t close the doors and keep away people from us. It doesn’t matter if nothing is eternal, it is important we keep going forward as we always did. There will be lost, there will be separation, nostalgia, broking heart, exile, unknown people, unrecognized situation, fighting, etc. non of them is important as far as we know what we want and why we are here, there always will be new connections. So only thing we can do is that we should open our heart and let get involve in beautiful side of life. I heard few words from a person who had one day to live, “I left my favorite job when I was younger and choose my present job because of a hundred dollars more monthly salary and I made my life and the life of surrounded people miserable for long time for few dollar more, I’m telling you, do what ever makes you happy because everything else is just background noise”, he said. I think man has point so it is better if we reconsider our decision more carefully.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-5914024540416135374?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/5914024540416135374/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=5914024540416135374' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/5914024540416135374'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/5914024540416135374'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/11/surrounded-people.html' title='Surrounded People'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-6872456758890122401</id><published>2008-11-16T04:05:00.002+09:00</published><updated>2008-11-16T04:16:36.765+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-009</title><content type='html'>I was all pair of ears when I was younger a good listener, then I became a thinker for while and after that a talker, but now I don't like to listen, think or talk anymore, I just want to be silence a pure cease, like the one after storm.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;یک زمانی در روزمرگی زندگی گوش دادن تمام زندگی من بود بعد فکر کردن تمام زندگی من شد و بعد حرف زدن اما حالا سکوت باقی مانده و سکوت اصلا نه حوصله گوش کردن دارم نه فکر کردن و نه حرف زدن&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-6872456758890122401?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/6872456758890122401/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=6872456758890122401' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/6872456758890122401'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/6872456758890122401'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/11/twod-009.html' title='TWOD-009'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-4851650485809171740</id><published>2008-11-15T05:34:00.005+09:00</published><updated>2008-11-15T20:36:23.997+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Short Stories (Persian)'/><title type='text'>The Kiosk</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;دکه روزنامه فروشی - ساعت ۲ بعد ظهر - مهر ماه ۱۳۷۵- جلوی پارک لاله - تهران&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;    شروع @-غریبه: اين روز نامه ها ديگه هيچی برای خوندن ندارند     #-خودی: نمی دانم زياد اهل مطالعه روزنامه نيستم    @- بهتون نمياد    #- اين ديگه دست من نيست    @- شما چه مطالبی رو دوست داريد بخونيد    #- نمی دونم چيز مشخصی نيست    @- کدوم طرفی ميريد    #- ميدان ولی عصر    @- منم اونجا ميرم راستی قيافه شما بنظرم آشناست    #- شما اولين نفری نيستيد که اين رو ميگه نمی دونم شايد قبلا هم همو ديديم     @- می بينی چقدر اين درختهای بلوار زيبا هستند    #- خوب هستند اينم يکجور زيبائيه    @- تو اين زيبائی رو باور نداری    #- نمودونم تا با چی مقايسه کنيم چون به نظر من زيبائی برای يک شی منفرد هيچ مفهومی نداره    @- در مورد همه چيز اينجوری فکر می کنی    #- مثلا چی     @- مثلا خوبی به ديگران    #- چه مثال بی ربطی ولی در همين مثال تو خودت ميگی به ديگران حالا اگه ديگران وجود نداشته باشند چی بنظرت اون خوبی اصلا وجود داره که بشه بحث کرد    @- نه اينطوری مطلق صحبت نکن    #- يک چيز برای من مسلم اونم اينکه اين ما هستيم که برای اشيا صفت قائل می شيم در کل به هر آنچه که در رابطه مشترک نفع عمومی دارد و فرد انجام ميده ميگيم خوب و هرچی که فقط نفع شخصی داره و همون فرد انجام ميده ميگيم بد    @- خوب حرف تو فقط يک نظريه است    #- نه اين اعتقاد واقعی منه    @- تو نمی تونی محبت خدا رو نديده بگيری    #- خدا و دوست داشتن خدا هم يک جور خودخواهی است اونم عميقترينش    @- نه اينجوری نگو اين کفره گناه داره عشق به خدا يک حس عميق حتی در بعضی موارد اصلا دست انسان نيست و وقتی با او ارتباط برقرار می کنی در آن همه نور غرق می شی    #- تو واقعا اينجور فکر ميکنی و هستی    @- البته مگه تو نظر ديگه ای داری     #- خوب آره چون من احساس می کنم خدا چيزی نيست جز انسان تکامل يافته و از آنجا که همه انسانها روزی به تکامل نهائی خود می رسند پس هر کدوم خدائی می شن و چون در جهان هيچ دو شئ وجود نداره که در همه ابعاد وجودی مثل هم باشه پس فقط يک خدا ممکنه و اين يعنی اينکه همه انسانها در نهايت يک واحد می شوند که اگه از طرف ديگه به اين مورد نگاه کنيم اين ميشه که هر فردی نمود ناقصی از خداست و افراد مختلف نمودهای مختلف خدايند که صاحب قسمتی از توانائيهای اويند که با تکامل نيمه ناقص خود الهی می شوند و منم که عضوی از اين مجموعه هستم نمودی ديگر از اين خدا که در آينده تکاملم خدا شده و دوست داشتن خدا چيزی جز خودخواهی قوی نيست درسته    @- پس دين و مذهب و اينها چی ميشه مگه انسان می تونه بدون اعتقاد زندگی کنه    #- خوب اين بحث ربطی به مطلب من نداره ولی به نظر من دين مشکلی که داره اينه که از زشتی و بی قوارگی دفاع می کنه و از آنجا که غير عقلی است و دارای يکسری ماهيت به فهم در نيامدنی است اين قدر قدرتمند شده شايد يک علت ديگر آن نياز انسان به يک ايمان نافهميدنی برای مواجهه با نا شناخته های زندگی باشه ولی اصولا دين را به عنوان يک مطلق قبول ندارم    @- تو خيلی آزاد فکر می کنی ببخشيد اين درست نيست ناراحت نشی    #- نه ما فقط مثل هم فکر نمی کنيم        @- ای وای يک نيمکت خالی بيا کمی بنشينيم عجله که نداری    #- نه اشکالی نداره    @- خوب اگه تو به دين اعتقاد نداری چه جوری زندگی خودتو می گذرونی    #- نه اين طور نيست که باور ندارم فقط شکلش در من و تو فرق ميکنه ولی من اين عقيده کوندورسه را خيلی قبول دارم که ميگه ((زمانی می ايد که خورشيد بر آزاد مردانی می تابد که جز عقل خويش مولائی ندارند ))    @- اين خيلی اغراق آميز نيست    #- نه اتفاقا خيلی هم طبيعی است چون اين عقل آن چيزی نيست که فقط تحليلگر غريزه باشد و يا برنامه ريز آن بلکه عقلی است که در راستای حقيقت حرکت می کند     @- خوب حقيقت بنظر تو چيه    #- حقيقت رسيدن به اون آگاهی مطلقه که انسان رو تا مرز يک آفريننده قادر بالا می بره     @- با اين احوال تو غريزه رو کاملا نابود می کنی    #- نه چه ربطی داره به نظر من عقل و اخلاق و فلسفه هيچ کدوم غرايز را نفی نمی کنند بلکه کمی روی آن تامل می کنند و شروع به تشويق غرايزی می کنند که بر کشنده زندگی است و در مقابل آنهای هم که فروکشنده زندگی است مقابله می نمايند     @- خوب بنظر تو اين جهانی که در آن زندگی می کنيم برای چيه و چی هست    #- عقيده های زيادی هست مثلا شوپنهاور ميگه ((جهان نمود توهم است و واقعيت خود را در پشت نقاب مايا(جادو)پنهان است )) ويا اينکه نيچه در جای ميگه ((جهان فقط به منزله پديداری زيبا شناختی بطور ازلی-ابدی به توجيه در می آيد )) و شلينگ هم گفته ((خدا جهان را در آن دم که وجود نداشت از عدم بوجود نمی اورد بلکه آن و خويش را بطور مستمر در زمان می آفريد و ما فقط بخشی از اين سير نيستيم ما آگاهی آن و وسايل بيان آن هستيم)) بازم می خوای برات بگم    @- خوب آره جالبه ولی در کنار اين حرفها نظر خودت چيه     #- به نظر من جهان يک مسير است يک برنامه از قبل تعيين شده که بوسيله آن خدائی خودمان طرحی را پياده می کند که طی آن نمودهای مختلف خود را چون تکه های يک پازل به بازی می گيرد و در اين بين يگانه رمز آفرينش را تجلی می بخشد.البته در کنار اين نظر حرف افرادی چون کانت هم در اين مورد برای من جالب است کانت ميگه ((جهان چنان که نمودار ماست نوعی ماده است که با ذهن ما شکل گرفته يعنی ذهن خود جهان است )) و يا فيخته ميگه ((جهان از آن لحاظ قابل درک است که ذهن جهان را خلق می کند)) اين عقايد هم تا حدودی برايم قابل لمس و درک است خوب مشکل حل شد    @- يک چيز اين وسط برای من قابل لمس نيست اين وسط تکليف من وتو چيه        #- چه تکليفی دوست داری باشه همونه     @- فرض کن که نمی دونم    #- خوب يک بار گفتم رسيدن به همون خود آگاهی است    @- اين رازیم نمی کنه يک چيز محکمتر می خوام     #- هگل ميگه ((خود آگاهی مطلق عبارت است از خدا بنابراين تاريخ چيزی نيست مگر شرح حال خدا )) خوب ما هم از اين قا عده مستثنا نيستيم تاريخ سير روحه بسوی آزادی چيزی ديگه ای می خوای     @- نه منظورم اين نبود می خوام ببينم با همه اين توضيحات تکليف من چيه فرق من با تو چيه اصلا من کی هستم اين برام جالبه    #- خوب اين فقط برای تو مشکل نيست چون هيوم هم با همه اون تفکرش بر می گرده ميگه ((هر وقت بدرون خود می نگرم خودی وجود ندارد که بيابم )) خوب شايد واقعا چيزی نيست که بخواهيم دنبالش بگرديم از طرفی هم هايدگر ميگه ((اهتمام اوليه دازاين (باشنده بشری) کسب هويت خويش است )) پس بايد چيزی باشد . ببين اينها مهم نيست مهم اينه که تو به اين واقعيت پی ببری که بتونی به معنای واقعی انسان باشی البته اين گفته کی ير کگور را هم نبايد فراموش کرد که ((برای انسان بودن لازم نيست بيش از انسان باشيم و ميان خود بمنزله روح مطلق و خود به منزله هيچ معلوم شد که اصلا تفاوتی وجود ندارد )).    @- کمی قدم بزنيم اين صندلی ها چقدر سفته راستی بعد از ظهر خيلی کار داری     #- من می خواستم برم باغ فردوس    @- اونجا کار خاصی داری     #- يک کتاب فروشی اونجا هست می خوام ازش يک سوال بکنم     @- اين همه کتاب فروشی توی انقلاب هست تو می ری اونجا سوال کنی     #- آخه فرق می کنه صاحب اونجا آدم با معلوماتيه بيشتر کتابهای خوب رو ميشناسه و راهنمائی که برای پيدا کردن کتاب می کنه خيال ادم راحت ميکنه     @- اسم کتاب فروشی چيه     #- انتشارات باغ روبروی باغ فردوس    @- صاحبش کيه    #- فکر کنم کورش باشه يا کورس    @- چه جالب می دونستی خونه ما هم نزديک ميدون تجريشه می تونيم راه رو با هم بريم می خوای با اتوبوس بريم    #- بدم نمی ياد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ساعت سه و نیم بعد از ظهر ميدان ولی عصر ايستگاه اتوبوس تجريش  &lt;br /&gt;@- خوبه اتوبوس خلوته تونستيم بشينيم    #- ايستاده که نميشه اصلا اين راه طولانی رو رفت    @- اين کتاب فروشی کتابهای خاصی داره     #- نه ولی بيشتر کتابهای مياره که به روز هستند تو زمینه های مختلف مثل کتابهای تاريخ و رمان و فلسفه و ادبيات از اين جور کتابا ديگه    @- تو خودت چه جور کتابی می خونی    #- من غير از رمان و داستان هر جور کتاب ديگه باشه می خونم    @- چرا رمان نمی خونی    #- نمی تونم يک داستان رو تا آخر دنبال کنم يا هر لحظه منتظر يک حادثه برای شخصيتهای داستان باشم اصلا شخصيت سازی توی داستان رو دوست ندارم نمی تونم هيچ وقت قهرمان داستانها رو دنبال کنم نمی دونم هيچ وقت علاقه نداشتم    @- خوب پس چه کتابهای می خونی يا از چه نويسنده ای خوشت مياد    #- من بيشتر از فلسفه و دست نوشته های دانشمندان تجربی خوشم می آيد مثل هايدگر .. هگل .. کاسيرر ... دکارت ... فوريه ... روسو ... کانت چه می دونم همه اينها برام جالبند    @- بهترين کتابهای که خوندی چی بوده     #- اکثر کتابهای که من خوندم جالب بودن ولی بعضی خيلی کاملترند مثل ... بشنو از اين خموش , فلسفه شناخت , هستی شناسی , هولدرين وشاعران , قدرت , اميل , بهشت گمشده و کانت شناسی کاسيرر     @- من که عاشق رمان هستم کتابهای مثل صد سال تنهای , سه تفنگدار, سگهای جنگ , خداوند الموت و اين جور کتابها     #- خوب اينها کتابهای معروفی اند هر کی اهل رمان باشه معولا اين کتابها رو خونده     @- هی رسيديم به باغ فردوس بيا زود پياده شيم  باغ فردوس کتاب فروشی انتشارات باغ  @- کتاب خوب چی پيشنهاد می کنی که من الان بگيرم    #- نمی دونم اگه رمان می خونی بيگانه کامو رو بگير     @- نه يک کتاب فلسفی توپ می خوام که يک کمی هم داستانی باشه    #- خوب کتاب راههای جنگل هايدگر را بگيرالبته داستانی نيست ها    @- تو خودت چه کتابی می خوای     #- من دنبال کتاب افسانه های کانتر بوری هستم     @- آقا شما راههای جنگل رو دارين     &amp;amp;- فروشنده:  بله يک لحظه صبر کنيد ........ بفرمائيد    @- قيمت پشتش 1500 تومن تو پول همرات داری     #- چقدر کم داری     @- اول چيزی که می خوای بگو بعد من ازت می گيرم    #- ببخشيد افسانه های کانتر بوری رو دارين     &amp;amp;-فروشنده:  نه نمی تونی پيدا کنی چون قبل انقلاب هم که چاپ شد تيراژ بالای نداشت مگه کسی تو کتاب خونه شخصی خودش داشته باشه    #- شما خودتون اونو دارين تا برام کپی بگيرين     &amp;amp;- تا 10 سال پيش داشتمش دادم يکی از دوستام ديگه ام اونو نديدم يادمه در مورد يک قديس بود به نام آبينوس يا آمينوس اسمش درست يادم نيست     #- خوب مال منو نداره چقدر کم داری    @- ببين تو به من 10000 تومن بده چون من کمی خريد تو بازار تجريش دارم بعد خونمون همين سر راه است من پولتو بهت می دم     #- باشه بيا    @- آقا اينم پول کتابت     &amp;amp;- متشکرم    @و#-آقا خداحافظ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ۵ دقيقه بعد بيرون آمدن از کتاب فروشی پياده رو بسمت ميدان تجريش  &lt;br /&gt;@- اون آپار تمان سفيدو می بينی دومین خونه توی اون کوچه اون طرفه خيابون ما طبقه سوم درب سمت راستی هستيم اسم من هم احمد کسروی است بيا بريم خريد بعد بر می گرديم من یک هديه يک خوب برات دارم يک کتاب از کانت همه آثارش توی اون کتاب است می دونم خيلی خوشت مياد    #- ايرادی نداره راستی می دونستی تو اسما نويسنده ای    @- چرا اسما ... اتفاقا مطلب هم می نويسم همه هم ميگن از احمد کسروی واقعی هم بهتره ميريم خونه بهت نوشته هامو نشون ميدم     #- چه خوب     @- تازه من به اسمم  همين خاطر راضی نيستم     #- چه جالب @- ببين تو همين جا دور ميدون بشين وسايل منو هم بگير من تند ميرم تند ميرم تو بازار چيزی که می خوام می خرم ميام اين جوری تو هم الاف نمی شی منم سريع کارمو می کنم ضمنا يکی رو هم می خوام تو بازار ببينم تنها باشم بهتره فقط اين کتاب تازه خريدم رو با خودم می برم تا به دوستم نشون بدم    #- ايرادی نداره بده من وسايلتو  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ميدان تجريش ساعت ۵ عصر&lt;br /&gt; #-وسايل احمد شامل چند کتاب کمک آموزشی دست دوم برای کارشناسی ارشد کشاورزی يک روزنام جام جم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  ميدان تجريش ساعت پنج و نیم عصر &lt;br /&gt;#- تو اين کتابهای کمک آموزشی هيچ چيز جالبی پيدا نمی شه واقعا رشته کشاورزی اصلا برای من جزابيتی نداره با اينکه بابام کشاورزه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  ميدان تجريش ساعت ۸ شب &lt;br /&gt;#- هوا خيلی سرده ديگه بدنم درد گرفت برم خونه احمد وسايلشو بدم به خانوادش حتما براش اتفاقی افتاده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  جلوی درب خانه احمد ساعت هشت و ربع شب&lt;br /&gt;  #- سلام آقای نگهبان با منزل آقای کسروی کار داشتم    $-نگهبان: ما توی اين خونه کسروی نداريم     #- ببينيد اونها طبقه سوم سمت راست زندگی می کنن    $- طبقه سوم کلا خاليه تازه قبلا هم مطب يک روانپزشک بود که الان يک ماهی هست بردنش زندان اونم فاميلش کسروی نبود    #-ببخشيد توی اين مجموعه يک جوان هم سن من با موهای خرمای لاغر پوست سفيد صورت کشيده و ريش بلند زندگی نمی کنه     $- نه آقا جون چند تا خانواده اينجا هستن هيچ کدوم هم بچه هم سن شما ندارن راستی براتون اتفاقی افتاده    #- ها نه متشکرم(چند قدم پائين تر)    #- آقا اين مغازه مال شماست    %-مغازه دار: آره کاری داری     #- نه می خواستم بگم اين اطرافها کسی بنام کسروی می شناسين     %- يک کسروی می شناسم اسمش خيلی آشناست آها اون نويسنده رو ميگی نمی دونم خونش اينورا باشه يا نه    #- ببين يک جوان هم سن من با موهای خرمای لاغر پوست سفيد صورت کشيده و ريش بلند نمی شناسی با همين فاميل    %-اين تيپی که تو میگی الان خيلی مده ولی نه اقا اونی که من ميگم فکر کنم سنی ازش گذشته    #- متشکرم&lt;br /&gt;  ساعت ۹ شب ايستگاه اتوبوس ميدان تجريش&lt;br /&gt;  #- نمی دونم چرا احساس می کنم حالم خيلی بده يک جور احساس سر خوردگی احمقانه که تا حالا اصلا نداشته ام هی جملات پراکنده ای از صادق هدايت و نيچه از ذهنم می گذرن (( در زندگی زخمهای است که اصلا نمی توان به کسی بيان کرد ......)) و ((تفوقی که بردگان احساس می کنند از اينجاست که خود را قوم برگزيده می شمرند و به روزی که فردا در پيش دارند می نگرند که زمام امور را از دست خواجگان کنونی شان می گيرند ......)) و ((مردمان عادی بی ارزشند مهره های صرفی برای آمال فرد قوی و اين قوی است که وظيفه دارد از ضعيف حمايت کند)) #- نمی دانم آيا بعد از اين حاثه تازه مفهوم سخنان اينها رو متوجه می شوم يا اينها توهماتی برای فرار ذهن از دست اين حادثه است ولی می دانم آدم چيزی جز آنچه کرده است نيست اين آگاهی نيست که ميان ما تفاوت می گذارد و يا به ما قدرت می دهد اين افعال خيرو شرماست که ما را در جامعه هويت می دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-4851650485809171740?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/4851650485809171740/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=4851650485809171740' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/4851650485809171740'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/4851650485809171740'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/11/kiosk.html' title='The Kiosk'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-3460384204575434824</id><published>2008-11-14T06:10:00.002+09:00</published><updated>2008-11-14T06:16:48.546+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-008</title><content type='html'>The philosophy of having fog after rain is look like being unsettle after long time crying, ambiguous and heavy&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;فلسفه مه بعد از باران مثل سکوت غمگین خالی نشدن بعد از یک گریه طولانی است ... مبهم و سنگین&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-3460384204575434824?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/3460384204575434824/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=3460384204575434824' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/3460384204575434824'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/3460384204575434824'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/11/twod-008.html' title='TWOD-008'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-5959104882670431798</id><published>2008-11-14T05:54:00.008+09:00</published><updated>2008-11-14T06:07:28.615+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Friendly Chat (English)'/><title type='text'>Kramer vs. Kramer</title><content type='html'>I’m remembering that ten years ago the new categories of books became really popular such as “The 100 Simple Secrets of Happy People”, “What Happy People Know”, “The How of Happiness”, “Authentic Happiness”, “The Happiness Hypothesis”, “Stumbling on Happiness” and many other books in same subject with almost same keynotes, which if I try to list them, it will take quite long time to list them. At that time, I saw many people went to bookshop and asked for those subjects to read and in the shop-window of most bookstores you could see at least few of them, face to the overlooking street with happy color and cute picture on the cover. I never interested to read those books, because I believe when something become that popular, it is not interesting anymore and you can hear those words anywhere around in most conversations. Six months ago when I was packing to move to Sweden, a friend of mine gave me a book named “The Art of Happiness” and last week I saw that book again when I was organizing my luggage, it was still there. I decided to either read it, or give it to somebody else, or through it away. So I started reading it. Part 1, “The Purpose of Life”, it was ok. Part 2, “The Sources of Happiness”, it was boring. Part 3, “Training the Mind for Happiness” I couldn’t take it anymore but I tried to be patient. Part 4, “reclaiming our innate state of happiness”, are you kidding me, this book is suck. And, I stop continue to read it. After all it didn’t make me happy, just made me a little feel bad for making that bad choice. That was second time in last two months, same thing was happened to me, but hope it was last one in this year.&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SRyVKqrig2I/AAAAAAAAAHc/Q32Lmv3wBvc/s1600-h/kramer.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 320px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SRyVKqrig2I/AAAAAAAAAHc/Q32Lmv3wBvc/s320/kramer.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5268249674604774242" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;Yesterday a new friend gave a movie “Kramer vs. Kramer” and he told me since he was kid most his surrounded people talked about this movie and described for him that how good this movie is. After many years, he finally got it and before even he watched, he gave it to me (he is busy this days because of a dead line for his PhD Thesis). In one sentence I can say, it was a quite good film. I always like the stories about real relationship between people; it could be story about friendship, partnership, family, neighbors, being parents, being child, teacher, student, etc. I don’t like to tell the details of movie’s story but as my friend said don't loose your chance for watching it and I’m sure you will have fun time. I believe nothing is beautiful as true relation in the moments of natural and healthy life.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-5959104882670431798?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/5959104882670431798/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=5959104882670431798' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/5959104882670431798'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/5959104882670431798'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/11/kramer-vs-kramer.html' title='Kramer vs. Kramer'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SRyVKqrig2I/AAAAAAAAAHc/Q32Lmv3wBvc/s72-c/kramer.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-6299160279100620530</id><published>2008-11-14T05:38:00.003+09:00</published><updated>2008-11-14T06:09:21.130+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-007</title><content type='html'>A teacher of mine one day made my vision clear before he loose his own completely, and he also told me "becoming a blind man is one of passing-time-fatalism and is started by the intend of fake needs". After many years, my vision is fading slowly and the worst part is that I still can't figure out what did he really mean.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;معلمی دیدن را به من یاد داد قبل از اینکه چشمانش بی سو شوند و به من گفت نا بینا شدن در بر گرفته از جبر زمان است و حاصل کذب خواهی ما ... با اینکه بعد سالها چشمانم کم سو تر شده اما هنوز معنی جمله اش را کامل درک نمی کنم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-6299160279100620530?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/6299160279100620530/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=6299160279100620530' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/6299160279100620530'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/6299160279100620530'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/11/twod-007.html' title='TWOD-007'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-4689948869788607879</id><published>2008-11-13T06:47:00.003+09:00</published><updated>2008-11-13T07:02:56.978+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Friendly Chat (Persian)'/><title type='text'>The Holly Tree</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;وقتی کوچک بودم هر تابستان به روستای پدریم می رفتم تا از فضای باز و هوای تمییز استفاده کنم و کمی هم از شلوغی و کثیفی شهر دور باشم خیلی خوب یادمه که همیشه اواسط مرداد ماه اهالی روستای که من در آنجا بودم یک مراسم شکر گذاریه خواصی داشتند که ادای نظر می کردند. نظرها از این قرار بود که در آن روز خواص یک خانواده دیگ آش بزرگی تهیه می کرد و تمام افراد روستا را دعوت می کرد تا در کنار درختی که به درخت عزیز معروف بود جمع شوند. تا نظری که در سال گذشته براورده شده بود را جشن بگیرند . فکر کن که بیشتر از ۶۰ نفر آدم قد و نیم قد دور درخت می نشستیم و هر کسی کاسه آشی در دست داشت و تمام ظهر تا سر شب را به خوردن و خندیدن و گاهی وقتها بازی های دسته جمعی جور واجور می گذراندیم آخر سر هم هر کسی کاسه آبی پای درخت می ریخت و نظری جدید می کرد که اگر تا سال آینده همین روز براورده می شد دوباره همه را دور همین درخت جمع کند و برای همین منظور یک تکه پارچه رنگی به درخت گره می زدند تا هم یادآور نظر باشد و هم احترامی به درخت. در بیشتر موارد نظرها براورده می شد گاهی هم دو تا خانواده پیش قدم می شدند بیشتر نظرها از قبیل سالم به دنیا آمدن کودک ... عروسی کردن پسر یا دختر ... بچه دار شدن ... داشتن محصول پر بار ... رد کردن زمستان با سلامتی ... سلامتی گله حیوانات و این جور چیزها بود که همیشه با کلی شادی همراه بود و کلی داستانهای جور واجور از وقایعی که سالهای قبل درست پای همین درخت افتاده بود. از آن کودکی هر وقت کلمه درخت عزیز ... درخت مقدس ... بی بی چلچله ... درخت فانوس ... درخت آینه ... درخت روشنای ... درخت بخت (که بستگی به این دارد درخت بوی کدام منطقه ایران باشد) و از این قبیل نام بردنها می شنوم یاد دوران زیبا و شیرین کودکی و دور هم جمع شدنها آرزو کردنها و جشن گرفتنها می افتم تا اینکه امروز از طریق&lt;a href="http://imayan.blogsky.com/"&gt; وبلاگ دوستی&lt;/a&gt; در&lt;a href="http://zamaaneh.com/morenews/2008/11/post_1000.html"&gt; اینجا خواندم&lt;/a&gt; که در ایران این درختها را دارند قطع می کنند تا حرمتشان از بین برود برای من انگار این بود که خدای نکرده یکی از نزدیکان را از دست داده باشم نا خوداگاه اشک در چشمانم حلقه زد گویا کسی تمام آن روزهای قشنگ را با تبر قطع کرد..... نمی دانم چه می شود کرد ... اما به هر حال امیدوارم که جامعه ما روزی از نظر فرهنگی به این درجه برسد که بداند آن دلیلی که باعث شده چنین درختانی بریده شوند خودش خیلی خرافه تر است تا دلیلی که مردم بر آن پارچه گره می زنند. خیلی چیزها در کشور ما ریشه در سنت دارد و برای من حضور چنین درختانی یعنی یک جامعه فرهنگی که به طبیعت احترام می گذارد و حتی آن را مقدس می شمارد چه بسا که اگر اینطور نبود درختای مانند درخت عزیز من چندین قرن عمر نکرده بودند و یاد اور نسلها خاطره نبودند ... خیلی ناراحتم ...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-4689948869788607879?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/4689948869788607879/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=4689948869788607879' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/4689948869788607879'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/4689948869788607879'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/11/holly-tree.html' title='The Holly Tree'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-7115130124508974302</id><published>2008-11-11T05:25:00.003+09:00</published><updated>2008-11-11T05:43:26.470+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-006</title><content type='html'>It is not important how much &lt;span style="color: rgb(255, 0, 0);"&gt;time&lt;/span&gt; we have, it is important how we will use it.&lt;br /&gt;(Please change the word "time" in first sentence with following words respectively and read it again, it helps to see more clear. &lt;span style="color: rgb(255, 0, 0);"&gt;Capability &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 0, 0);"&gt;, Knowledge, Power, Money, etc&lt;/span&gt;.)&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;مهم نیست ما چقدر در زندگی &lt;span style="color: rgb(255, 0, 0);"&gt;زمان&lt;/span&gt; داریم مهم این است که چگونه از آن استفاده می کنیم .. حالا بیاید کلمه زمان را با کلمات &lt;span style="color: rgb(255, 0, 0);"&gt;... قابلیت ... &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 0, 0);"&gt;آگاهی&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 0, 0);"&gt; ... قدرت&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 0, 0);"&gt; ... &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 0, 0);"&gt;پول&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 0, 0);"&gt; ... &lt;/span&gt;عوض کنید تا بهتر ببینیم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-7115130124508974302?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/7115130124508974302/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=7115130124508974302' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/7115130124508974302'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/7115130124508974302'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/11/twod-006.html' title='TWOD-006'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-4944374520470450215</id><published>2008-11-11T05:20:00.002+09:00</published><updated>2008-11-11T05:23:51.113+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Friendly Chat (English)'/><title type='text'>The Chinvat Bridge</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;Since I was child I heard a lot of stories about a bridge and how important this bridge is in real life and the life after dead. In some religions, they describe this bride, as a place that you should cross to get inside the paradise and if you fall you go to hell. Few days ago I read a article about it in the short story of a Arabic person then I became more curious about the history behind this bridge so after some searching, I found out the originality of the bridge that it called The Chinvat Bridge or also called Chinvat Peretum in old Zoroastrianism which means The Bridge of Judgment. The guardians of the bridge are Sarosh (a student of Ahura Mazda who became observance of his monastic rule), Mithra (other creation of Ahura Mazda who is the judge of souls) and Rashnu (he is also creation of Ahura Mazda who is very straight). &lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SRiYOIaYLUI/AAAAAAAAAHU/mPYwlrDXohk/s1600-h/WomanFaravaharArtist.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 238px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SRiYOIaYLUI/AAAAAAAAAHU/mPYwlrDXohk/s320/WomanFaravaharArtist.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5267127132753505602" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;According to its history, the souls after dead should cross to this bridge and get judge based on their past life. The interesting part is, this bridge has different properties for different people, I mean it could be so narrow or wide, it could be long or short, and it could be bright or dark. All those characteristics are depended on the people’s behavior in their real life, depended how good they were, how kind and helpful they were during the living in their life. So those people could cross the bridge safely will be united with Ahura Mazda (Old Persian God, one uncreated creator) and if they fall from it then they are captured by darkness and they must await to the final renovation of the world then try to cross over it into paradise. I think you can find many other stories about same bridge in various countries especially in Middle East but all of them have same source and almost describe same facts.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-4944374520470450215?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/4944374520470450215/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=4944374520470450215' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/4944374520470450215'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/4944374520470450215'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/11/chinvat-bridge.html' title='The Chinvat Bridge'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SRiYOIaYLUI/AAAAAAAAAHU/mPYwlrDXohk/s72-c/WomanFaravaharArtist.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-2420173296393236213</id><published>2008-11-09T23:28:00.002+09:00</published><updated>2008-11-09T23:42:25.261+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-005</title><content type='html'>Tranquility is not inside the being silence and ceasing, it is inside the searching and attempting&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;آرامش در سکوت و سکون نیست آرامش در تکاپو و تلاش نهفته است&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-2420173296393236213?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/2420173296393236213/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=2420173296393236213' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/2420173296393236213'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/2420173296393236213'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/11/twod-005.html' title='TWOD-005'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-2452256791748704023</id><published>2008-11-09T23:20:00.003+09:00</published><updated>2008-11-09T23:28:41.266+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-004</title><content type='html'>Nothing has value by itself, we decide to make things valuable or worthless, but seems after while every thing went other way around and now nothing is established without those values.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;هیچ چیزی در دینا به تنهایی ارزش ندارد و این ما هستیم که به همه چیز ارزش می دهیم و یا بی ارزششان می کنیم اما گویا همه چیز بر مبنای همین ارزشها و بی ارزسیها ساخته شده است&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-2452256791748704023?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/2452256791748704023/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=2452256791748704023' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/2452256791748704023'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/2452256791748704023'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/11/twod-004.html' title='TWOD-004'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-5294883194871641436</id><published>2008-11-07T04:35:00.002+09:00</published><updated>2008-11-07T04:38:04.600+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-003</title><content type='html'>Every moments in our life will be not repeated again and that makes every decisions hard and meaningful.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;لحظات زندگی تکرار ناپذیرند و این چقدر تصمیم گرفتن را پر معنی و مشکل می کند&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-5294883194871641436?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/5294883194871641436/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=5294883194871641436' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/5294883194871641436'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/5294883194871641436'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/11/twod-003.html' title='TWOD-003'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-100571988499802182</id><published>2008-11-07T04:32:00.001+09:00</published><updated>2008-11-07T04:34:06.762+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Short Stories (Persian)'/><title type='text'>The Pink handkerchief</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;فردا 14 سالش تمام می شد و او خیلی خوشحال بود به بخاطر اینکه بهانه ای شده بود تا همسایه قدیمی آنها برای مهمانی به خانه آنها بیایند و او بلاخره بعد از 7 ماه می توانست سحر را ببیند آنها تمام دوران دبستان را با هم گذرانده بودند اما چند سالی می شد که از این محل رفته بودند ........... صدای مادر سحر از توی حیاط می آید پسر با سرعت از پله ها پائین می رود و در پائین پله ها مادرش او را می بیند و با سر اشاره می کند که به بالا بر گردد چون توی آخرین مهمانی همه دیده بودند که او و سحر توی گوشه حیاط یواشکی داشتند حرف می زنند این حادثه بحثهای زیادی توی خانه راه انداخته بود و مادر او را از دیدن سحر محرو م کرده بود مدام می گفت که آنها بزرگ شده اند و نمی توانند مانند بچگی کنار هم تو تنهائی بشینند و بازی کنند.... بلاخره مهمانی تمام شد و همه به سمت خانه هایشان رفتند و او حتی نتوانست یک کلمه با سحر صحبت کند تنها توانست از طریق دختر خاله اش یک چند خط دست نوشته را به سحر برساند او هم دستمال صورتی رنگی را که از بچگی داشت و خیلی دوست داشت به او رسانده بود و گفته بود که دفعه بعد که او را ببیند از او پس خواهد گرفت پسر تمام شب دستمال را توی دست داشت .... چند وقت بعد خبر دادند خانواده سحر برای همیشه از تهران می روند ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;10 سال بعد ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با بچه ها توی حیاط دانشگاه آزاد معماری تهران نشسته بودند و از هر دری سخنی بود که حمید سراسیمه آمد .. حمید از دوستان خانوادگی آنها بود گویا مادر حمید به موبایل او تماس گرفته بود و خبر تصادف خانواده پسر را داده بود پسر نمی دانست باید چکار کند سراسیمه به سمت در دانشگاه رفت باید خودش را به بیمارستان بابل می رساند اما می دانست که دیگر خیلی دیر شده است......&lt;br /&gt; برای عزاداری همه آمده بودند شوهر خاله اش همان سر خاک به او گفت که اگر دوست دارد می تواند توی مغازه او شروع به کار کند اینطوری می توانست خرج خودش را در بیاورد ......&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به سرعت به سمت دفتر دانشگاه رفت اسمش توی برد دانشگاه بود کاغذ را از روی برد کند و با چشمان گریان به سمت آموزش دانشگاه رفت نمی دانست چکار کند او حق انتخاب واحد نداشت غیبتهای پیاپی و عدم پرداخت شهریه باعث شده بود که دیگه فرصتی برای ادامه تحصیل نداشته باشد ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;10 سال بعد ......&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شوهر خاله اش با عصبانیت داد می زد ...... تو دیگه حق نداری پاتو اینجا بزاری برو هرکجا که می خواهی مردیکه معتاد مدام از مغازه دزدی می کنی اصلا به فکر آبروی خانواده خاله اش نیستی برو برو با همان های که شبها می گردی بگرد تو داری بچه های من را هم خراب می کنی....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; 10 سال بعد ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باران تند تند می بارید به هر زحمتی بود خودش را به زیر پل رساند تمام تنش از سرما می لرزید زمانی که خواسته بود از دست مامورها فرار کند از روی دیوار افتاده بود و پاش به شدت زخمی بود نای حرکت نداشت همانجا توی سرما خوابش برد ....&lt;br /&gt;با صدای بلند و لگدهای چند تا ولگرد دیگه از خواب بلند شد آنها به هم نگاهی کردند و گفتند نه بابا هنوز زنده است این آدمها صد تا جون دارند بیا بریم بی خیالش .... یکی از آنها از توی جیبش یکم کشمش در اورد و به سنت او پرت کرد و گفت بخور بخور تا بتوانی لااقل تا خانه ات راه بری اما او نمی دانست که خانه ای وجود ندارد به زحمت چند تا از آنها در دهانش گذاشت اما حتی نیروی جویدن نداشت بی حال دوباره به خواب رفت...&lt;br /&gt;او خوابش برد و مدام خواب روز تولد را می دید دوست نداشت هیچ وقت بیدار شود سحر را می دید که می دوید و بلند بلند می خندید انگار همینجا زیر پل بود او دستش را توی جیبش برد و چیزی بیرون آورد و بلند گفت سحر بایست می خواهم چیزی را نشانت بدهم .... بایست .....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک هفته بعد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جسدی مردی در زیر پل پیدا شد که دستمال صورتی رنگی در دست داشت ماموران شهرداری به هر زحمتی بود او را در آمبولانس گذاشتند گویا چند روزی بود که در آن وضعیت مانده بود چند لحظه بعد آمبولانس آژیر کشان دور شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-100571988499802182?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/100571988499802182/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=100571988499802182' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/100571988499802182'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/100571988499802182'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/11/pink-handkerchief.html' title='The Pink handkerchief'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-8307040502838313819</id><published>2008-11-05T23:41:00.003+09:00</published><updated>2008-11-05T23:51:59.244+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-002</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: left;"&gt;Real us is our actions not our descriptions&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;meta equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"&gt;&lt;meta name="ProgId" content="Word.Document"&gt;&lt;meta name="Generator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;meta name="Originator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;link rel="File-List" href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5CMohammad%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtml1%5C01%5Cclip_filelist.xml"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;    &lt;w:usefelayout/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:browserlevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;  &lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" latentstylecount="156"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Font Definitions */  @font-face 	{font-family:"MS Mincho"; 	panose-1:2 2 6 9 4 2 5 8 3 4; 	mso-font-alt:"ＭＳ 明朝"; 	mso-font-charset:128; 	mso-generic-font-family:modern; 	mso-font-pitch:fixed; 	mso-font-signature:-1610612033 1757936891 16 0 131231 0;} @font-face 	{font-family:"\@MS Mincho"; 	panose-1:2 2 6 9 4 2 5 8 3 4; 	mso-font-charset:128; 	mso-generic-font-family:modern; 	mso-font-pitch:fixed; 	mso-font-signature:-1610612033 1757936891 16 0 131231 0;}  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0in; 	margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"MS Mincho";} @page Section1 	{size:8.5in 11.0in; 	margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in; 	mso-header-margin:.5in; 	mso-footer-margin:.5in; 	mso-paper-source:0;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:"Table Normal"; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-parent:""; 	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; 	mso-para-margin:0in; 	mso-para-margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:10.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; 	mso-ansi-language:#0400; 	mso-fareast-language:#0400; 	mso-bidi-language:#0400;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;&lt;span dir="rtl" style=";font-family:&amp;quot;;font-size:130%;"   lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;من واقعی در عمل من خلاصه می شود نه در تعریفی از من&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-8307040502838313819?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/8307040502838313819/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=8307040502838313819' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/8307040502838313819'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/8307040502838313819'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/11/twod-002.html' title='TWOD-002'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-3088594970246575001</id><published>2008-11-05T07:15:00.004+09:00</published><updated>2008-11-05T07:46:30.766+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Words of Day'/><title type='text'>TWOD-001</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: left;"&gt;Most people, they are more extensive than whole world after born, but just few of them, they are even further than their garments before die.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;بیشتر انسانها موقع تولد وسعتی به اندازه دنیا دارند ولی تنها تعداد  معدودی از آنها قبل از مرگ فراتر از تنپوش خود هستند&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-3088594970246575001?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/3088594970246575001/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=3088594970246575001' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/3088594970246575001'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/3088594970246575001'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/11/twod001.html' title='TWOD-001'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-6647019971406653709</id><published>2008-11-05T07:01:00.003+09:00</published><updated>2008-11-05T23:24:28.043+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Short Stories (English)'/><title type='text'>Wrong Time in Wrong Place</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;I left my friend early from party and was heading to home. I was so sleepy and I couldn’t stand up any more in non-sense party with a lot of energetic young people around. I think it was bad idea in first place to attend to such a party that was organized by students of university. Out side was feel cold and I was so hungry, in brochure was writing, cold dinner will be included but I didn’t see any food or probably I was late and every thing already finished. It didn’t matter anymore much, because something I like about Sweden that you can buy a sandwich any time of night in the weekends. I went directly to a fast-food-store on my way and bought a chicken-kebab and ate it fast during my walking to home. It was big mistake choosing chili sauce at that time of night with no drink around. I started burning inside out from eating spicy-kebab and I really needed a drink. After few minutes I couldn’t take the burning-mouth and I went to a closest bar named Gloria. It was almost 2am Saturday night and bar was full of people. I went down stairs behind the counter and waiting for bartender to look at me to order. As soon as he saw me, he came to me and asked with his head that what do I want? I told him a glass of Falcon would be nice and directly after he gave it to me I drink it half through. The burning of tongue decreased. I started playing with rest of drink by sipping it that I saw in other side of bar a person was staring at me with the eyes wide open and heavy look without even blinking. I looked other way and just found out something was wrong with this place. I was in this bar before but in the day times for watching European Football Champion few months ago. Most people were strange, such as few over weight girls or women were dancing chest to chest, three guys almost look like homeless people in other side talking loud to each other, some separate men with specific makeup and finally the guy who was staring at me, he was tall, curly blond hair, with a big scar on top lip and really narrow eyebrows which was part of his makeup and tight shirt that you could see his body between its buttons. I decided to finish a drink and leave the place. In the corner of bar it was a black jack table, since Vegas I promised myself I will never gamble again. -I’m still shacking when I’m thinking about those gambling days. It was three days straight without sleeping enough, without eating enough in the cold Bellagio-Casino and I lost all money that I had and maximized my two credit cards limitation. It was such a nightmare and it passed now. I think I can trust myself only by watching it- I went closer to table to see how other people are loosing their money. In less that a minute when I looked back I saw same strange guy directly behind me. He was so close that I could even feel his breath on my shoulder. Surrounded atmosphere became scary for me and my mood was totally gone. I looked at him and he was staring in my eyes directly. My whole body started reacting I could feel swirling in my stomach and little shacking on my foot. I didn’t know what was wrong with that guy and I was afraid to ask him. I preferred to put the half empty glass on the table and leave the bar directly. Before completely leaving the bar, I looked back one more time and I saw him five steps behind following me. I scared even more and I thought if I go outside now, there will not be anybody in sidewalk and the situation will become worst. So I stepped back to the bar and hanged out a little bit near the counter closest to the exit door. Other bar tender asked me if I want something and I told him and I’m waiting for my friend and then directly I asked him if he knew that guy. He told me he saw him few times but even he found him strange. I looked at him and he was still staring. I thought if I stay longer then probably he will leave or go to other side of bar and then I can escape out. The moment, I was waiting, came and after few minutes he was standing and he walked slowly to other side of bar and walked back and second time he walked to same direction. I jumped from my chair and ran to my apartment, which it was not far away. During running I was laughing to my situation and also scared to look back. It was such a strange moment. After three or four minutes running, I was front of my main door building and I went inside fast, went upstairs, looked through the window to see if he followed me. Oh my God, I saw him in the middle of street, he was running and looking around. It is better to turn off the lamp and see what he is doing. He searched around for several minutes and he effaced in the shadow of overlooking street. Whole being in sleepy condition is changed to insomnia and I was wake until morning and thinking about what happen, why happen, who was he and what did he want?&lt;br /&gt;Written by Mohammad Hosseini&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-6647019971406653709?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/6647019971406653709/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=6647019971406653709' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/6647019971406653709'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/6647019971406653709'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/11/wrong-time-in-wrong-place.html' title='Wrong Time in Wrong Place'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-7298084796573270567</id><published>2008-11-03T05:06:00.000+09:00</published><updated>2008-11-03T05:07:07.745+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Short Stories (Persian)'/><title type='text'>Darband</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;دربند (۱۳۷۷)&lt;br /&gt;به آرامی از کوه بالا می رفتم و به مردمی که با خنده و سروصدا از کنارم رد می شدن توجه می کردم توی مهر ماه هوا نزديکهای شب کمی سرد می شه به همين خاطر توی دربند بساط باقالی و آش رشته حسابی رونق داره. توی دلم دودل هستم که شب را هتل اوسون بمونم يا قهوه خانه مريضه عبدالله ريش هرچند که با هم زياد فاصله ندارن.   من عاشق دربند توی شبهای مهتابی هستم کم کم هرچی بالا تر می روم تعداد مردم کمتر می شه چراق قوه را روشن می کنم تا توی جاهای تاريک پام به چيزی گير نکنه.&lt;br /&gt; به قهوه خونه عبدالله ريش که می رسم می بينم بسته است روی يکی از تختهای جلوی قهوه خونه می شينم تا نفس تازه کنم از توی کوله يکم آجيل در ميارم شروع می کنم خوردن اين اطراف حسابی تاريکه چون تنها قهوه خونه قبل اوسون همين جاست و هيچ چيز ديگه ای نيست از روی اين تخت به سختی ميشه نور چراغهای ده و خونه مرضيه را که کنار رودخانه است ديد اون  به من گفته اگر يک وقت دير امدم و اينجا بسته بود برم کليد را از آنها بگيرم راستی که خانواده خوبی هستن توی همين فکرها هستم که شب بلاخره بايد چکار کنم که يک نفر با سرعت از کنار من رد می شه کمی که جلوتر میره بعد بر می گرده و به من نگاه می کنه با صدای بلند که انگار از موضوعی بشدت ناراحته می پرسه:&lt;br /&gt;- هی جوان سيگار داری&lt;br /&gt;بهش جواب مثبت می دهم و با همان سرعت به طرف من حرکت می کنه حرکاتش بسيار تند و خشنه بعد از اينکه سيگار رو براش روشن می کنم و در حالی که يک پنجاه تومانی توی دستشه اسرار می کنه که بايد پول سيگار رو بده منهم قبول نمی کنم از من سوال می کنه:&lt;br /&gt;- داری بر می گردی پايين&lt;br /&gt;- نه تازه آمدم بالا می خواهم شب همين بالا بمانم&lt;br /&gt;- پسره ديونه ! توی هوا به اين سردی کی مياد شب اينجا بخوابه جوانهای اين دوره همشون يک مشت احمق هستن احمقها. (گویا قیافم عوض میشه) چيه ناراحت شدی دروغ می گم&lt;br /&gt;-(فقط سرمو با ناراحتی تکان می دم )&lt;br /&gt;-خوب حالا کجا می خوای بخوابی نکنه اصلا هيچ جای هم نداری اصلا قبلا اينجا آمدی يا نه&lt;br /&gt;- آره آمدم می خواستم پيش همين عبدالله ريش بمونم اما حالا رفته الانم يا بايد برم توی ده کليدو ازشون بگيرم يا شب برم هتل اوسون بخوابم&lt;br /&gt;- هتل اوسون آنجا که آدم مجرد راه نمی دن بيا اگه تا ده می خواهی بری من با تو ميام&lt;br /&gt;- تو همين ده زندگی می کنی&lt;br /&gt;- مگه فوضولی بچه اه ..... آره توی همين ده زندگی می کنم اما خونه من بالاتره چون اصلا دوسن ندارم مردم احمق اين روستا رو هر روز ببينم آنها همشون دوست دارند دائم سر از کار آدم در بيارن من که اصلا بهشون رو نمی دم همه آنها فکر می کنن من ديوانه هستم يک مشت  احمق توی اين دنيا زندگی می کنن . يک سيگار ديگه داری بدی از ديشب تا حالا سيگار نکشيدم&lt;br /&gt;توی روشنی يک لامپ فندک را براش می گيرم تا سيگارشو روشن کنه به صورتش نگاه ميکنم چون توی تاريکی نتونسته بودم خوب ببينمش يک مرد حدود ۴۵ ساله که شکسته تر به نظر مياد با ريش و سبيل کاملا سفيد که چشمهاش حسابی قرمز و ورم کرده چند جای صورتش حسابی کبود شده موهاش حسابی ژل زده و لباس بسيار تميز و نو تنش کرده تقريبا همه چيزش نو و مرتبه دستهاشم دائم می لرزن خيلی مضطرب به نظر می رسه از من می پرسه:&lt;br /&gt;-چکاره هستی&lt;br /&gt;- دانشجویم&lt;br /&gt;- دانشجو که نشد کار الکی خوشها به خيال خودتون وقتی مدرک گرفتين برای خودتان کسی می شین همش خياله برو سر يک کار پول داشته باشه برو حقه بازی ياد بگير برو کلاه برداری ياد بگير هر چند به قيافت اين حرفها نمی خوره شما آفريده شدين که فقط پول باباهاتون را حرام کنين چقدر از بچه ها بدم میاد&lt;br /&gt;-ازدواج نکردين&lt;br /&gt;- تو هم که همش ساز مخالف می زنی بابا تو ديگه کی هستی برو پی کارت دلت خوشه گفتم که الکی خوش هستين&lt;br /&gt;-(اصلا نمی تونم چيزه ديگه ای بپرسم حسابی کلافه شدم )&lt;br /&gt;-از اين طرف بريم&lt;br /&gt;-ولی من می خواهم برم پيش عبدالله ريش کليد بگيرم&lt;br /&gt;- ول کن اون پير مرد مافنگی را با اون دختر عقب مانده اش اگه حالش را داری بيا بريم پيش من مطمئن باش از اين جای که می خواهی بمانی بهتره البته شما جوانها که اصلا نمی دانين چی خوبه چی بده . نترس خانه من همين نزديکه ۵ سالی هست که هيچ کس را به خانه ام دعوت نکردم بيا تو اولين مهمان بعد از اين دوره ای من کارم نقاشیه البته قضيه يک داستان طولانی داره که اصلا هم حوصله گفتنش را ندارم اما اگه می خواهی با من بيايی می توانی اگه هم نه خداحافظ&lt;br /&gt;کمی با خودم کلنجار می روم وقتی گفت که نقاشه ديدگاهم کاملا به او عوض شد خيلی دوست دارم بدانم کجا زندگی می کنه تصميم خودم را می گيرم هوا هم امشب حسابی سرده همون بهتر که پيش اين مرد برم . ببخشيد اسم شما چيه:&lt;br /&gt;-من جمشيدم و اصلا از تهران و مردم آن خوشم نمیاد توی اين ۵ سال تنها جای که رفتم ميدون تجريش بوده اصلا نمی دانم بقيه تهران چه خبره و دوست هم ندارم بدونم چون مطمئنم يک مشت جانور توی اين شهر زندگی می کنن آدم هرچی از اين مردم دورتر باشه بهتره ... اه ....... اگه مجبور نبودم محال بود که از خانه خودم بيرون بيام .&lt;br /&gt;او توی راه مدام حرف می زد و از خودش تعريف می کرد اون گفت که خانواده اش ۸ سال پيش توی تصادف توی جاده چالوس مردن بعد از آن دست از کار کشيده و خودش را توی خانه زندانی کرده مدتها توی ميدان فردوسی زندگی می کرده اصلا بچه همان محل هم هست اما الان يک ۵ سالی هست که آمده دربند می خواهد يکجا آرام زندگی کنه که کسی کار بکارش نداشته باشه تمام خانه و زندگی خودش را فروخته تا اينجا را بخرد و ما بقی پولش را کم کم خرج کرده و تقريبا همه پولش از بين رفته . به در خانه می رسيم در خانه چوبی است با يک قفل بزرگ بر سر در آن خانه يک حياط کوچک با يک دنيا آشغال در درون آن  و راهروی باريکی ما را به نشيمن و تنها خواب خانه وصل می کنه ديوارها پر از نقاشی های عجيب غريب است شکل نقاشی ها نشان می دهد که يک تازه کار آنها را کشيده است فقط يک نقاشی از بقيه بهتر به نظر می رسد تصوير يک مرد را روی تخت خواب نشان می دهد که دو زانوی خود را در آغوش گرفته و اطرافش پر از تصوير های کوچکی است که همچون عکس بر روی زمين و تخت ريخته شده و پشت تخت يک درب وردی است يک لکه بزرگ در اين قسمت نقاشی ديد می شود که معلوم است با دقت زيادی آن را پاک کرده اند و پايين نقاشی عدد ۷۷۷۷ نوشته شده است و زير آن عدد امضاء شده . جمشيد به من تعارف می کنه که روی کاناپه کهنه و قديمی بشينم توی خانه بوی نم فراوانی ميدهد . بعد رو به من می کنه می گه:&lt;br /&gt;- من توی خانه هيچی برای پذيرای ندارم البته اين دليل داره چون قرار نبود من ديگه اينجا باشم نمی دونم چی شد       از ديشب حسابی حالم بده&lt;br /&gt;-مهم نيست من برای خودم شام و خوردنی آوردم حتی چای و قند هم دارم ( بعد با سرعت درب کوله را باز می کنم و محتويات آن را روی ميز خالی می کنم )&lt;br /&gt;با هم شام و چای می خوريم  او حالت کاملا گرفته ای دارد درست مثل آدمی که نمی داند الان بايد چکار کند او ادامه می دهد&lt;br /&gt;- آره چند سالی بود کسی توی اين خانه نيامده بود . منم توی شهرداری کار می کردم بعد از مرگ خانواده ام هيچ کاری ازم بر نمی آمد الان مدتها است که نقاشی می کنم اما اينها نه بدرد کسی می خورد و نه من دلم می آيد آنها را دور بريزم آن تابلو را می بينی گوشه ديوار او اولين کار من بود&lt;br /&gt;با دست همان تابلو مورد نظر را نشان می دهد به نظر من از بقيه خيلی بهتره&lt;br /&gt;-آره اين تابلو را روز اول سال نو ۱۳۷۲ کشيدم البته تمام فروردين طول کشيد تا تمام شود شب قبلش کابوس بدی ديدم چون اولين شب سال نو بود که تنهای تنها بودم و اولين سالی بود که اينجا آمده بودم . خواب ديدم که روز هفتم ماه ۷ سال ۷۷ خواهم مرد درست به همين حالتی که توی نقاشی می بينی اينقدر اين تصوير واضح بود که الان هم تمام جزييات آن را فراموش نکرده ام درست توی همين وضعيتی که توی نقاشی هست فقط يک چيز يا يک نفر بود که نمی دانستم چيست بارها ان را در درب ورودی اتاق کشيدم و بعد دوباره پاک کردم بهمين خاطر ان قسمت تابلو لک برداشته است   پای تابلو ۷۷۷۷ را نوشته ام تا هميشه وقتی به آن نگاه می کنم آن روز را هرگز فراموش نکنم تمام زندگيم را مرتب کردم و خودم را برای چنين روزی آماده کردم که بلاخره همه چيز تمام می شود کل دارای خودم را تقسم بندی کردم که تا آخرين لحظه بی پول نمانم به خيال خودم که اين روز آخرين روز زندگی من است از يک ماه پيش شروع کردن به بخشيدن وسايل شخصی خودم يخچال گاز فرش هرچی داشتم دادم به مردم من که ديگه به آنها احتياج نداشتم روی ديوار به ازای هر روز يک خط زدم آنجاست درست ۳۷ خط از اول شهريور شروع کردم ديشب آخرين شب بود ديشب شب ۳۷ بود ديسشب ۷/۷/۷۷ بود اما من هنوز زنده هستم&lt;br /&gt;بعد آرام شروع به گريستن می کند ظاهر خانه نشان می دهد که حق با اوست هيچ چيز بدرد بخور در آن پيدا نمی شود فقط تخت و عکسهای پراکنده آن هست که حسابی مرتب و تمييز است عکسهای اطراف تخت را درست مانند تصوير تابلو در اطراف پراکنده کرده است چند بار تابلو و تخت و سايل آن نگاه می کنم همه چيز عين هم است با جزئيات دقيق و او ادامه می دهد&lt;br /&gt;- الان حسابی به من شُک وارد شده هيچ برنامه ای برای آينده ندارم اصلا نمی دونم چی قراره سر من بياد کل دارای من همين ۵۰ تومان هست     تا ديروز همه چيز داشتم و حتی يک روز بی چيز نبودم آنطور زندگی می کردم که دوست داشتم با خيالی آسوده نقاشی می کردم و انتظار می کشيدم تا روز موعود فرا برسد اما الان نمی دانم چکار بايد بکنم از کجا بايد شروع کنم هيچ چيز غم انگيز تر اين نيست که من بخواهم دوباره برای زندگی به ميان مردم بيايم دوباره کار کنم دوباره......&lt;br /&gt;سرش را ميان بالش می کند ديگر نمی تواند ادامه دهد اصلا نمی دانم در چنينی حالتی چکار بايد بکنم حسابی جا خورده ام آرام می گويم:&lt;br /&gt;- شما هنر مند هستيد ميتوانيد...&lt;br /&gt;- خفه شو گفتم که همه شما احمق هستيد همه مردم احمق هستند اصلا نمی خواهم برايم توضيح دهی که چکار می توانم بکنم از شام و بقيه چيزها هم ممنون من می روم بخوابم تو هم يک جا توی نشيمن پيدا کن بخواب صبح هر وقت بيدار شدی برو..&lt;br /&gt;دور اتاق دنبال يک جای تميز می گردم کيسه خواب را پهن می کنم کمی دراز می کشم بعد بلند می شوم می نشينم صدای ناله ای از درون اتاق بگوش می رسد مدام با خودش حرف می زند و گريه می کند خيلی دوست داشتم که زودتر صبح شود و من بروم اصلا نمی توانم اين صدا اين تابلو ها و اين بوی نم توی اتاق را تحمل کنم درون تابلو ها همش انسانهای لخت را می بينم که در حال گدای هستن و يا کنار پياده روی خوابيده اند همه تابلو ها با رنگ قرمز و زرد کشيده شده اند آرام در جای خودم دراز می کشم سعی می کنم زياد فکر نکنم و فقط بخوابم&lt;br /&gt;صبح با صدای گربه که از اتاق خواب جمشيد بيرون ميايد از خواب بيدار می شوم بدنم حسابی درد می کند ديشب هوا حسابی سرد بود صورتم را می شويم و وسايلم را در کوله جا سازی می کنم آماده حرکت هستم نمی دانم جمشيد را بيدارکنم يا نه از طرفی نمی خواهم ديگر او را ببينم از طرف ديگر هم نمی توانم بدون خبر بروم چند بار آرام به درب نيمه باز می کوبم جوابی نمی شنوم بلند تر می کوبم اما خبری نيست آرام درب را باز می کنم او را در حالی که وسط تخت بدون هيچ پوششی خوابيده می بينم و زانوهايش را از سرما بقل کرده چقدر اين صحنه برايم آشناست احساس می کنم قبلا اين صحنه را در خواب ديده ام جلو می روم تا پتو را روی او بکشم هوا بشدت سرد است نمی دانم توی اين هوای سرد چطور خوابيده آرام پتو را روی پاهايش می کشم بدنش کاملا بی حرکت است حتی احساس نمی شود که نفس می کشد دستم را آرام روی پيشانی اش می کشم چقدر سرد است ترس برم می دارد بدنش کاملا سرد است بلند صدايش ميکنم بلند تر بلندتر داد می زنم یک آینه کوچک از توی کوله در میارم جلوی دهانش میگیرم اما خبری از بخار نیست با سرعت کوله ام را بر می دارم و بيرون می روم از کوه سرازير می شوم نمی دانم بايد چکار کنم فکرهای مختلفی به ذهنم می رسد نکند اشتباه کردم بايد کامل چک می کردم احتمالا اتفاقی نيفتاده منم هنوز خواب آلود هستم ولی بايد برای اطمينان تکانش می دادم شايد خوابش سنگين بوده ..... تصميم می گيرم توی قهوه خانه ميدان دربند يک صبحانه بخورم قبل از صبحانه يک سيگار می کشم هم می ترسم و هم مطمئن نيستم واقعا اتفاقی افتاده يا نه شاگرد قهوه خانه ای توی سينی چای و صبحانه را می آورد از من می پرسد آقا امروز چندمه ماهه می گويم نهم با تعجب می گويد نهم و می رود چای را آرام آرام می خورم تا کمی گرم شوم اصلا نمی توانم غير از چای چيز ديگری بخورم مدام سيگار می کشم و چای می خورم . بعد بلند می شوم تا پول صبحانه را حساب کنم.&lt;br /&gt;- چقدر می شود&lt;br /&gt;- ۷۰۰ تومان قابلی هم نداره ضمنا امروز نهم نيست هشتم است من توی تقويم نگاه کردم گفتم اگه نهم بود بايد برای ما زغال و تنباکو می آوردن منم به اشتباه انداختی&lt;br /&gt;- خوب چه فرقی می کنه حالا هشتم منکه حساب روز و ماه را خيلی وقته ندارم بعد با يک لبخند تلخ بيرون ميام دوست دارم تمام مسير را تا ميدان تجريش قدم بزنم تو را يکهو با خودم ميگم امروز هشتم بود از يک نفر می پرسم آقا چندمه ماهه او هم جواب ميده هشتم يعنی ديروز هفتم بود جمشيد اشتباه کرده ديروز هفتم بود تمام تنم از اين حقيقت می لرزد اصلا نمی توانم آنجا بر گردم ترجيح می دهم همين طور به راه رفتن ادامه دهم سيگار ديگری روشن می کنم دو پک می زنم بعد پرت می کنم توی جوی آب ...... دیروز هفتم ماه بود .......&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-7298084796573270567?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/7298084796573270567/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=7298084796573270567' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/7298084796573270567'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/7298084796573270567'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/11/darband.html' title='Darband'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-2365135988452522343</id><published>2008-10-31T04:38:00.007+09:00</published><updated>2008-11-01T06:12:22.438+09:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Friendly Chat (English)'/><title type='text'>The Invention of Solitude</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;After a week reading I almost finished half of book named “The Invention of Solitude”. This book has two main chapters “Portrait of an Invisible Man” and “The Book of Memory”. I finished first chapter and even writing was perfect, but I didn’t feel good about reading it. I don’t know why I was feeling sadness and a little stressful. I usually don’t like this kind of black tragedy that tries to catch whole negative points of somebody’s life. Some pages were too sad and miserable. The basic reason, I choose this book in first place, was a person that I know him for while, but not completely. He recommend it and he told that he almost read two books every weeks and how difficult is to find a book with good expression and deep meaning of inside life. So I though probably he knows what he is saying and bought the book and now I can see  its  effections some how and it has good expression but not in a good way. It makes you feel bad all the time when you open it, I don’t know why but it dose. I think it because the type of information I get from this book. Now I’m writing this note, I remember first time I read a story about “Icarus”, the son of “Daedalus” one of famous character in Greek &lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SQoQSuHsv6I/AAAAAAAAAHM/WtDuISMj0sY/s1600-h/paul.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer; width: 204px; height: 320px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SQoQSuHsv6I/AAAAAAAAAHM/WtDuISMj0sY/s320/paul.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5263037028339859362" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;mythology. I’m sure most of you heard his story. How his father made the wings with feather and wax to escape from prison of “King Minos”. And even his father told him that he shouldn’t fly close to the sun because he will loose his wings but he did it anyway and he lost them. If we imagine the sun is knowledge and Icarus can be us, sometimes is better to not knowing every thing because we will end up loosing our wings, which those wings should help us to fly to freedom and keep us safe. To make it clear I can tell you a real story about a person I almost know. He is medical doctor, but he has big problem about his own sickness. Every time he sees some sign of illness in his body, he start reading about it to come up with basic reason and then he dose self-medicine himself because he doesn’t believe to anybody else. And then he researches about the side effects of those medicines and at the end he always become really seek and all those side effects appears in his body. I think he is so protective that makes him to suffer from his own protection. I’m sure if he didn’t know that much then he never had this kind of health problem either. Same feel comes up to me, I always liked to dig deep inside of life to see what is there and now after many years try to do it. I find out, it is not good idea at all and seeing some facts, makes you feel sick physically and emotionally. It always is better to be in middle and know as much as help you with basic thing. Human being is really complicated than even we can imagine. So it is better sometime leave thing behind and not go so far to keep flying with the wings. This book almost did same, it opens a eye on some fact of life that I was not ready to know them and I though is better stop continue to read it but it doesn’t work that way, and now is more difficult to stop it. I feel like I’m “Jared Grace” in “Spiderwick Chronicle” and I opened the book and now I can see things which I shouldn’t but I’m in middle of story and it is not go away if I close the book I should follow chapters to see how I can end it safely.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5269541945604561576-2365135988452522343?l=whereisfriendhouse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/feeds/2365135988452522343/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5269541945604561576&amp;postID=2365135988452522343' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/2365135988452522343'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5269541945604561576/posts/default/2365135988452522343'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://whereisfriendhouse.blogspot.com/2008/10/invention-of-solitude.html' title='The Invention of Solitude'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02191528840218074839</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SP7uIMXyepI/AAAAAAAAAGM/yc0OH7bGfKI/S220/untitled.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_8iYpf9bYoUA/SQoQSuHsv6I/AAAAAAAAAHM/WtDuISMj0sY/s72-c/paul.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5269541945604561576.post-1467346886502730277</id><published>2008-10-31T03:38:00.001+09:00</published><updated>2008-10-31T03:39:57.551+09:00</updated><category scheme='http://www.
